اشعار کودکانه

اشعار کودکانه
وقتی در ادبیات سخن از اشعار کودکانه به میان می‌آید، تمام افکار به سوی شاعران، نویسندگان و اشعاری خاص سوق پیدا می‌کند و کمتر اتفاق می افتد به سمت هنری که سرآمد و شکل‌دهنده تمامی هنرهای گذشته، حال و آینده همه جوامع گرایش پیدا کنیم. چرا شکل‌دهنده؟ زیرا که قبل از آن که کودک چیزی را به چشم به بیند حس می‌کند. افکار از زمان جنینی پایه‌گذاری می‌شود و این حس‌ها با احساساتی که بر دل مادر می نشیند و کلماتی که از زبان مادر جاری می‌شود به جنین انتقال پیدا می‌کند. هنگام تولد قبل از این که چشم کودک به دنیا باز و با دنیا آشنا شود بازهم ابتدا حس می‌کند، می‌شنود و افکار شکل می‌گیرد رویاهایش در لالایی‌ها ساخته می شود. برای شروع ادبیات کودکان در قالب اشعار کودکانه، زمانی را نمی‌شود تصور کرد. این شروع شاید از اولین خلقت انسان در زمین شکل‌گرفته و در هر زمان هم بنا به حالات و شرایط جوامع، دگرگونی هایی نه ازلحاظ محتوایی بلکه ازنظر شکلی صورت پذیرفته باشد که به شکل‌های گوناگون هم ظهور یافته است. ادبیات کودکان در قالب اشعار کودکانه که معمولاً از زبان و افکار بزرگ‌ترها بیرون می‌آید شاید سخت و درعین‌حال برای بسیاری شیرین باشد. از ما ادای تعدادی کلمات ادیبانه آن‌چنانی بسیار ساده‌تر از بیان دو کلام کودکانه است. در این مجموعه سعی بر این نیاز است که در بانک اشعار کودکانه برای گروه های سنی کودک و نوجوان اشعار کودکانه زیبا را جمع‌آوری و به دیده‌ مربیان عزیز برسانیم. در صورت تمایل برای دریافت مجموعه اشعار به بانک اشعار که در پیوست آمده، مراجعه فرمایید.

بارالها دوست می دارم تو را
ای تو با جان و دل من آشنا
ای خدای بی شریک و بی قرین
در میان دوستانم بهترین
نام زیبای تو را دارم به لب
شکر می گویم تو را هر روز و شب
این زبان و چشم و گوش و پا و دست
دارم از لطف تو هر نعمت که هست
مهربان و ای خدای خوب من
داده ای تو این همه نعمت به من
شیوا نیکبخت

وقتی در ادبیات سخن از اشعار کودکانه به میان می‌آید، تمام افکار به‌سوی شاعران، نویسندگان و اشعاری خاص سوق پیدا می‌کند و کمتر اتفاق می‌افتد به سمت هنری که سرآمد و شکل‌دهنده تمامی هنرهای گذشته، حال و آینده همه جوامع گرایش پیدا کنیم. چرا شکل‌دهنده؟ زیرا که قبل از آن‌که کودک چیزی را به چشم به بیند حس می‌کند. افکار از زمان جنینی پایه‌گذاری می‌شود و این حس‌ها با احساساتی که بر دل مادر می‌نشیند و کلماتی که از زبان مادر جاری می‌شود به جنین انتقال پیدا می‌کند. هنگام تولد قبل از این‌که چشم کودک به دنیا باز و با دنیا آشنا شود بازهم ابتدا حس می‌کند، می‌شنود و افکار شکل می‌گیرد رؤیاهایش در لالایی‌ها ساخته می‌شود. برای شروع ادبیات کودکان در قالب اشعار کودکانه،  زمانی را نمی‌شود تصور کرد. این شروع شاید از اولین خلقت انسان در زمین شکل‌گرفته و در هر زمان هم بنا به حالات و شرایط جوامع، دگرگونی‌هایی نه ازلحاظ محتوایی بلکه ازنظر شکلی صورت پذیرفته باشد که به شکل‌های گوناگون هم ظهور یافته است. ادبیات کودکان در قالب اشعار کودکانه که معمولاً از زبان و افکار بزرگ‌ترها بیرون می‌آید شاید سخت و درعین‌حال برای بسیاری شیرین باشد. از ما ادای تعدادی کلمات ادیبانه آن‌چنانی بسیار ساده‌تر از بیان دو کلام کودکانه است.

در این مجموعه (بانک اشعار) ضمن آشنایی و اشاعه ادبیات صحیح برای آشنایی با اشعار صحیح کودکانه، سعی بر این است که این اشعار زیبا را جمع‌آوری و به دیده‌ مربیان عزیز برسانیم. هرچند کار در این زمینه کمی سختِ اما در عین سختی شیرین و خیلی مفید است. در این مجموعه سعی بر این نیاز است که در بانک اشعار کودکانه برای گروه های سنی کودک و نوجوان اشعار کودکانه زیبا را جمع‌آوری و به دیده‌ مربیان عزیز برسانیم. در صورت تمایل برای دریافت مجموعه اشعار که در پیوست با عنوان بانک اشعار آمده، مراجعه فرمایید.

بانک اشعار

آداب استفاده اشعار در قالب کودکانه: دوستان مربی که قصد استفاده از اشعار در این مجموعه رادارند، به چند توصیه و یادآوری زیر حتماً توجه کنید:

  1. در ارائه اشعار سعی شده نگاه کاملاً حرفه‌ای باشد.
  2. هرچند وقت یک‌بار این اشعار را از ابتدا مرور کنید.
  3. سعی بر این است که از اشعار تکراری جداً خودداری شود.
  4. در ارائه اشعار سعی شده اشعار حتماً بامفهوم و بامعنا باشند.

البته اشعار کودکانه گاهی اوقات به‌صورت‌های مختلف دوباره، سروده می‌شوند در این صورت حتماً یک نقل‌قول از صورت اولیه‌ای که در اشعار کودکانه نوشته‌شده و بعد با شکل جدید ارائه‌شده، توضیحی بیاید. در این زمینه هیچ‌گونه تذکری در متن داده نمی‌شود، بلکه از طریق پیام خصوصی انجام می‌گیرد بنابراین توجه به تذکرات کمکی است که از مسیر و هدف اصلی جدا نشویم و با کمک هم بتوانیم کاری در شأن والای مربیگری و ... داشته باشیم. از همه مربیانی که با ذوق هنری ادیبانه بالای خودشان در این موضوع شرکت کرده و می‌کنند ... تشکر ... تشکر ... و تشکر می‌شود. در این مجموعه سعی بر این نیاز است که در بانک اشعار کودکانه برای گروه های سنی کودک و نوجوان اشعار کودکانه زیبا را جمع‌آوری و به دیده‌ مربیان عزیز برسانیم.

عشق خدا

عشق خدا قلعه ای است

محکم و امن و عظیم

هرکه در آن راه یافت

حفظ شد از ترس و بیم

هر که نیاید در آن

گم شود و جان دهد

قلعه عشق خدا

قدرت ایمان دهد

آقای لاکپشته

چشماش چقدر درشته

عصا و چوب دستشه

کلاه به سر گذاشته

میگه سلام بچه ها

من اومدم خبردار

برو از توی کیفت

مداد رنگیتو بردار

بره زرنگ

بره ای دارم خیلی قشنگه

شیطونو بلا زبرو زرنگه

میره تو صحرا هی میکنه بع

روی سبزه ها هی میکنه بع

بع بع بع

بع بع بع

حاجی لك لك

حاجی لك لك رو بلندی

چی میخوری؟

نون قندی

مال من كو؟

پیشی برده

اگه پیشیی رو ببینم

سر دمشو میچینم

چشم مادر

تو چشمای مادرم

عکس خودم رو دیدم

چشمای مادرم رو

تو دفترم کشیدم

مثل یه آینه بود

من اون تو پیدا بودم

اما اخه چطوری

تو چشم اون جا شدم

حسابی فریاد بزن

باد بزن و باد بزن

مهمون اومد، داد بزن

اگر کسی بوست کرد

حسابی فریاد بزن

خوردی زمین، گریه کن

درها رو محکم بکوب

عروسکت رو پرت کن

لجبازی کن خوب خوب

این چیزا که شنیدی،

حرف من هیولاست

اگر بهم بگی چشم،

می‌خورمت من با ماست

گل پونه

لالا لالا گل پونه

گل زیبای بابونه

بپوش از برگ گل پیرهن

هواگرمه تابستونه

لالالالاشب تیره

بخواب گلبرگ من!دیره

تموم ماهیا خوابن

چرا خوابت نمی گیره؟

لالا مهتاب ازاون بالا

تورومی بینه وحالا

می گه این بچه ی شیطون

نگرده پس چرا لالا؟

می ره می تابه اون دو را

به روی تپه ماهو را

به روی گل که خوابیده

کنار بچه زنبورا

لالالالاخبر لالا

شده فصل سفر لالا

یکی رفت و یکی اومد

لالاچشما به درلالا

لالالالاخبراومد

پرنده از سفر اومد

یکی بال وپرش واشد

یکی بی بال و پر اومد

گذرگاه

لالادنیا گذرگاهه

گذرگاهی که کوتاهه

یکی رفته یکی مونده

یکی الان تو راهه

لالالالاگل پونه

که دنیا یک خیابونه

یکی رفت و یکی اومد

چرا؟هیچ کس نمی دونه!

لالالالاگل تازه

که شبها چشم تو بازه

ببین دنیا پر از رنگه

ببین دنیا پر از رازه

یه جا مهتابی و روشن

یه جا تاریک و بی روزن

یه جا صحرا و خارستون

یه جا باغ و یه جا گلشن

لالالالالالالایی

چراغ خونه ی مایی

دیگه از شب نمی ترسم

تو مهتابی تو زیبایی

تو این جایی لالالایی

گل مایی لالالایی

بمونی تا ابد پیشم

نری جایی لالالایی

لالادنیا پر از رنگه

یه جا صلحه یه جا جنگه

لالاهرجا که آشوبه

دلا غمگینه و تنگه

لالا دنیا پر از نوره

پر از عشقه پراز شوره

ولی گاهی تو می بینی

دلا از همدیگه دوره

لالا لالاشب تاره

درخت سیب بیداره

لپ سیبا همه سرخه

درخت انگار تب داره!

لالالالاگل سنبل

نشسته توی ایوون گل

هواگرمه که این طوری

عرق کرده تن بلبل

لالالالاگل گندم

لالاخوابن همه مردم

نترس ازشهر خواب امشب

کسی اونجا نمی شه گم

لالالالاگل صدپر

گل نیلوفر مادر

بخواب آروم که می خنده

شب زیبای شهریور

غبار غربت

واسة گفتنِ اسمت

صدهزار بهونه دارم

تا رسیدنِ به دستات

یه‌قطار بهونه دارم

اما وقتی رفته باشی،

چه یکی، چه صدهزار تا!

چشمای منتظر من

می‌شه گریه، می‌شه دریا

حالا مونده روی دستام

یه‌سبد خاطره از تو

با دلِ گرفته‌ای که

تک و تنها شده از نو

سردی غبار غربت

می‌شینه روی تن من

مث کابوس، مث مرگه

روز بی‌تو موندن من!

خرگوش سفید

بر سفیدی تمام کاغذها

تصویر خرگوش سفیدی

پنهان است

که قاصدکی را

در پنبه‌زارهای پر از برف

دنبال می‌کند

جمال الدین اکرمی

 

قلب کتانی

تو را

با همین قلب کتانی‌ام دوست دارم

نمی‌بینی

که بازوهای پنبه‌ای‌ام

چه‌طور می‌لرزند در چنگت

یا جمع‌شدن اشک را

پشت لکۀ آبی چشم‌هایم

خیره به بی‌خیالی تو

شب‌ها که خوابی،

نگاهت می‌کنم

و تو هرگز نخواهی دانست

چگونه صورتم را فرو می‌برم

در جریان نفس‌های گرمت

و چگونه

کلمات عاشقانه

در پشت این دهانِ دوخته

خفه‌ام می‌کنند

دیوید هارست ترجمه هدا خدادادی

سلام به جنگل سبز

به آسمان آبی

به غنچه های خندان

به روز آفتابی

سلام به هر ستاره

به ابر پاره پاره

به دانه ای که از خاک

درآمده،دوباره

سلام به هر دل پاک

به هر دل پرامید

سلام به آن شب تار

که عاقبت شد سفید

سلام به دشت و دریا

سلام به کوه و صحرا

سلام به روی ماهِ

بچّه های باصفا

می خوام بخوابم

خواب رنگی ببینم

تو رؤیاهام

باغ قشنگی ببینم

برم تو باغ

میون گل ها بشینم

یه دسته شو

برای مادر بچینم

دسته گلم رو

توی گلدون بذارم

برش دارم

برای مادر بیارم

وقتی مامان گل منو می بینه

میاد پیشم می شینه

به من میگه عزیزکم،

بچه ی ناز ِ کوچکم

خودت گلی،

شاخه ی یاس و سنبلی

دست گلت درد نکنه

برای من گل خریدی؟

منم میگم مامان جونم

مامان جون مهربونم

من گلارو تو باغ رؤیا دیدم

یه دسته شو به خاطر تو چیدم

شاعری گفت کتاب

هست یاری مهربان

ساکت و خاموش

اما،خوش بیان

قصه ها دارد کتاب

قصه های ماندگار

پندها دارد کتاب

از گذشته یادگار

یار تنهاییِّ ما

هست یاری مهربان

حرف ها دارد ولی

ساکت است و بی زبان

یک و دو و سه

توی مدرسه

می دویدیم

می خندیدیم

بازی می کردیم

شادی می کردیم

یکی گرگ می شد

اون یکی خرگوش

درس و کلاسُ

کردیم فراموش

صدای زنگ شنیدیم

سوی کلاس دویدیم

روی نیمکت نشستیم

یه مشق خوب نوشتیم

پروانه جون کجایی؟

بازم فصل بهاره

پر از گلهای زیبا

دامن سبزه زاره

بازم بیا پر بزن

به همه گلا سر بزن

بیا می خوام نگات کنم

نگا به سر تا پات کنم

با اون بال های رنگی

می دونی چقد قشنگی؟

تو قاصد بهاری

عروس سبزه زاری

نشسته ام كنار

مادربزرگم امروز

تا او به من بگوید

از خاطرات دیروز

از قصه های شیرین

از روزگار دیرین

از دوره ی جوانی

بهار زندگانی

از مردمی كه رفتند

از یادها كه ماندند

از عشق و مهربانی

خوبی و خوشزبانی

مادربزرگ دارد

یك سینه پر حكایت

از بازی زمانه

نمی كند شكایت

مهری طهماسبی دهکردی

من غنچه ها را دوست دارم

پروانه ها را دوست دارم

گنجشك كوچك را كه دارد شوق پرواز

با آن نگاه مهربانش دوست دارم

من ماه و خورشید درخشان

بر پهنه ی این آسمان را دوست دارم

من هر گل زیبای خوشبو

روییده در دشت و دمن را دوست دارم

من كهكشان را دوست دارم

رنگین كمان را دوست دارم

دریا و رقص موج جوشان

بر ساحل و بر ماسه ها را دوست دارم

من هر شهاب و هر ستاره

آن ابرهای پاره پاره

رقصان میان آسمان را دوست دارم

دنیای ما زیباست زیبا

من خالق دنیای زیبا

پروردگار مهربان را دوست دارم

یک گل خوش رنگ

و خوش بو بود که پنج تا گلبرگ داشت

اوّلی را باد بُرد

دوّمی را بزی خورد

سوّمی پژمرده شد

چهارمی پیر شد و مُرد

پنجمی گفت من می مانم

راهش را هم خوب می دانم

می رم تو خاک، کنار آب و دانه

ریشه می شم، زود می زنم جوانه

دوباره یک بوته می شم، گل می شم

خوشبو می شم، رفیق بلبل می شم

مصطفی رحماندوست

گل پسرم جون منه

ماشینو کجا پارک می کنه

یه جای خوب تو خیابون

شادیتو ببینه بابا جون

گل گرونه می خرم

سنبل گرونه می خرم

پسرم کاکل داره

کاکل گرونه می خرم

نان و پنیر و پونه

یه گل دارم تو خونه

یه گل که مهربونه

نه چک بزن نه چونه

می خوام پیشم بمونه

گل پسرم که خوشگله

کارش تو خونه مشکله

تو خونه فوتبال بازی می کنه

گل می زنه داد می زنه

توپ داره و یار نداره

جز بازی کاری نداره

بزرگ می شه باشگاه می ره

برای خودش یار می گیره

تق تق تق تق بر در زد

بابا از بیرون آمد

رفتم در را وا كردم

شادی را پیدا كردم

وقتی بابا را دیدم

فوری او را بوسیدم

بابا آمد نان آورد

با لبخندش جان آورد

بابا آمد به به به

مامان خندید قه قه قه

با او روشن شد خانه

او شمع و ما پروانه

 

گنجشک لالا ...

گنجشک لالا ... سنجاب لالا

آمد دوباره ... مهتاب لالا

لالالالائی ... لالالالائی

لالالالائی ... لالالالائی

گل زود خوابید

مثل همیشه

قورباغه ساکت

خوابیده بیشه

لالالالائی ... لالالالائی

لالالالائی ... لالالالائی

جنگل لالالا

برکه لالالا

شب بر همه خوش

تا صبح فردا

لالالالائی ... لالالالائی

لالالالائی ... لالالالائی

 

الستون و ولستون

زمستونه زمستون

سرده هوا دوباره

برف تیک و تیک میباره

الستونو ولستون

سرما و برف بارون

شب تاریکه سیاهه

باباش هنوز تو راهه

الستونو ولستون

باباشو خدا برسون

بابا که بیاد میخنده

سرده درا رو میبنده

 

چین جین جین هاچینو واچین

سفره هفت سینو بچین

سنجدو وردار و بیار

کنار سکه ها بزار

سیر بده و سماق بده

یه سیب سرخ چاق بده

ماهی و آئینه جاش کجاست

تو سفره قشنگ ماست

قرآن خوب و نازنین

بالای سفره مون بشین

حالا با هم دعا کنیم

خدا خدا خدا کنیم

خدای مهربون ما

شادی بده به بچه ها

عمر به بزرگترا بده

سلامتی بده به ما

همچون و همچین چیده شد

سفره هفت سین چیده شد

 

یک یک یک

پتوی گرم

دو دو دو

تشک نرم

سه سه سه

بالش ابر

چهار چی میشه

بوسه گرم مادر

سب بخیر

شب بخیر مادر

شب بخیر

شب بخیر مادر

با این همه مهربونی

من میخوابم لا لا لا

خوابهای خوشگل میبینم

تا صبح زود فردا

شب بخیر خوشگلم

شب بخیر ناز گلم

 

بپر برو تو رختخواب

دیر شده زود بگیر بخواب

تو رختخواب بخون دعا

بگو به امید دعا

تا خوابای خوب ببینی

گل توی خوابت بچینی

گل که بچینی صبح میشه

بیدار شو مثل همیشه

 

کوچولو میخواد بخوابه

کوچولو تو رختخوابه

گاهی کروکر میخنده

گاهی چشاشو میبنده

اما هنوز بیداره

هنوز چشم انتظاره

منتظره باباش بیاد

کوچولو حالا باباشو میخواد

 

دیروزو ول کن لا لا لای

تعطیله امروز ها ها های

یک و دو سه هر چی کار کردی بسه

یک و دو سه نه کار داری نه مدرسه

روز روز استراحنه

روز قشنگ بازیه

وقت نشاط و شادیه

وای که چه روز نازیه

هر روز هفته مثل گل

صبح زود از خواب پا میشی

درس و تلاش و مدرسه

شب دیگه کله پا میشی

روز زوز استراحته

 

سبز سبز فکر کن چونکه بهار آمده

در همه جای زمین سبزه به بار آمده

سبز سرخ فکر کن رنگ گل سرخ و زرد

فصل قشنگ بهار آمدو هنگامه کرد

به رنگ آب فکر کن آبی دریا ببین

آبی این آسمان چادر دنیا ببین

قرمزو زردو کبود آبی و سبزو سفید

دست خدا دربهار این همه را آفرید

روی زمین رنگ رنگ آئینه دار آسمان

خنده به رویت زند جلوه رنگین کمان

 

سین و سین و سین سین و سین سین سین هفتا سین

کنار هم سینهارو تک تک بچین

به چه بوئی بوی بهار بوی عید

عید اومده میریم به دیدو بازدید

هوا شده بهاری کنار هفت سین بگو چه آرزوئی داری

آرزو دارم که گلا وا بشن

غصه نخور بهار شده وا میشن

آرزو دارم همه درختا زیبا بشن

عید شده و درختا سبزو شکوفا میشن

آرزو دارم همه جای بازی باشه صلح باشه جنگ نباشه

توپ و تفنگ و بنگ بنگ نباشه

دعا کنیم دنیای ما خیلی قشنگتر بشه

مثل بهار و مثل عید زندگی بهتر بشه

 

گل پونه نعنا پونه

خدا چه مهربونه

به من یه بچه ای داده

گل داده غنچه ای داده

خیلی قشنگه پسرم

زبرو زرنگه پسرم

میخندونه مامانو

میخندونه بابا رو

وقتی باهم میخندیم

شکر خدارو میکنیم

وقتی باهم میخندیم

شکر خدارو میکنیم

 

 

گل و گلدون و شکر

از راه دور می یاد پدر

پسرم مثل منه

چشماشو دوخته به در

 

سفید و سفید نه ونه ونه

سرخ و سفید نه ونه ونه

گندم تازه دخترم

سبزه نازه دخترم

گندم تازه پسرم

سبزه نازه پسرم

سبز بهاره دخترم

همتا نداره دخترم

سبز بهاره پسرم

همتا نداره پسرم

نه برف نه زمستونه

نه سرما نه تابستونه

نه زرده نه پائیزه

بهاریه تمیزه

سبزه ریزه میزه

پیش همه عزیزه

 

دختری دارم کَسی نداره

مثل اون هیچکس نداره

موهاشو ببین سیاهه

چشماش قشنگه، ماهه

قدشو ببین بلنده

دالی میکنه میخنده

 

به به به چه ساقه ای بلنده

چه میوه ای شیرینه مثل قنده

شاخه داره گل داره

رو شاخه ها لونه بلبل داره

توی زمین ریشه داره آب میخوره

کلاغه قارو قارو قار

رو شاخه هاش تاب میخوره

درخت نگو سفره روز عیده

درختو کی اینجوری آفریده

خدا خدای خوب ما

دوست تموم بچه ها

 

پیغمبر خوب ما......... نور خدا محمد(ص)

چراغ راه مردم .........رهبر ما محمد(ص)

ما کودکان همیشه.........گوییم یا محمد(ص)

ما پیرو تو هستیم

صل علی محمد

ای پیرو محمد.........ای کودک مسلمان

قلب تو پاک و روشن ......... از نور دین و ایمان

یارو نگهدار تو ......... باشد خدا و قران

بگو تو،یا محمد

صل علی محمد

 

ناآشنا با من

یا آشنا هستی؟

حرفی بزن با من

اهل كجا هستی؟

 

گاهی بلندی،گاه

كوتاه قد هستی

آخر بگو خوبی

یا آنكه بد هستی؟

 

تو پا به پای من

هر روز در راهی

آخر ندانستم

از من چه میخواهی؟

 

گاهی به دنبالم

گاهی جلو هستی

درزیر پاهایم

گاهی ولو هستی

 

در فكر تقلیدی

از كارهای من

پا می گذاری تو

در جای پای من

 

وقتی شنیدم آن خبر را

از غصه و غم گریه كردم

مانند یك ابر بهاری

آرام و نم نم گریه كردم

 

رفتم به سوی قاب عكسش

هی صورتش را ناز كردم

با عكس او یكبار دیگر

من درد دل آغاز كردم

 

احساس می كردم كه آن روز

دلهای كوچك غصه دارند

پروانه ها اندوهگینند

گلهای میخك سوگوارند

 

وقتی شنیدم آن خبر را

پر شد دلم از غصه و غم

آنروز،من مانند یك ابر

از صبح تا شب گریه كردم

سید احمد میرزاده

 

یک لحظه ببند چشم خود را

 

تا قصه ای آشنا ببینی

 

پایان قشنگ کربلا را

 

از دختر کربلا ببینی

 

پس خوب ببین که دختر آنجاست

 

بالای سر پدر نشسته

 

از لرزش شانه هاش پیداست

 

بغضی که به حنجرش شکسته

 

گقتی که چقدر کوچک است او

 

افتاده به خاک از غم و درد

 

ای کاش کسی می آمد او را

 

از روی زمین بلند می کرد

 

حالا تو ببین ادامه اش را

 

پایان قشنگ قصه اینجاست

 

او نیز ادامه حسین است

 

دیدی که خودش چگونه برخاست

 

برخاست به جنگ دشمنان رفت

 

این بار خودش بدون بابا

 

برخاست به دیگران بگوید

 

فریاد بلند کربلا را

گل می کند در خیالم

فکری که شاید محال است

هر سال ماه محرم

در ذهن من این سوال است

 

آیا محرم دوباره

با خون و آتش می آید

یا این که این بار عباس

با مشک آبش می آید

 

غیر از جواب سوالم

نذر و نیازی ندارم

این بار هم مثل هرسال

بسیار امیدوارم

 

شاید که دست اباالفضل

امسال تنها نماند

شاید دلم کربلا را

یک جور دیگر بخواند

 

شاید پشیمان شود شمر

از شمر بودن کشد دست

شاید به جای لب تیغ

بر روی آن تن کشد دست

 

شاید ولی کربلا را

دل باز هم روی نی خواند

امسال هم تشنه شد آب

در حسرت کودکان ماند

 

این بار هم مثل هرسال

از فکر خود می کشم دست

تا این که روزی بیاید

مردی که مثل حسین است

 

بچه های خرمشهر

بچه های یا زهرا

بچه های خاكستر

بچه های عاشورا

 

بچه های گهواره

بچه های لالایی

بچه های بابا جان

كی به خانه می آیی...

 

غنچه های نشكفته

برگ زخم پیچك ها

در حیاط یك خانه

گریه عروسك ها

 

موشكی نشست آن روز

توی كوچه ای بن بست

«طاهره» به خون غلتید

من هنوز یادم هست

 

لاله قشنگی زود

از دل زمین، سرزد

در نگاه یك مادر

یك پرنده پرپر زد

 

شب كه می رسد از راه

یك ستاره پیدا نیست

یك پرنده هم اینجا

آشنای گلها نیست

 

كوچه های بی بازی

خانه های بی لبخند

بچه های خرمشهر

بچه های بی مانند...

حمید هنرجو

 

ای مونس خوبم

ای همدم دلسوز

تنهایی من را

پُر می كنی هر روز

 

در سینه ات داری

صد قصّه شیرین

یك قصه ات شاد است

یك قصه ات غمگین

 

در برگ برگ تو

خوشبوئی گلهاست

بی تابی موج است

زیبائی دریاست

 

پس ای كتاب، ای دوست!

امشب كه بیدارم

صحبت بكن با من

چون دوستت دارم

سید احمد میرزاده

 

یك هدیه برای من خریده است

دیروز منیژه، خواهر من

این هدیه عروسك قشنگی است

با پیرهن و بلوز و دامن

 

موهای طلایی قشنگش

صاف است و بلند و نرم و زیبا

چشمان درشت و آبیش هست

همرنگ دل بزرگ دریا

 

هر جا كه نشسته ام،عروسك

آرام نشسته در كنارم

می خندد و من همیشه او را

مانند منیژه دوست دارم

رودابه حمزه ای

 

پاییز با شادی

از راه دور آمد

تا کوچه مان را دید

یکدفعه خشکش زد

 

انگار یک لحظه

قلبش گرفت آتش

رنگ و قلم مو هم

افتاد از دستش

 

از گوشه چشمش

قل خورد یک شبنم

او رفت یک گوشه

گریه کند یک کم

 

کو آن چناری که

هر سال اینجا بود

او دفتری پر برگ

بسیار زیبا بود

 

جان داشت او دل داشت

من را صدا می کرد

می گفت رنگم کن

با قهوه ای یا زرد

 

حالا به جای او

یک برج سیمانی است

توی دل این غول

جز سنگ و آهن نیست

 

آری چنارم را

او خورده می دانم

من می روم جنگل

اینجا نمی مانم!

ناصر کشاورز

 

بچه ها زیباترین شعری كه من

خوانده ام، لبخند زیبای شماست

در خیالم بهترین لاوازها

خنده و فریاد و غوغای شماست

 

بچه ها وقتی كه بازی می كنید

قلب من هم با شما پر می كشد

توی خانه،توی كوچه،در كلاس

هركجا در جمعتان سر می كشد

 

آرزویم بچه ها،این است این

كاش می شد باز كودك می شدم

می دویدم با شما در كوچه ها

كاش می شد باز كوچك می شدم

 

بچه ها در آسمان شعر من

مثل خورشیدی همیشه روشنید

یادتان از من نخواهد شد جدا

چون شما سرچشمه شعر منید

 

آرزوی هر شب و روز من است

شادی امسال و هر سال شما

بچه ها زیباترین شعری كه من

گفته ام در زندگی مال شما

افشین اعلاء

 

من دوست دارم مثل باران

هرجای این دنیا ببارم

با شُرشُر هر دانه باران

هرجا گل و گندم بكارم

 

من دوست دارم شُرشُر من

موسیقی هر دره باشد

آوازهای روشن من

لالایی هر بره باشد

 

من دوست دارم بوی گندم

سرتاسر دنیا بپیچد

بر كوه و دشت و باغ و جنگل

زیباتر از گلها بپیچد

 

من دوست دارم بچه ها،شب

خواب خوش باران ببینند

در باغ سبز باغهاشان

یك آسمان گندم بچینند

احمد خدا دوست

 

یه سیب داره می گنده

اما بازم می خنده

یه کرم شاد و شیطون

نشسته تو دل اون

کرمه شده بانمک

سیبو می ده قلقلک !

 

خانه بی صداست

جوجه ها به لانه رفته اند

 

خرده ها ی نان كنار حوض

یخ زده

 

خانه بی صداست

آب یخ زده

 

لا بلای شاخه های سرد كاج

سار یخ زده

 

آدمك كنار حوض

ایستاده است

 

آدمك به دستهای من

نگاه می كند

 

دستهای مهربان آدمك

كنار حوض

یخ زده

 

خانه بی صداست

پرنده

رفته است

 

جای پای كوچك پرنده

روی برف

یخ زده

 

باز هم در قاب،در قاب قشنگ

عكس بابا را تماشا می كنی

مثل اینكه خاطرات رفته را

در دل این قاب پیدا میكنی

 

خوب میدانم دلت تنگ است

صورتت را خیس باران می كنی

تا كه می بینی مرا با خنده ای

غصه ات را زود پنهان می كنی

 

آه، آنوقتی كه بابا زنده بود

خنده هایت زگ و بوی تازه داشت

خانه ما بود سمت آفتاب

مهربانی های بی اندازه داشت

 

من دلم می گیرد از آن چشمها

چشمهای خیس و باران خورده ات

كاش غمهایت تمامی داشت،تا

شاد می شد چهره افسرده ات.

محمود پور وهاب

 

چرخ زندگی

زاغکی قالب پنیری دید

به دهان برگرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی

که از آن میگذشت روباهی

روبه پر فریب و حیلت باز

رفت پای درخت و کرد آواز

گفت به به چقدر زیبائی؟

چه سری چه دمی عجب پائی

پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

گر خوش آواز بودی و خوش الحان

نبدی بهتر از تو در مرغان

 

زاغ میخواست قار قار کند

تا که آوازش آشکار کند

طعمه افتاد چون دهان بگشود

رو بهک جست و طعمه را بربود

حبیب یغمائی

 

ریاضی درس خشک و درس سردی است

 

ریاضی بهر ما همچون نبردی است

 

نبردی کاندر آن تیغت مداد است

 

حریف و دشمنت مشق زیاد است

 

نبردی کاندر آن خونت نریزند

 

ولی صفرت به رنگ خون نویسند

 

به میدان نبردش چو ن نهی پا

نگاهت را بگردانی به هر جا

 

به هر سو بهر قتلت ایستاده

 

چهل فرمول تابع های ساده

 

به مشرق خیل خط های عمودی

 

به مغرب شصت و دو سور وجودی

 

براکت این طرف با قدر مطلق

 

در آن سو حد و انتگرال و مشتق

 

دو صد لعنت بر این اقوام سینوس

 

به تانژانت و کتانژانت و کسینوس

 

که فرمول های آن بی حد و بی حصر

 

بود، در صورت و در مخرج کسر

 

خلاصه می کنم دیگر کلامم

 

قبولش می کنی یا نه ندانم

 

به میدان پا منه کارت خراب است

 

دراینجا نمره بیست چون سراب است

 

می‌توان در سایه ای آموختن

گنج عشق جاودان اندوختن

 

اول از استاد، یاد آموختیم

 

 

پس، سویدای سوادآموختیم

 

 

از پدر گر قالب تن یافتیم

 

 

از معلم جان روشن یافتیم

 

 

ای معلم چون کنم توصیف تو

 

 

چون خدا مشکل توان تعریف تو

 

 

ای تو کشتی نجات روح ما

 

 

ای به طوفان جهالت نوح ما

 

 

یک پدر بخشنده آب و گل است

 

 

یک پدر روشنگر جان و دل است

 

 

لیک اگر پرسی کدامین برترین

 

 

آنکه دین آموزد و علم یقین

زنده یاد استاد شهریار

 

کسی گفت  چونی چنین رنج‌بر

به تعظیم استاد بیش از پدر ؟

 

بگفتا  زد آن نقش آب و گلم

 

وزین تربیت یافت جان و دلم

 

 

 

از آن شد تن من پذیرای جان

 

وزین آمدن زنده و جاودان

جامی

 

آئینه اندیشه نمایی تو معلم

بخشنده ترین بعد خدایی تو معلم

 

در رهگذر شب زدگان مشعل نوری

بر گمشدگان راهنمایی تو معلم

 

از طایفه علمی و از مردم ایثار

افرشته بی‌چون و چرایی تو معلم

 

بر لوح سخن سنجی تو حرف کجی نیست

عاری ز کژی‌ها و خطایی تو معلم

 

ما کودک کم تجربه طالب علمیم

بر چشم طلب پرده گشایی تو معلم

 

در حافظه زیرک دیروز زمانه

جاویدترین رمز بقایی تو معلم

 

ای مالک گنج هنر و دانش و تقوا

از تهمت ایام رهایی تو معلم

 

بر خامشی نان صفت نسل حقارت

آزاده‌ترین بانگ رسایی تو معلم

 

معمار مرمتگر اذهان کج‌اندیش

کج‌بین شدگان را تو دوایی تو معلم

 

چونت بسرایم که سزاوار تو باشد

کان کرم و کاخ صفایی تو معلم

 

آنکه نقاش است و نقشی ساخته

با قلم طرح نویی انداخته

در مسیر واژه‌های دوستی

 

سطر سطری زآشنایی داشته

آنکه چون اسطوره‌های پارسی

عین و لامی را به میم افراشته

هم ردیف انبیا و عارفان

پوششی بر جهل جاهل بافته

آنکه آهنگ و کلامی دلربا

 

از برای درس خود آراسته

چشمه‌های معرفت جوشد ز او

دانشی از حد فزون انباشته

لحظه‌هایش پر شده از خاطرات

خاطراتی که زدل جان باخته

هر چه از عطرش ببویم کم بود

او گلستان‌ها ز گل‌ها کاشته

 

آنکه معمار است و الگوی همه

لاله‌ای بر قلب خود بگذاشته

با سلاح علم در راه مراد

چون جلوداران به کفران تاخته

آن معلم آن مربی آن که او

از فنونش عالمی پرداخته

او عزیز است و مقامش پاس‌دار

چونکه یزدان نام او بنگاشته

شمعی است گدازنده سراپای معلم

عشقی است پراکنده به رگ‌های معلم

 

در راه هنر سوزد و اندر ره دانش

قلب و تن و جان و همه اجزای معلم

 

در ظلمت گمراهی و در تیرگی جهل

نوری است فروزان، دل بینای معلم

 

فارابی و سقراط و فلاطون و ارسطو

کردند به تن کسوت زیبای معلم

 

کی بود نشانی ز ترقی و تمدن

هر گاه نبد، فکر توانای معلم

 

آی بچه ها ؛ آی بچه ها فصل بهار وقتی میاد

یادم میفته به معاد

 

یه روز سخت، روز حساب

یه روز پر از تب و تاب

اون روز تمام آدما

كوچیك، بزرگ

پیر و جوون، بینا و كور

تا می شنوند صدای صور

مثل گیاه از دل خاك

بیرون میان از توی گور

تا كه خدای مهربون

برسه حساب همه شون

 

اونها كه كارنامه شونو

به دست راستشون دارن

خوشحال و شاد و پرامید

چهره هاشون، ناز و سفید

میدن به اونها این نوید

 

«آی آدمای باصفا

شما كه مهربون بودید

شما كه خوشزبون بودید

شما كه از یاد خدا

یه لحظه غافل نبودید

بهشت سزاوار شماست.»

 

اما اونا كه دست چپ

یه دونه كارنامه دارن

تو دلهاشون پراز غمه

چهره هاشون زشت و كبود

تو چشما اشك ماتمه

 

میگن كه

« كاشكی نبودیم

كاشكی كه خاكستر بودیم

تو دنیایی كه فانی بود

به فكر سیم و زر بودیم

كاری نكردیم كه خدا

راضی باشه از دست ما

كاشكی خدا امان میداد

یه فرصتی به ما میداد...»

 

اما فرشته ها میگن

« ساكت باشید آی آدما

با این همه بدی، شما

جاتون میون آتشه...»

 

بله بچه ها، روز جزا

راهها همه از هم جدا

یه دسته راهی بهشت

یه دسته توی دوزخند

بهشت جای آدم خوبا

همه آدمای باصفا

اما جهنم جای كی؟

جای همه ی آدم بدا

 

دنیای ما یه مزرعه است

هركسی چیزی میكاره

تا اینكه در روز جزا،

محصولشو برمیداره

هر كسی یك روز می میره

در دل خاك فرو میره

چیزی كه میذاره به جا

یا خوبیهاس یا بدیها

 

واسه همینه وقتی بهار

سر میزنه به هردیار

زمین سرد و یخزده

میشه پر از نقش و نگار،

یادم میفته به معاد

یادم میفته به معاد

 

فرد

آی بچه ها، آی بچه ها

منم منم، فرد هستم

مسئول اعداد هستم

من هیچكس و ندارم

همیشه تنها هستم

 

زوج

سلام، سلام بچه ها

چطوره حال شما

هستین خوشحال و خندان

چون گلهای گلستان

چون گل های گلستان

منم منم زوج هستم

با دوستانم جفت هستم

 

مسواك بزن مهربان

فرشته ی خوش زبان

دندونای سفیدت

باید بشن درخشان

اول بزن رو مسواك

كمی خمیر دندان

بعدش آبو با دقت

بریز درون لیوان

خمیروتو با مسواك

آروم بكش رو دندان

سپس با آب كافی

كه هست درون لیوان

تمیز بشور دهانت

اونوقت میشن درخشان

آن بالا بالا توی آسمان

می رقصد درباد پرچم ایران

سبز قشنگش رنگ آبادی

رنگ سفیدش صلح و آزادی

رنگ قرمزش هم رنگ خورشید

نشانه ای از نشاط و امید

در دلش دارد اسم خدا را

پرچم ایران ایران زیبارا

 

ای بچه ها خبر خبر

حسنی داره می ره سفر

بازم بگو كجا بره

كدوم وره دنیا بره

حسنی برو تركیه

زبونشون تركیه

مردوم اون مسلمان

دریاچهء اون جاوان

دو رود دجله، فرات

بیا بگم من برات

مركز اون آنكارا

حتما برو اون ورا

كشوری كوهستانی

حتما خودت می دانی

رود دیگر اونجا

قزل ایرماق زیبا

بندرهاشو یاد بگیر

آدنا هست و اَزمیر

استانبول قشنگش

مثل شهر فرنگش

بندر آنتالیا هستش

كنار دریا دریاهاشو نام ببر

بعدش برو به سفر

سیاه، مدیترانه

مرمره بی كرانه

دامپروری زیاده

كشاورزی چه ساده

پنبه، انگور و توتون

مركبات و زیتون

 

یه روز دیگه شروع شده باز

بچه ها بیاین، ای گلهای ناز

بازم دوباره، وقتِ ورزشه

یك و دو و سه مثل همیشه

بشین و پاشو دستها به جلو

عقب نمونی زود باش بدو

ورزش بكنی شاداب می مونی

مریض نمی شی خواب نمی مونی

 

سلام سلام بچه ها

گل های خوب و زیبا

آی بچه های دانا

آینده سازان ما

شماها خوب می دونید

تو كتابها می خونید

كه اسم سیاره ما زمینِ

از میون سیاره ها زمین مهمترینه

این زمین و بچه ها جون

خدای خوب و مهربون آفریده

با نعمت فراوان برای بنده های خوب و كاردون

زمین پر از پستی و هم بلندیه

با جنگل و با دریاها سیارهء قشنگیه

زمین ما شگفتیا زیاد داره

هر چی دلت بخواد داره

پوسته داره هسته داره

رازهای سر بسته داره

قسمتی از پوسته ها

وقتی می شن جا بجا

زمین لرزه پدید می آد

سریع و خیلی زود می آد

وقتی كه لرزشِ زمین خفیفه

زمین لرزه می آد ولی ضعیفه

اما گاهی زمین شدید می لرزه

طوری كه از اومدنش دلهای ما می لرزه

زمین لرزه می آد ولی بی خبر

چاره داره كه اون بشه بی خطر

اگه می خوایم همه باشیم سلامت

نكاتی رو باید كنیم رعایت

در موقع زمین لرزه؛

در زیر میز محكمی جا بگیریم

یا كه پناه كنار دیوار بگیریم

توصیه ای كه خیلی چاره سازه

رفتن ما توی فضای بازه

باهم دیگه یار و مدد كار باشیم

مراقب ریختن آوار باشیم

توصیه ها با این یكی كامله

گوش می كنه هر كسی كه عاقله

ایمنی رو حتما كنیم رعایت

تا جامعه خوب باشه و سلامت

 

شهرهای ما اِمروزه

پُر زِ شادی و شوره

انگاری كه آدم ها

می روند هر لحظه هر جا

برای بعد از ظهرها

در پارك و بوستان ها

بچه ها میكنند شادی

درتاب و سُرسُره ها

پاك می شود هر روزه

كوچه ها و خیابان ها

جوی های آب پاك است

از زباله و گِل ها هر

طرف و هر جایی

به دست باغبانی

درخت و گُل روییده

به لطف رب یكتا

ولی ببین بعضی ها

بد می كنند تو شهرها

كسی زُباله اَنداخت؟

اِنگار نگاه نینداخت!

در جوی آبِ تمیز

زباله نَنداز عزیز تو

این شهرهای شلوغ

پر شده از دود و بوق

رعایتِ قانون بكن

قانونو فراموش نكن

با ماشین تك سوار

شلوغِ خیابون هر بار

كاش كه همیشه هر

جا تمیز باشه شهرِ ما

 

 

 

شادی

می شنوم به گوش خود پریدن پرنده را

صدای مادر و پدر صدای شاد خنده را

شبیه این پرنده ها به هر طرف پریده ام

صدای باد و چشمه را به گوش خود شنیده ام

شنیده ام به گوش خود همیشه از پرندگان

میان برگ و شاخه ها صدای یا خدا، خدا

صدا كمك كند به ما در این جهان پرخطر

بدان به وقت حادثه همیشه می دهد خبر

چه جالب است و دیدنی دو گوش و این همه توان

چه عالم است و نكته بین خدای پاك و مهربان

 

یكی بود یكی نبود

 

زیر گنبد كبود

 

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

 

زار و زار گریه می كردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.

 

گیس شون قد كمون رنگ شبق

 

از كمون بلن ترك

 

از شبق مشكی ترك.

 

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

 

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

 

از عقب از توی برج شبگیر می اومد...

 

  پریا! گشنه تونه؟

 

پریا! تشنه تونه؟

 

پریا! خسته شدین؟

 

مرغ پر شسه شدین؟

 

چیه این های های تون

 

گریه تون وای وای تون؟

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا

 

  پریای نازنین

 

چه تونه زار می زنین؟

 

توی این صحرای دور

 

توی این تنگ غروب

 

نمی گین برف میاد؟

 

نمی گین بارون میاد

 

نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟

 

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟

 

نمی ترسین پریا؟

 

نمیاین به شهر ما؟

 

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد

 

پریا!

 

قد رشیدم ببینین

 

اسب سفیدم ببینین

 

اسب سفید نقره نل

 

یال و دمش رنگ عسل،

 

مركب صرصر تك من!

 

آهوی آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببینین!

 

باد دماغش ببینین!

 

امشب تو شهر چراغونه

 

خونه دیبا داغونه

 

مردم ده مهمون مان

 

با دامب و دومب به شهر میان

 

داریه و دمبك می زنن

 

می رقصن و می رقصونن

 

غنچه خندون می ریزن

 

نقل بیابون می ریزن

 

های می كشن

 

هوی می كشن

 

  شهر جای ما شد!

 

عید مردماس، دیب گله داره

 

دنیا مال ماس، دیب گله داره

 

سفیدی پادشاس، دیب گله داره

 

سیاهی رو سیاس، دیب گله داره  ...

 

پریا!

 

دیگه تو روز شیكسه

 

درای قلعه بسّه

 

اگه تا زوده بلن شین

 

سوار اسب من شین

 

می رسیم به شهر مردم، ببینین صداش میاد

 

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.

 

آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

 

می ریزد ز دست و پا.

 

پوسیده ن، پاره می شن

 

دیبا بیچاره میشن

 

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن

 

سر به صحرا بذارن، كویر و نمك زار می بینن

 

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]

 

در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن

 

هر كی كه غصه داره

 

غمشو زمین میذاره.

 

قالی می شن حصیرا

 

آزاد می شن اسیرا.

 

اسیرا كینه دارن

 

داس شونو ور می میدارن

 

سیل می شن گرگرگر!

 

تو قلب شب كه بد گله

 

آتیش بازی چه خوشگله!

 

آتیش! آتیش!  چه خوبه!

 

حالام تنگ غروبه

 

چیزی به شب نمونده

 

به سوز تب نمونده،

 

به جستن و واجستن

 

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وایسادن كه مشعلا رو وردارن

 

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن

 

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش كنن

 

به جائی كه شنگولش كنن

 

سكه یه پولش كنن

 

دست همو بچسبن

 

دور یاور برقصن

 

 حمومك مورچه داره، بشین و پاشو  در بیارن

 

 قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو  در بیارن

 

پریا! بسه دیگه های های تون

 

گریه تاون، وای وای تون!  ...

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا ...

 

  پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!

 

شبای چله كوچیك كه زیر كرسی، چیك و چیك

 

تخمه میشكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

 

بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف

 

قصه سبز پری زرد پری

 

قصه سنگ صبور، بز روی بون

 

قصه دختر شاه پریون،

 

شما ئین اون پریا!

 

اومدین دنیای ما

 

حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین

 

[ كه دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

 

دنیای ما قصه نبود

 

پیغوم سر بسته نبود.

 

دنیای ما عیونه

 

هر كی می خواد بدونه

 

دنیای ما خار داره

 

بیابوناش مار داره

 

هر كی باهاش كار داره

 

دلش خبردار داره!

 

دنیای ما بزرگه

 

پر از شغال و گرگه!

 

دنیای ما  هی هی هی !

 

عقب آتیش  لی لی لی !

 

آتیش می خوای بالا ترك

 

تا كف پات ترك ترك ...

 

دنیای ما همینه

 

بخوای نخواهی اینه!

 

خوب، پریای قصه!

 

مرغای شیكسه!

 

آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟

 

كی بتونه گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

 

قلعه قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا

 

مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.

 

 

 

دس زدم به شونه شون

 

كه كنم روونه شون

 

پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

 

[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن

 

[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،

 

[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس

 

[ شدن، ستاره نحس شدن ...

 

وقتی دیدن ستاره

 

یه من اثر نداره

 

می بینم و حاشا می كنم، بازی رو تماشا می كنم

 

هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم

 

یكیش تنگ شراب شد

 

یكیش دریای آب شد

 

یكیش كوه شد و زق زد

 

تو آسمون تتق زد ...

 

شرابه رو سر كشیدم

 

پاشنه رو ور كشیدم

 

زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم

 

دویدم و دویدم

 

بالای كوه رسیدم

 

اون ور كوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن

 

  دلنگ دلنگ، شاد شدیم

 

از ستم آزاد شدیم

 

خورشید خانم آفتاب كرد

 

كلی برنج تو آب كرد.

 

خورشید خانوم! بفرمائین!

 

از اون بالا بیاین پائین

 

ما ظلمو نفله كردیم

 

از وقتی خلق پا شد

 

زندگی مال ما شد.

 

از شادی سیر نمی شیم

 

دیگه اسیر نمی شیم

 

ها جستیم و واجستیم

 

تو حوض نقره جستیم

 

سیب طلا رو چیدیم

 

به خونه مون رسیدیم ...

 

بالا رفتیم دوغ بود

 

قصه بی بیم دروغ بود،

 

پائین اومدیم ماست بود

 

قصه ما راست بود

 

قصه ما به سر رسید

 

غلاغه به خونه ش نرسید،

 

هاچین و واچین

 

زنجیرو ورچین!

 

علی كوچیكه

علی بونه گیر

نصف شب از خواب پرید

چشماشو هی مالید با دس

سه چار تا خمیازه كشید

پا شد نشس

چی دیده بود ؟

چی دیده بود ؟

خواب یه ماهی دیده بود

یه ماهی انگار كه یه كپه دو زاری

انگار كه یه طاقه حریر

با حاشیه منجوق كاری

انگار كه رو برگ گل لاله عباسی

خامه دوزیش كرده بودن

قایم موشك بازی می كردن تو چشاش

دو تا نگین گرد صاف الماسی

همچی یواش

همچی یواش

خودشو رو آب دراز می كرد

كه بادبزن فرنگیاش

صورت آبو ناز می كرد

بوی تنش بوی كتابچه های نو

بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو

بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون

شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون

ریختن بارون رو آجر فرش حیاط

بوی لواشك بوی شوكولات

انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت

انگار كه دختر كوچیكه شاپریون

تو یه كجاوه بلور

به سیر باغ و راغ می رفت

دور و ورش گل ریزون

بالای سرش نور بارون

شاید كه از طایفه جن و پری بود ماهیه

شاید كه از اون ماهیای ددری بود ماهیه

شاید كه یه خیال تند سرسری بود ماهیه

هر چی كه بود

هر كی كه بود

علی كوچیكه

محو تماشاش شده بود

واله و شیداش شده بود

همچی كه دس برد كه به اون

رنگ روون

نور جوون

نقره نشون

دس بزنه

برق زد و بارون زد و آب سیا شد

شیكم زمین زیر تن ماهی وا شد

دسه گلا دور شدن و دود شدن

شمشای نور سوختن و نابود شدن

باز مث هر شب رو سر علی كوچیكه

دسمال آسمون پر از گلابی

نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی

با د توی بادگیرا نفس نفس می زد

زلفای بید و میكشید

از روی لنگای دراز گل آغا

چادر نماز كودریشو پس می زد

رو بندرخت

پیرهن زیرا و عرق گیرا

میكشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن

انگار كه از فكرای بد

هی پر و خالی میشدن

سیرسیركا

سازار و كوك كرده بودن و ساز می زدن

همچی كه باد آروم می شد

قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن

شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه

آمو علی

تو نخ یه دنیای دیگه

علی كوچیكه

سحر شده بود

نقره نابش رو میخواس

ماهی خواابش رو می خواس

راه آب بود و قر قر آب

علی كوچیكه و حوض پر آب

علی كوچیكه

علی كوچیكه

نكنه تو جات وول بخوری

حرفای ننه قمر خانم

یادت بره گول بخوری

تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه

خواب كجا حوض پر از آب كجا

كاری نكنی كه اسمتو

توی كتابا بنویسن

سیا كنن طلسمتو

آب مث خواب نیس كه آدم

از این سرش فرو بره

از اون سرش بیرون بیاد

تو چار راهاش وقت خطر

صدای سوت سوتك پاسبون بیاد

شكر خدا پات رو زمین محكمه

كور و كچل نیسی علی سلامتی چی چیت كمه؟

می تونی بری شابدوالعظیم

ماشین دودی سوار بشی

قد بكشی خال بكوبی

جاهل پامنار بشی

حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه

الا كلنگ سوار نشه

شهر فرنگو نبینه

فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس

چن روز دیگه تو تكیه سینه زنیس

ای علی ای علی دیوونه

تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟

گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی

رفتی و اون كولی خانومو به تور زدی

ماهی چیه ؟ ماهی كه ایمون نمیشه نون نمیشه

اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه

دس كه به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه

بوت تو دماغا می پیچه

دنیا ازت رو میگیره

بگیر بخواب بگیر بخواب

كه كار باطل نكنی

با فكرای صد تا یه غاز

حل مسائل نكنی

سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت

قاچ زین و محكم چنگ بزن كه اسب سواری پیشكشت

حوصله آب دیگه داشت سر میرفت

خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت

انگار می خواس تو تاریكی

داد بكشه آهای زكی !

این حرفا حرف اون كسونیس كه اگه

یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن

خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوكباب دیدن

ماهی چیكار به كار یه خیك شیكم تغار داره

ماهی كه سهله سگشم

از این تغارا عار داره

ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میكنه

اونوخ به خواب هر كی رفت

خوابشو از ستاره سنگین میكنه

می برتش می برتش

از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا

نق نق نحس ساعتا خستگیا بیكاریا

دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی

درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی

دنیای بشكن زدن و لوس بازی

عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنیای هی خیابونا رو الكی گز كردن

از عربی خوندن یه لچك بسر حظ كردن

دنیای صبح سحرا

تو توپخونه

تماشای دار زدن

نصف شبا

رو قصه آقابالاخان زار زدن

دنیایی كه هر وخت خداش

تو كوچه هاش پا میذاره

یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش

یه دسه قداره كش از جلوش میاد

دنیایی كه هر جا میری

صدای رادیوش میاد

میبرتش میبرتش از توی این همبونه كرم و كثافت و مرض

به آبیای پاك و صاف آسمون میبرتش

به سادگی كهكشوی می برتش

آب از سر یه شاپرك گذشته بود و داشت حالا فروش میداد

علی كوچیكه

نشسته بود كنار حوض

حرفای آبو گوش میداد

انگار كه از اون ته ته ها

از پشت گلكاری نورا یه كسی صداش می زد

آه میكشید

دس عرق كرده و سردش رو یواش به پاش می زد

انگار میگفت یك دو سه

نپریدی ؟ هه هه هه

من توی اون تاریكیای ته آبم بخدا

حرفمو باور كن علی

ماهی خوابم بخدا

دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بكنن

پرده های مرواری رو

این رو و آن رو بكنن

به نوكران با وفام سپردم

كجاوه بلورمم آوردم

سه چار تا منزل كه از اینجا دور بشیم

به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم

به گله های كف كه چوپون ندارن

به دالونای نور كه پایون ندارن

به قصرای صدف كه پایون ندارن

یادت باشه از سر راه

هفت هشت تا دونه مرواری

جمع كنی كه بعد باهاشون تو بیكاری

یه قل دو قل بازی كنیم

ای علی من بچه دریام نفسم پاكه علی

دریا همونجاس كه همونجا آخر خاكه علی

هر كی كه دریا رو به عمرش ندیده

اززندگیش چی فهمیده ؟

خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن

انقده پا به پا نكن كه دو تایی

تا خرخره فرو بریم توی لجن

بپر بیا وگرنه ای علی كوچیكه

مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من

آب یهو بالا اومد و هلفی كرد و تو كشید

انگار كه آب جفتشو جست و تو خودش فرو كشید

دایره های نقره ای

توی خودشون

چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن

موجا كشاله كردن و از سر نو

به زنجیرای ته حوض بسته شدن

قل قل قل تالاپ تالاپ

قل قل قل تالاپ تالاپ

چرخ می زدن رو سطح آب

تو تاریكی چن تا حباب

علی كجاس ؟

تو باغچه

چی میچینه ؟

آلوچه

آلوچه باغ بالا

جرات داری ؟ بسم الله

 

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه ملک جهان زیر پر ماست

بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز

وز عرش مر او را به سوی خاک فرو کاست

بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی بگشود

پر خویش سپس از چپ و از راست

گفتا عجب است این که ز چوبی و ز آهن

این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست؟

بر تیر نظر کرد و پر خویش بر او دید

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست!

 

خورشید خانم تو یک توپ طلایی

تو آسمونی اون بالابالایی

نور می پاشی به روی دشت و صحرا

گرم می کنی هر گوشه ی زمین را

وقتی یه دونه توی خاک می خوابه

نور تو روی خاک اون می تابه

گرم میشه و دونه شکوفا میشه

زمین پر از گل های زیبا میشه

با اینکه خیلی ناز و مهربونی

نمی ذاری نگات کنم،

چشامو می سوزونی

 

ما بچه ها دوست داریم

همیشه خندون باشیم

دوست نداریم که غمگین،

خسته و گریون باشیم

بعضی آدم بزرگا

کودکی یادشون نیست

جنگ به پا می کنن

بچه ها رو یادشون نیست

با دل های سیاه و

با چشمای پر از خون

با نفرتی که کرده

اونا رو هار و مجنون

هر چی گلوله دارن

رو سرِ ما می بارن

دقّ دلی هاشونو

اینجوری درمیارن

آهای آدم بزرگا

چرا جنگ و جنایت؟

چرا ظلم و تباهی؟

چرا کینه و نفرت؟

خونه هامون خراب شد

دلهای ما کباب شد

زخمی و بیمار شدیم

از شما بیزار شدیم

کاشکی که دنیای ما

پر از صلح و صفا بود

نفرت و جنگ و کینه

از آدما،جدا بود

 

گفت، از عیب خویش بی‌خبری

زان ره از خلق، عیب میجوئی

 

گفتن از زشتروئی دگران

نشود باعث نکوروئی

 

تو گمان میکنی که شاخ گلی

بصف سرو و لاله میروئی

 

یا که همبوی مشک تاتاری

یا ز ازهار باغ مینوئی

 

خویشتن، بی سبب بزرگ مکن

تو هم از ساکنان این کوئی

 

ره ما، گر کج است و ناهموار

تو خود، این ره چگونه میپوئی

 

در خود، آن به که نیکتر نگری

اول، آن به که عیب خود گوئی

 

ما زبونیم و شوخ جامه و پست

تو چرا شوخ تن نمیشوئی

پروین اعتصامی

تو این همه برف آفریدی

و تازه آن هم دانه دانه

من توی این فكرم كه داری

در آسمان‌ها، كارخانه!

مشغول كار برف‌سازی

صدها فرشته صبح تا شب

آن‌وقت می‌بارد چه زیبا

هی برف از بالا مرتب

از بس كه در كارت دقیقی

هرگز نكردی اشتباهی

هرگز نباریدی خدا جان

از آسمان، برف سیاهی!

تولید برف، دانه دانه

شاید نباشد كاری آسان

اما تو خیلی مهربانی

خسته نباشی ای خدا جان!

عباس علی سپاهی یونسی

 

سیب کال

با تکان تکان باد

کنده شد

بعد گفت

خوش به حال بنده شد

می روم به سوی سرنوشت

می رسم به جای بهتری

می رسم به دست عاشقی

یا که شاعری مرا نگاه می کند

سوژه ترانه های عاشقانه می شوم

یا...

سیب رفت و رفت

توی راه

لقمه چپ الاغ خسته شد

بین راه سرنوشت،

دفتر هزار آرزوی سیب

بسته شد

 

زمین ما

چو پرتقال نارسی

زشاخه اش جدا شده

در این فضای بی کران

رها شده

 

نه پرتقال نارسی

که مثل توپ کودکان

به زیر پای این و آن

نه مثل توپ قلقلی

که مثل مهره ای گلی

اسیر بند مهره ها

که چرخ می خورد همیشه دور خود

و دور آفتاب ما

 

ولی نه، این زمین ماست

که شکل پرتقال نیست

نه شکل توپ قلقلی

نه شکل مهره ای گلی

 

زمین به شکل یک دل است

دل جهان

که مثل بادبادکی هوا شده

برای بچه ها شده

برای بچه ها شده...

اسدالله شعبانی

 

با خواهرم

در خانه قالی بافتیم

در قلب آن

یک حوض خالی بافتیم

گل های کوه و دشت را

در باغ قالی کاشتیم

آن حوض خالی را سپس

از آسمان انباشتیم

از هر طرف پروانه ها

گنجشک ها

مهمان آن قالی شدند

چشمان ما لبریز خوشحالی شدند

وقتی که قالی شد تمام

دیدیم دنیایی قشنگ

در نقش های قالی است

اما فقط در حوض آن

جای دو ماهی خالی است.

 

پس ماهی دریا شدیم

از حوض ماهی سر زدیم

در باغ چشم مردمان

یک نقش زیباتر زدیم.

اسدالله شعبانی

 

یه پیشی و یه موشی

حرف می زدند با گوشی

به هم علاقه داشتند

قول و قرار می ذاشتند

همدیگه رو که دیدند

دنبال هم دویدند.

اسدالله شعبانی

 

کلاه من کلاه من

کلاه گرد و ماه من

توی هوا قلقلی شد

افتاد و یک کم گلی شد

پا شد و شد سوار باد

گوش به حرف من نداد

رفت و به جنگلی رسید

پرنده قشنگی دید

پرنده فکر لانه بود

توی نوکش ترانه بود

روی کلاه من پرید

قاپ زد و فوری پر کشید

من دویدم دنبال اون

کلاه من شد مال اون

کلاه من برنده شد

لونه اون پرنده شد

اسدالله شعبانی

 

کاسه پر بود از آب

آب از صورت ماه

کودکی تشنه رسید

کرد برآب نگاه

 

گفت با ماهی ماه

چه زلال است و سفید

آبی دریا را

می شود در آن دید

 

شوق نوشیدن آب

در دل کودک بود

دست برکاسه که زد

ماه را آب ربود

 

سر کشید آن کودک

کاسه آبش را

قطره قطره نوشید

آب و مهتابش را.

اسدالله شعبانی

 

نشسته بر لب کارون

گلی به نام پری وش

 

گشوده شعله گلبرگ

 

شکفته چون گل آتش

 

کنار ها به کنارش

 

در آستانه چیدن

 

و خوشه خوشه خرما

 

در انتظار رسیدن

 

هوای شرجی اهواز

 

پر از حماسه جنگ است

 

نگاه گرم پری وش

 

شکوهمند و قشنگ است

 

خدا کند که پری وش

 

همیشه تازه بماند

 

و عطر صلح و صفا را

 

به هر کجا برساند.

اسدالله شعبانی

 

ای قاصدک، ای قاصدک

هر جا که می خواهی برو

با یک بغل پیفام صلح

گاهی بیا گاهی برو

 

من صلح را درشعر خود

پرواز دیگر می دهم

تا غنچه ای وا می شود

پروانه ای پر می دهم

 

هر جا که چشم کودکی

لبریز شبنم می شود

از آسمان چشم من

یک فصل گل کم می شود

 

تاجشن گل بر پا شود

دامان صحرا می شوم

با ماهیان برکه ها

آغوش دریا می شوم

 

هر جا که مرغی در قفس

من مژده پرواز ها...

هر جا که خاموشی به لب

من شعله ی آواز ها...

اسدالله شعبانی

 

آب بابا نان داد

میآید از دور

صدای اذان

 

از کنار حوض

آقا کبوتر

گوش میدهد به

الله و اکبر

 

او هم مثل من

میگیرد وضو

نماز میخواند

بغ بغ بغ بغو

مهری ماهوتی

 

آب بابا نان داد

نان خورده هارا

آورده مامان

 

آنها را ریخته

جائی توی باغ

برای دوستش

گنجشک و کلاغ

 

من هم میروم

با یم کلوچه

دیدن دوستم

آقای مورچه

مهری ماهوتی

 

آب بابا نان

آمد صدای

ابر مهربان

 

قارام قوروم قام

سرو صدا کرد

باران خوبی

همراهش آورد

 

گلهای باغچه

سرک کشیدند

باهم خندیدند

تا اورا دیدند

مهری ماهوتی

 

آب بابا نان

یک گل میخندد

در زیر باران

 

شاید رسیده

وقت وضویش

باران نشسته

بر سرو رویش

 

دصف نشسته

کنارگلها

نماز میخواند

اوهم مثل ما

 

مهری ماهوتی

 

آب بابا نان

دو تا حبه قند

توی استکان

 

آن را هم زدم

درچای رنگین

پر شد اتاق از

آهنگ شیرین

 

به به چه صبحی

دنگ ودنگ و دنگ

شوع شد بایک

آهنگ قشنگ

مهری ماهوتی

 

آب بابا نان

شب آسمان شد

ستاره باران

 

هم خوشه خوشه

هم دانه دانه

ستاره میریخت

بر بام خانه

 

برداشتم من

دو دانه از آن

دوتا گوشواره

برای مامان

مهری ماهوتی

 

 

آب بابا نان

ستاره شدم

رفتم آسمان

 

به ماه رسیدم

پیشش خوابیدم

لپ داغش رو

دوتا بوسیدم

 

او هم به من داد

یک بوس شیرین

از خواب پریدم

افتادم پائین

مهری ماهوتی

 

آب بابا نان

یک بوس شیرین

دادم به مامان

 

روی لبهایش

لبخند آمد

از صورت او

عصه ها پرزد

 

او گل شد و من

زتبور کوچولو

رفتم نشستم

بردامن او

مهری ماهوتی

 

آب بابا نان

خیلی قشنگ است

هدیه مامان

 

سوره به سوره

آیه به آیه

آن را میخوانم

برای بابا

 

به به چه زیباست

قرآن مامان

هر آیه اش گل

من بلبل آن

مهری ماهوتی

 

ب بابا نان

اشک من میریخت

مانند باران

 

تا چشم بابا

به اخمم افتاد

گیلی گیلی کرد

قلقلکم داد

 

اشکم درآمد

همراه خنده

خیلی ناقلاست

بابای بنده

مهری ماهوتی

 

آب بابا نان

مامانم رفته

توی آسمون

 

او که بال نداشت

مثل کبوتر

با هواپیما

رفته به سفر

 

فردای فردا

میآید اینجا

مثل کبوتر

از آسمانها

مهری ماهوتی

 

آب بابا نان

دریای زیباست

پرموج وطوفان

 

هم من هم ماهی

ماهی کوچولو

خیلی میترسم

از این هیاهو

 

من زیر پتو

او زیر شن ها

قایم میشوم

تا صبح فردا

مهری ماهوتی

 

آب بابا نان

چراغ شبهاست

ماه مهربان

 

با نور سفید

از آن بالاها

روشن میکند

حیاط مارا

 

گرد و قشنگ است

چراغ رنگین

میترسم یک شب

بیفتد پائین

مهری ماهوتی

 

ای خدا با یاد تو هر صبحدم

دختر خورشید پیدا میشود

غنچه خوشرنگ باغ آرزو

با امید تو شکوفا میشود

 

تو نیاز غنچه های سرخ را

توی چشم ابرها جا میکنی

دانه های اشک شوق ابر را

قطره قطره قطره دریا میکنی

 

در نیایشهای باران نام تو

بر زمین تشنه جاری میشود

دانه میگیرد وضو در زیر خاک

شاد و سر سبزو بهاری میشود

 

رودهای آبی و پاک و زلال

با امید تو به دریا میرسند

موجها با عشق تو وقت قنوت

تا بلند آسمان قد میکشند

 

چشم ماهیهای دریا سوی توست

ای خدا در بیکران نیمه شب

دسته دسته زیر قعر آبها

حمد میگویند باهم زیر لب

 

سرو در پیش تو سر خم میکند

مینشیند بر سر سجاده اش

بید میخواند نماز خویش را

با زبان سبز اما ساده اش

 

میشود بوی تورا احساس کرد

در ستایشهای سرشار نسیم

در کلام صبح جاری میشود

عطر بسم الله اترحمن الرحیم

رودابه حمزه ای

 

قبل از اینکه این دنیا

جای زندگی بشود

قبل از اینکه یک آهو

روی تپه ها بدود

 

قبل از اینکه یک دانه

سربرآرد از دل خاک

قبل از اینکه گریه کند

ابر بادلی غمناک

 

قبل از اینکه یک غنچه

روی شاخه سربزند

قبل از اینکه پروانه

سوی غنچه پر بزند

 

آن زمان خدای من

تو در این جهان بودی

آفریده ای مارا

بس که مهربان بودی

 

این زمین سرسبزت

باغ و آسمان توست

این همه قشنگی از

لطف بیکران توست

رودابه حمزه ای

 

یاس چکیده است میان حیاط

پر شده از زمزمه ها گوش شب

خواب نشسته است لب پنجره

ماه خزیده است در آغوش شب

 

پهن شده سفره ما باز هم

پر زده چشمان من از شهر خواب

نان و غذا چیده شده توی ظرف

آن طرفش عاطفه و ظرف آب

 

سفره ما بوی خدا میدهد

بوی گل باغچه و جانماز

چادر آبی به سر مادرم

پر شده از زمزمه های نماز

 

باز پدر غرق دعای سحر

غنچه تسبیح گرفته به دست

عطر اذان میرسد و بازهم

وقت شکوفائی سجاده است

رودابه حمزه ای

 

ایستادم روبروی پنجره

چشمهای من پر از مهتاب شد

قطره ای مهتاب از چشمم جکید

بغض در آغوش چشمم آب شد

 

در سکوت من کسی بیدار شد

ناگهان دستان سردم را فشرد

سفره سجاده ام را باز کرد

او مرا تا قبله احساس برد

 

رنجره هم مثل من تسبیح گوی

تا سحر همپای من بیدار بود

آسمان پر ستاره تا سحر

از نیایشهای ما سرشار بود

 

دستهای ما بسوی ماه رفت

رو به سوی آسمان بیکران

زنجره وقت سحر شد سبز سبز

من شدم نیلی تر از یک آسمان

رودابه حمزه ای

 

صبح که شد وقت نماز سحر

باز کن پنجره را تا خدا

از نفس باغچه بیدار شو

بال بزن بال بزن در هوا

 

کاسه گلبرگ به دستت بگیر

چشم دلت را به نمی باز کن

شبنم پاکی ز سر گل بچین

سوی گل قبله تو پرواز کن

 

قبله همانجاست که پروانه ای

روی برآن فرش گل انداخته

یا که درختی است که سنجاقکی

بر سر آن شاخه وضو ساخته

 

غنچه سجاده تو بعد ازاین

مثل گل باغچه وا میشود

شاپرکی از دل سجاده ات

سوی خداوند رها میشود

رودابه حمزه ای

 

حرا خوش بحال تو که سالها

چراغ دلت روشن از او شده است

دل تنگ تو سالیان دراز

به عطر مناجات خوشبو شده است

 

حرا خوش بحالت که آغوش تو

بروی رسول خدا باز بود

دل سنگی ات بهترین جایگاه

برای طلوع گل راز بود

 

فرستاده ای از خداوند را

کشیدی به شادی در آغوش خود

پیام خداوند جاوید را

چه زیبا شنیدی تو با گوش خود

 

حرا روز مبعث شد و باز هم

شدی سجده گاه زمان و زمین

بخوان ای محمد(ص) بنام خدا

بنام خداوند جان آفرین

رودابه حمزه ای

 

آنروز محمد از نگاهش

بر چهره دشت نور پاشید

از پشت تمام تیرگیها

خورشید به روی دشت خندید

 

از دعوت آسمانی او

آرام علی زجای برخاست

او گفت پس از غروب خورشید

این رود زلال حکم فرماست

 

یک دفعه تمام دشت پر شد

از عطر صمیمی خداوند

بر شاخه صبح تاب خوردند

گلهای ظریف و سرخ لبخند

 

آهسته به روی دشت بارید

لبخند فرشتگان زیبا

هم دشت غدیر پر شد ازشوق

هم کوچه قلب آسمانها

 

بر دشت غدیر پشت کردند

یک دسته علف که هرز بودند

آنها که مخالفان خورشید

آنان که مخالفان رودند

 

امروز که باز روز عید است

هرچند علی میان ما نیست

این رود زلال و پاک و شفاف

در سینه آفتاب جاری است

رودابه حمزه ای

 

شب است و توی گوش شب

کسی سخن نگفته است

نیایش و دعای او

به گوش شب نهفته است

 

به روی خواب کوچه ها

کسی قدم نمیزند

کسی برای لحظه ای

دری به هم نمیزند

 

کسی چراغ کهنه ای

به آسمان نمیدهد

کلون سرد خانه را

کسی تکان نمیدهد

 

دگر کسی به روی خود

نقاب شب نمیزند

شب است و هیچ کودکی

لب به غذا نمیزند

اگر چه فرق نور را

سکوت سرد شب شکست

ولی برای بچه ها

علی همیشه زنده است

رودابه حمزه ای

 

کس آهسته میگرید

درون سینه زینب

دل او میزند پرپر

میان دستهای شب

 

حسین از گوشه چشمش

غمش را میکند جاری

حسن چون شمع میسوزد

میان خواب و بیداری

 

چرا این کودکان امشب

همه تا صبح بیدارند

کنار بستر مادر

سیه پوش و عزا دارند

 

چرا امشب علی گریان

به جمع کودکان پیوست

خداوندا چرا امشب

چراغ خانه خاموش است

 

کسی دیگر نمیخواند

لالائی های مادر را

دل مهتاب میسوزد

برای خیمه زهرا

رودابه حمزه ای

 

توی بازار زمان

همگی در گذریم

همگی آمده ایم

تا که چیزی بخریم

 

عده ای بار زیاد

میکشانند بدوش

گاه فریاد زنان

کاه آرام و خموش

 

بعضی از رهگذران

خسته و کورو کرند

بی توجه به همه

روزوشب در گذرند

 

عده ای حلقه زدند

دور دکان خدا

آخر او کرده حراج

مهربانی و صفا

 

از دل جمعیت

کسی از راه رسید

از میان همه شان

او فقط نور خرید

رودابه حمزه ای

 

فکر میکنی که ساکتند

آفریدگان این جهان؟

پس بیا و دل سپار

بر نیایش و دعایشان

 

توی قلب این انار سرخ

قدرت خدا نهفته است

لا بلای دانه های آن

رازهای ناشکفته است

 

گوش کن

ای خدا که دانه های سرخ

در درون من تو چیده ای

آفتاب و خاک و آب را

ای خدا تو آفریده ای

پس سپاس بر تو ای خدا

 

این درخت سبز برده است

دست سوی آسمان خویش

لحظه لحظه حرف میزند

با خدای مهربان خویش

گوش کن

ای خدا به شاخسار من

برگهای تازه میدهی

بر تن ضعیف و خشک من

این توئی که روح میدهی

پس سپاس بر تو ای خدا

 

در بلند آسمان شب

این ستاره ها چه دیدنی است

از خدا که حرف میزنند

گفتگویشان شنیدنی است

 

گوش کن

ماه را قرار داده ای

در جهان بی کران ما

با وجود ماه مهربان

روح داده ای به ما خدا

پس سپاس برای تو ای خدا

 

ماه از شکاف ابرها

دیده میشود در آسمان

حرف میزند چه سر بزیر

با خدای خالق جهان

 

گوش کن

ای خدا تو قید کرده ای

آفتاب یار من شود

در میان تیرگی شب

نورچشم تار من شود

پس سپاس برای تو ای خدا

 

آفتاب گرم میکشد

دست روی موی موجها

با زبان نور میکند

گفتگوی گرم با خدا

گوش کن

ای خدا تو گفته ای بمن

تا به هرکجا سفر کنم

ابرهای دل گرفته را

پرتلاش و بارور کنم

پس سپاس بر تو ای خدا

 

قطره قطره سجده میکند

ابر خسته روی مهر خاک

میرسد به گوش خاک دشت

شعر های ابر سینه چاک

 

گوش کن

ای خدای موج و کوه و دشت

ای خدای خاک و آفتاب

داده ایبه دستهای من

نعمتی بزرگ مثل آب

پس سپاس برای تو ای خدا

 

حرف میزند چه پر امید

خاک خسته از تلاش و کار

در دلش جوانه کرده است

یک نهال کوچک انار

رودابه حمزه ای

 

آسمان هنوز آبی است

ابر پاره ای دارد

توی آسمان هرکس

تک ستاره ای دارد

 

برگ کاملا سبز است

باز هم بهاری است

گرچه در قفس اما

نغمه ی قناری است

 

ظلم همچنان تلخ است

عدل باز شیرین است

دوستی پر از شادی

قهر بار غمگین است

 

باز بچه ها هستند

چشم آشنائی هست!

در بهار تقویمم

باز برگهائی هست

 

قصه باز هم خوب است

شعر همچنان زیباست

لای لای موسیقی

آشنای گوش ماست

 

باز هم خدائی هست

لحطه ی دعائی هست

سجده های طولانی

لطف ربنائی هست

 

ریشه همچنان در آب

از بهار میگوید

من جرا نرویم جون

گل هنوز میروید

مصطفی رحماندوست

 

اینجا که هستم دل من

دنبال آنجاست آنجاست!

با اینکه اینجا قشنگ است

دل یاد آنجاست تنهاست!

 

آنجا که باشم همین است

دل یاد اینجاست اینجاست!

هر چیز اینجا برایم

رویائی خوب و زیباست

 

هر جا که باشم دل من

پر میزند جای دیگر

میگردم از صبح تا شب

دنبال یک جای بهتر

مصطفی رحماندوست

 

نگو که غمگین و ناتوانم

نگو که دیگر نمیتوانم

 

نگو ضعیفم شکسته بالم

شکسته دستم بد است حالم

 

نگو که در من ترانه مرده

و قه قه شادمانه مرده

 

نگو که از من گذشته دیگر

رسیده پایم به خط آخر

 

تو هر چه هستی پر از توانی

اگر چه کوچک تو یک جهانی

 

تو مثل دریا تو مثل کوهی

هزار رازی پر از شکوهی

 

دوا و درد و شب و سپیده

خدا درون تو آفریده

 

برای دردت دوا تو هستی

نشانه ای از خدا تو هستی

مصطفی رحماندوست

 

وقت شام است و پس از روزی سخت

دور سفره همگی منتظریم

تا غذا حاضر و آماده شود

همگی دست به خوردن ببریم

 

دور سفره همه جمعیم ولی

یک نفر در دل جمع ما نیست

همه هستند ولی باید گفت

جای او سبز که جایش خالیست

 

کاشکی سرزده از در برسد

با سلامش دل ما شاد شود

خانه با خنده او جان گیرد

باغ این سفره هم آباد شود

 

ای خدا با دل او کاری کن

که به یاد همه ما بتپد

کاشکی مرغ دل او امشب

به هوای خوش اینجا بتپد

 

نوبت گفتن بسم الله است

کاش میآمد و میگفت سلام

بعد میگفت چو ما بسم الله

میشد این قصه پر غصه تمام

مصطفی رحماندوست

 

خواهرم در کوچه بازی میکن

از کنار پنجره میبینمش

او گل خوشبوی دنیای من است

با لبانم صبح و شب میچینمش

 

توی کوچه خواهرم با بچه هاست

پیش آنها لیله بازی میکند

تا که بازی نوبت او میشود

خنده ی شیرین و نازی میکند

 

از میان خانه ها لی لی کنان

مثل یک خرگوشزیبا می پرد

بازیش خوب است میبینم که او

از تمام دوستانش می برد

 

دوستش دارم که چشمان من است

خنده هایش گریه هایش دیدنیست

توی دنیا لحظه ای شیرین تر از

دیدن او با لب پر خنده نیست

مصطفی رحماندوست

 

دانه دانه برف میبارد هنوز

بر سر بازارها بر خانه ها

کوچه ها خالیس مردم بی گمان

یا سر کارند یا در خانه ها

 

صبح زود از خانه بیرون آمدم

تا که شاید مشتری پیدا کنم

هست مادر چشم بر در تاکه من

لقمه نان دیگری پیدا کنم

 

کرده ام فریاد واکسی واکس واکس

صبح تا حالا میان کوچه ها

هیچ کس با من ندارد کار و من

مانده ام تنها میان کوچه ها

 

بچه های مثل من توی کلاس

شاید اکنون جمله سازی میکنند

شاید الان زنگ تفریح است و باز

بچه ها با برف بازی میکنند

 

دست من از سوزو سرما یخ زده

نان ما در سفره رنگین کیست؟

واکس اعلا میزنم من واکس واکس

هیچ کس در کوچه های شهر نیست

مصطفی رحماندوست

 

یکی در کوچه ها آواز میخواند

صدایش مثل آب رودها بود

صدایش مثل گلها رنگ و بو داشت

صدایش با دل من آشنا بود

 

چه میشد گل فقط گل بود و دیگر

کنار گل نمیروئید خاری

که وقت بوسه بر گل دست و لب را

بجای گل نمی بوسید خاری

 

صدایش را که آواز دلم بود

من از توی اتاق خود شنیدم

چو باد از خاطرم فکری گذر کرد

گل زیبائی از گلخانه چیدم

 

در آن یک شاخه گل هر چند کوچک

تمام مهربانیهای من بود

به دستش دادم آن را چون نشان از

تمام همزبانیهای من بود

 

گرفت از دستم آن یک شاخه گل را

گل شادی به روی صورتش ریخت

ول خارش به دست او فرو رفت

گل و لبخندو سوزش در هم آمیخت

 

نمیدانم چه چیزی زیر لب گفت

به راه افتاد و هی هی خواند آواز

دوباره خواندن آن شعر هارا

میان کوچه ما کرد آغاز

مصطفی رحماندوست

 

خواب دیدم بهار آمده است

سبزه ها شعر بود و زیبائی

قصه ها رنگ و بوی گل را داشت

خنده ها چشمه ای تماشائی

 

توی خوابم تلاش شیرین بود

دسته دسته جوانه میروئید

بوته های امید گل میداد

سینه سینه شکوفه میخندید

 

صبح دیدم که برف آمده است

سوزو سرما و سنگ میبارید

آن بهار قشنگ رنگارنگ

ساکت و خسته بود و سرد و سپید

 

کاش شب مانده بود و تاریکی

لااقل شعر بوی باران داشت

لا اقل قصه ها بهاری بود

لاله هم سرخی بهاران داشت

مصطفی رحماندوست

 

شب بود و یاد تو

وقتی که خوابیدم

در خواب شیرینی

دیشب تو را دیدم

 

در خواب خود دیدم

یک خانه زیبا

یک سوی آن جنگل

یک سوی آن دریا

 

مادر کنار تو

در خانه میگردید

مثل تو گل میگفت

مثل تو میخندید

 

من کفتری بودم

پر باز میکردم

تا خانه خورشید

پرواز میکردم

 

پر میزدم تا باغ

تا خانه دریا

همبازیم بودند

موج و گل و بابا

 

به به چه خوابی بود

گل داشت بابا داشت

لبخند مادر داشت

پرواز و دریا داشت

 

تعبیر خوابم را

از رود پرسیدم

رقص پر از شادی

در رفتنش دیدم

 

امروز من هستم

آرامتر خوش تر

از صبح خندان است

مانند من مادر

 

امشب به یاد تو

خوشحال و بی تابم

در فکر دیدارت

من زود میخوابم

مصطفی رحماندوست

 

بوته ای که میمیرد

بارو دانه ای دارد

باز دانه را دستی

توی خاک میکارد

 

مرگ بوته هرگز نیست

عمر بوته را پایان

مثل آن پس از مردن

زنده میشود انسان

 

زندگی اگر این بود

نیست بود و بیهوده

زندگانی ما بود

قصه ای غم آلوده

 

مثل بوته بعد از مرگ

عمر بهتری داریم

در بهار رستاخیز

رشد بهتری داریم

 

بوته ی بدی حتما

میوه بدی دارد

خوش بحال آنکس که

بذر خوب میکارد

مصطفی رحماندوست

 

دو تا عینک بمن دادند

برای خوبتر دیدن

دو تاشان مثل هم اما

یکی تیره یکی روشن

 

یکی را میزدم شب بود

دلی پر کینه با من بود

و با آن دیگری شب هم

برایم روز روشن بود

 

دلم با هر دوتا عینک

چو سیر و سرکه میجوشید

برای دیدن دنیا

به رنگ زنده میکوشید

 

اگر دیدی دو تا عینک

میان کوچه افتاده

رها کن جونکه باید دید

بدون عینک و ساده

مصطفی رحماندوست

 

من با تو دوست بودم

تو خوب بودی آخر

هرگز ندیده بودم

همراهی از تو بهتر

 

تا اینکه روزی افتاد

یک اتفاق ساده

رفتم به شهر دیگر

همراه خانواده

 

من گرچه توی این شهر

هستم غریب و تنها

اما خیال من نیست

دور از تو روزو شبها

 

هر شب خیال هامان

با هم در آسمانند

سر گرم کار و بازی

پیش ستارگانند

 

ای کاش خانه ها هم

مرغ خیال بودند

با ما به آسمانها

شب بال میگشودند

مصطفی رحماندوست

 

 

خوشحالم از اینکه

آن پنجره باز است

چون باز بودن هم

یک جور آغاز است

 

آن چنجره دیروز

یک قاب غمگین بود

در پشت آن گوئی

یک راز شیرین بود

 

آن پنجره امروز

آغاز پیوند است

یک دعوت ساده

یک باغ لبخند است

مصطفی رحماندوست

 

شب تا ابد شب نیست

شب میرود آخر

یک جا نمی ماند

 

تاریکی شب نیز

هر چند ترس آور

فردا نمی ماند

 

حتی اگر شب هم

با جغد و باد و گرگ

گل را بترساند

 

صد رنگ زیبارا

در زیر تاریکی

یکجا بپوشاند

 

حتی اگر دیدی

بسیار هم سرد است

بسیار تاریک است

 

میمیرد آخر شب

با بوسه های صبح

صبحی که نزدیک است

 

شب هرچه شب تر هم

شب هر چه طولانی

فردای آن روز است

 

مثل زمستان است

پایان فصل سرد

عید است نوروز است

مصطفی رحماندوست

 

آب هستم آب هستم آب پاک

جاریم از آسمان تا قلب خاک

 

گاه ابر و گاه باران میشوم

گاه از یک چشمه جوشان میشوم

 

گاه از یک کوه میآیم فرود

آبشار پر غرورم گاه رود

 

گاه قطره گاه دریا میشوم

گاه در یک کاسه پیدا میشوم

 

روز و شب هر گوشه کاری میکنم

باغها را آبیاری میکنم

 

نیست چیزی برتر از من درجهان

زندگی از آب میگیرد نشان

 

گرچه آبم روزی اما سوختم

قطره تا دریا سزاپا سوختم

 

تشنه ای آمد لبش را تر کند

چاره لب تشنه ی دیگر کند

 

تشنه ای آمد که سیرابش کنم

مشک خالی داد تا آبش کنم

 

تشنه ی آنروز من عباس بود

پاسدار خیمه های یاس بود

 

خون عباس علمدار شهید

قطره قطره در درون من چکید

 

داغی آن خون دلم را سوخته

آتشی در جان من افروخته

 

چشمه هایم خواب موجم خفته باد

آبی آرامشم آشفته باد

 

آب هستم؟ وای من  مرداب به

زندگی بخشم؟نه مرگ و خواب به

 

پیچ و تاب رودم از درد دل است

برکه از اندوه من پا در گل است

 

گریه من شرشر باران شده

غصه ام در گریه ها پنهان شده

 

دود داغم ابرهارا تیره کرد

آسمانها را سراپا تیره کرد

 

آب اگر شد اشک چشم از شرم شد

از خجالت شور و تلخ و گرم شد

 

گرچه آبم آبرویم رفته است

شادی از رگهای جویم رفته است

 

آب بودم کربلا پشتم شکست

قایق امید من برگل نشست

 

حال از اکبر خجالت میکشم

از علی اصغر خجالت میکشم

مصطفی رحماندوست

 

مدینه بود و غوغا بود

اسیر دیو سرما بود

محمد سر زد از کعبه

که او خورشید دلها بود

لالا خورشید من لالا

گل امید من لالا

 

خدیجه همسر او بود

زنی خندان و خوشخو بود

برای شادی و غمها

خدیجه یار خوشرو بود

لالالا شادیم لالا

غمم آبادیم لالا

 

خدا یک دختر زیبا

به آنها داد لالالا

به اسم فاطمه زهرا

امید و مادر بابا

لالالا کودکم لالا

قشنگ و کوچکم لالا

 

علی داماد پیغمبر

برای فاطمه همسر

برای دختر خورشید

علی از هر کسی بهتر

چراغ خانه ام لالا

گل دردانه ام لالا

 

علی شیر خدا لالا

علی مشکل گشا لالا

شب تاریک نان میبرد

برای بچه ها لالا

لالا مشکل گشای من

گل باغ خدای من

 

حسن فرزند آنها بود

حسن مانند بابا بود

شهید زهر دشمن بود

حسن یک کوه تنها بود

لالا کوه بلند من

شراب و شعر و قند من

 

علی فرزند دیگر داشت

جوانی کوه پیکر داشت

همیشه حضرت عباس

به لب نام برادر داشت

لالا نازک بدن لالا

عصای دست من لالا

 

گل پرپر حسینم کو

گل سرخ و گل شب بو

کنار رود و لب تشنه

تمام غنچه های او

لالالا غنچه ام لالا

لالالالا گل فردا

 

حسین و اکبرم لالا

علی اصغرم لالا

کجائی عمه جان زینب

سکینه دخترم لالا

لالا لالا گل لاله

نکن گریه نکن ناله

 

شبی سرد است و مهتابی

چرا گریان و بی تابی

برایت قصه هم گفتم

چرا امشب نمیخوابی

لالالا جان من لالا

گل باران من لالا

مصطفی رحماندوست

 

پر زد و پرزدو پر زد پر پر

روی یک شاخه پر برگ نشست

خواست آواز بخواند اما

خستگی راه گلویش را بست

 

جوی آب خنکی آنجا بود

گفت

گنجشک کمی آب بنوش

زندگی کودک آب آبی است

آب آبی است کمی آب بنوش

 

رفت و آهسته لب جوی نشست

آب نوشید و گلویش تر شد

خستگی از تن گنجشک پرید

حال گنجشک کمی بهتر شد

 

با صدای خوشش آوازی خوان

از لب جوی به نرمی برخاست

توی آواز پر از نازش گفت

آب آواز پر از راز خداست

 

مصطفی رحماندوست

 

لا لا لا لا لالا لا لا

بخواب ای گل گل زیبا

دو چشمان قشنگت را

ببند آهسته لا لالا

 

میان خانه ای کوچک

برای دختر نازش

لالالا مادری میخواند

چه شیرین بود آوازش

 

صدای او کبوتر شد

به روی بامها پر زد

از این خانه ه آن خانه

به گوش بچه ها سر زد

 

صدای مادر آهسته

میان کوچه ها پیچید

قناری هم شنید آن را

کنار مادرش خوابید

 

صدا آهسته آهسته

به شهر و روستاها رفت

لالا لا لائی مادر

به کوه و دشت و صحرا رفت

 

صدا چون آب جاری شد

میان باغ و جنگلها

میان شاخه ها پیچید

لالا آهنگ لالالا

 

صدا چون سیل راه افتاد

صدا پائین و بالا رفت

به گوش موجها هم خورد

لالائی تا به دریا رفت

 

صدای موج دریا شد

لالائی لا لالا لالا

چه شیرین بود این آواز

برای خواب قایقها

 

شنیدن این لالا لائی

تمام جوجه قمری ها

همه آرام خوابیدند

میان لانه ها لالا

 

صدا بالا و بالا رفت

صدا تا ماه ریبا رفت

لالائی گفت ماه آن شب

صدا تا عمق دریا رفت

 

به چشم گرم هر چیزی

لالائی نم نمک میخورد

لالائی هرکجا میرفت

سکوت و خواب را میبرد

 

همه ساکت همه آرام

همه لالا همه در خواب

پرنده ماهی و دریا

درخت و غاز حتی آب

 

لالا لا لائی آن زن

در آن شب همچنان میرفت

کبوتر بود و پر پر پر

زمین تا آسمان میرفت

 

ولی شب رفت و روز آمد

سحر شد غنچه لب وا کرد

لالائی خسته شد دیگر

کنار ماه لا لا کرد

مصطفی رحماندوست

 

آمده ام سوی شما باز

باز بیائید به سویم

آمده ام آمده ام باز

تا دو...سه تا شعر بگویم

 

آمده ام باز بخوانم

آمده ام باز بخندم

آمده ام پنجره هارا

بر غم و بر غصه ببندم

 

آمده ام شعر دلم را

در دلتان باز بکارم

آمده ام آمده ام باز

آمده ام دوست بدارم

 

جعفر ابراهیمی نصر

 

دوست میدارم تو را

ای رفیق مهربان

بهترین یارم توئی

آشنا و همزبان

 

روزها پر میشود

با تو تنهائی من

میشود شب حرف تو

شعر لالائی من

 

مثل گنجشک و کلاغ

بال داری میپری

و مرا تا آسمان

تا به دریا میبری

 

زندگی در پیش تو

خوب و شیرین میشود

شادمانی میرسد

غصه هایم میرود

 

چون که تنها میشوم

تو صدایم میکنی

با تمام این حهان

آشنایم میکنی

 

جعفر ابراهیمی نصر

 

وقتی که تنها میشوم

گپ میزنم با سایه ام

آن وقت میبخشد به من

یک شعر زیبا سایه ام

 

من هرچه دارم در دلم

با سایه ام رو میکنم

پیراهنم را میکنم

آن را تن او میکنم

 

با بال رنگین خیال

با هم به صحرا میرویم

گاهی به جنگل کوه و باغ

گاهی به صحرا میرویم

 

در زیر نور آفتاب

با او به گردش میروم

وقتی هوا ابری شود

غمگین و تنها میشوم

جعفر ابراهیمی

 

عینک دودی را

از دو چشمت بردار

تا نباشد دنیا

ابری و تیره و تار

 

عینک تو کرده

باغ و صحرا را زشت

عینکت را بردار

تا شود باغ بهشت

 

عینک قلبت را

بشکن و دور بریز

تا شود چون نوروز

بر تو فصل پائیز

جعفر ابراهیمی

نسیم از پنجره آمد

و توی خانه جاری شد

نسیم عطر بهار آورد

اتاق من بهاری شد

 

نسیم آمد به آرامی

و شعری زیر گوشم خواند

نسیم آرام رفت اما

صدایش توی گوشم ماند

 

گلی در چشم من روئید

و عطرش در نگاهم ریخت

کسی یک حلفه گل آورد

و روی گردنم آویخت

 

کنار پنجره دیدم

گل بادام میخندد

و حس کردم که در قلبم

بهار آرام میخندد

جعفر ابراهیمی

 

چشم مادر بزرگم

پشت عینک درشت است

گفته او پشت عینک

چشم کوچک درشت است

 

دزدکی روی چشمم

من زدم عینکش را

هیچ چیزی ندیدم

نه در اینجا نه آنجا

 

گفتمش تو چطوری

میتوانی ببینی؟

با چنین عینکی که

بسته ای روی بینی

 

چشمش از غصه پر شد

من خچالت کشیدم

گفتخیلی فضولی

دخترم برگ بیدم

 

چشمهایم ضعیف است

چونکه من پیر هستم

عینکم پشت گوش است

روی بینی نبستم

 

دخترم چون به صد سال

میرسد سن و سالت

میتوانی بفهمی

جواب این سئوالت

جعفر ابراهیمی

 

مدرسه ها باز شده

باز دلم تازه شده

پیر هن آسمان

بر تنم اندازه شده

 

ابر زدریا رسید

مادر باران رسید

باد رسید از هوا

خواهر دریا رسید

 

فصل سکوت درخت

آمدو پائیز شد

باغچه از شعر باد

پر شد و لبریز شد

 

باد بجز لحظه ای

همدم گلها نماند

شعر نو باد را

هر گل و گلبرگ خواند

 

پیرهن باغ سوخت

شکفت باغ کلاس

باز معلم رسید

رفت سراغ کلاس

 

باز دلم تازه شد

مدرسه ها باز شد

معلمم جرف زد

مهر من آغاز شد

جعفر ابراهیمی

 

خواهرم را دوست دارم

مثل بابا مثل مادر

هر چه او از من بخواهد

من جوابم چشم خواهر

 

او نمیگوید برادر

گرچه او را دوست دارم

من لجم میگیرد اما

احترامش میگذارم

 

میزنم لبخند بر او

میکند بر روی من اخم

او نمیداند که اخمش

میکند قلب مرا زخم

 

مادرم میگوید آخر

او بزرگ است و تو کوچک

من نمیفهمم چه فرقی

بین گنجشک است و لک لک

 

یک شب اما وقتی آمد

من برویش اخم کردم

قلب او را من هم آن شب

با نگاهم زخم کردم

 

دست روی شانه ام زد

داشت یک لبخند بر لب

من نگاهش هم نکردم

گفت قهری با من امشب؟

 

ماند ساکت چند لحظه

زیر لب گفتم نه خواهر

من شنیدم زیر لب گفت

دوستت دارم برادر

جعفر ابراهیمی

 

در کوچه ما پیرمردی

هر روز تنها مینشیند

هر روز او روی بساطش

نزدیک گلها مینشیند

 

او پیرمرد مهربانی است

هم مهربان و هم صمیمی

دارد عصائی قهوه ای رنگ

از آن عصاهای قدیمی

 

او عینکی ته استکانی

دارد بروی چشمهایش

من میبرم هر روز آنجا

یک استکان چائی برایش

 

او در بساط کوچک خود

گلهای خوشبو میگذارد

با آن همه گلهای خوشبو

انگار که یک باغ دارد

 

او لاله نرگس یاس و سوسن

گلهای دیگر نیز دارد

هم تخم گل هم تخم سبزی

شاهی تره گشنیز دارد

 

در کوچه میپیچد همیشه

بوی خوش گلهای باغش

در چشم من اما خود اوست

تنها گل زیبای باغش

 

هر روز وقتی میبرم من

یک استکان چائی برایش

او میگذارد توی دستم

یک شاخه ی نرگس بجایش

جعفر ابراهیمی

 

گوش کن ببین

باد میوزد

مثل مار در

کوچه میخزد

 

باد میوزد

بر درختها

روی بند رخت

درحیاط ما

 

مثل اسبها

باد میوزد

و هوای شهر

سرد میشود

 

ابر میرسد

در دلش تگرگ

زرد میشود

رنگ و روی برگ

 

گوش کن ببین

باد میوزد

مثل مار در

کوچه میخزد

جعفر ابراهیمی

 

زد خنده باز خورشید

بر کوه و باغ و صحرا

آمد دوباره از راه

کم کم بهار زیبا

 

بر روی قله ها برف

شد آب اندک اندک

در کوه و دره پیچید

صد جویبار کوچک

 

شد رودها خروشان

شد دشت و تپه ها سبز

شد بر تن درختان

انگشت شاخه ها سبز

 

برخاک مرد دهقان

پاشید دانه هارا

آهسته باد واکرد

پلک جوانه هارا

 

بر شاخه درختان

تا باز شد جوانه

هی چیک وچیک خواندند

گنجشکها ترانه

 

یک شاخه توی گلدان

در کنج خانه گل داد

از رنگ و بوی آن گل

شد روی کودکی شاد

محمود پور وهاب

 

ای کاش بودم چون درختی

تنها میان کوهساری

در زیر پای من روان بود

آب زلال جویباری

 

یک بچه آهوی قشنگی

در زیر پایم آب میخورد

یک دختر چادر نشینی

با مشک هایش آب میبرد

 

یک چشمه زیبا و کوچک

بود آن طرف همسایه من

یک رهگذر میآمد از راه

خندان به زیر سایه من

 

با پای خسته مرد چوپان

با گله میآمد زراهی

مهمان من یا چشمه میشد

نی میزد آنجا گاه گاهی

 

ای کاش بودم چون درختی

تا لا بلای شاخه هایم

یک چلچله یا یک چکاوک

می خواند آوازی برایم

محمود پور وهاب

 

تنها میان برکه قوئی

در برکه مشغول شنا بود

اسب سفید مرد صیاد

اطراف بیشه در چرا بود

 

ناگاه بلدرچین زیبا

با بد بد خود نغمه سر داد

در نغمه های خود خطر را

انگار بلدرچین خبر داد

 

وقتی که شد خاموش و آرام

تیری به سوی قو رها شد

رم کرد اسب و تیر صیاد

بر سینه قو آشنا شد

 

با جسم خونین پرپری زد

از برکه روی سبزه افتاد

شاد و شتابان از کمینگاه

آمد بسویش مرد صیاد

 

آنگاه بلدرچین زیبا

آواز خوان از بیشه پر زد

آواز او در بیشه پیچید

بدبد بده بدبد بده بد

محمود پور وهاب

 

باز هم توی قهوه خانه شهر

گفتگوهای گرم مردان بود

بازهم بوی چای دم کرده

قل قلی بود و دود قلیان بود

 

مرد چوپان روستائی هم

بود در گوشه ای ولی غمگین

خسته از شهر و از هیاهویش

از غبار و تردد ماشین

 

یاد میکرد روستایش را

آن هوای زلال و خلوت ده

یاد دهقان خوب و زحمتکش

مردمان صمیمی و ساده

 

یاد میکرد کوهساران را

سبزه زاران و دره های قشنگ

آبشاران و چشمه های زلال

بوته گلهای پاک رنگارنگ

 

یاد میکرد او بوقت چرا

چیدن از پای سخره گلسنگی

یا به زیر درخت لم دادن

نی زدنها به وقت دلتنگی

 

یادش آمد ز روزهای پیش

یاد آنروز در دل صحرا

گوسفند قشنگ او زائید

بره ای پاک و کوچک و زیبا

محمود پور وهاب

 

از زخم نیزه

بیتاب گردید

از اسبش افتاد

بر خاک غلتید

 

وقتی جداشد

از تن سر او

همرنگ لاله

شد پیکر او

 

خون از گلویش

چون چشمه جوشید

اسب سفیدش

آن چشمه بوئید

 

یال بلندش

زد موج در باد

از رفتن او

یک شیهه سر داد

 

از چشمش افتاد

یک قطره ژاله

آرام غلتید

بر روی لاله

محمود پور وهاب

 

باغبان شهر ما

یار مهربان باغ

یک نهال کوچکی

کاشت در میان باغ

 

با تلاش و رنج خویش

روزهای بیشمار

زیر پای آن روان

کرد آب جویبار

 

تا که کم کم آن نهال

چشم سبز خود گشود

شاخه های نارکش

صد شکوفه داده بود

 

صد شکوفه انار

صد شکوفه قشنگ

هر شکوفه میشود

یک انار سرخ رنگ

محمود پور وهاب

 

فصل گرما بود و فصل کارو کار

در میان کشتزاران قشنگ

می درخشیدند توی آفتاب

پاک و زیبا خوشه های زرد رنگ

 

در هوای روستا پیچیده بود

باز هر سو بوی گندم های نو

مرد دهقان دسته دسته یک طرف

شادمان میکرد آنهارا درو

 

دور از دهقان کنار روستا

دخترک افسانه هر سو میدوید

مثل آهوی قشنگ دشتها

بر سر این جوی و آن جو میپرید

 

ناگهان از دور فریادی شنید

آی افسانه کجائی آب آب

کاسه ای از آب را برداشت او

سوی بابا رفت خندان با شتاب

محمود پور وهاب

 

هر روز پای دار قالی

پهلوی مادر مینشینم

تا باز هم در باغ قالی

گلهای زیبا را ببینم

 

گلهای باغ قالی او

سرخ و سفید و زردو آبی است

اما در آن باغ پر از گل

افسوس یک پروانه هم نیست

 

ای کاش من هم مثل مادر

یک روز قالی باف بودم

هر روز در باغ خیالم

چون شاپرک پر میگشودم

 

می کاشتم در باغ قالی

گلهای رنگارنگ زیبا

پرواز میدادم در آن باغ

بر روی گل پروانه ها را

محمود پور وهاب

 

اون روبه رو تو قفسه

نشسته یک کتاب نو

میخواد با من حرف بزنه

دادمیزنه بیا جلو

 

طرحهای جور واجور داره

نقاشی های رنگ وارنگ

نوشنه توی صفحه هاش

قصه های قشنگ قشنگ

 

زل میزنه تو چشم من

میگه بیا من بخر

منو ورق بزن سریع

پاشو باهم بریم سفر

 

بابای من هر شب

باماه میآید

با شادی و لبخند

از راه میآید

 

در دست خود دارد

یک جعبه شیرینی

گاهی کمی میوه

یا نان ماشینی

 

گاهی تمیآید

با دستهای پر

خسته است با اینحال

کم میکند غرغر

 

غم های من لاغر

غم های او چاق است

گاهی به این خاطر

بابا بد اخلاق است

 

اما دلش آبی است

اندازه دریا

من مطمئنم اوست

آقاترین بابا

 

حس می کنم که خورشید

یک پرتقال زرد است

این پرتقال خوش رنگ

هر صبح پشت پرده است

 

تا ظهر ذره ذره

قل میخورد به بالا

لم داده روی ابری

زل میزند به دنیا

 

از گرمی نگاهش

دنیا سپید و روشن

از پشت پرده تا شب

زل میزنم به او من

 

تا این که مثل هر روز

در آسمان خالی

میچرخد و میافتد

خورشید پرتقالی

 

یک کلاغ پیر

پر کشیده است

با صدای قار

 

با صدای او

خواب میپرد

از سر چنار

 

مثل اینکه باز

رفته فصل سرد

فصل انتظار

 

شاخه های خشک

تازه میشوند

سبز و بی قرار

 

از کلاغ پیر

سایه ای سیاه

مانده یادگار

 

باز پچ پچی

جان گرفته است

آمده بهار

 

با خود آورد پدر

کفش و پیراهن نو

گفت اینها هستند

همه سوغاتی تو

 

کفش را پوشیدم

راحت و زیبا بود

حیف که پیراهن

قد یک دریا بود

 

گم شدم یک لحظه

مثل ماهی در آن

آستین هایم از

دوطرف آویزان

 

مادرم آن را زود

کوک زد بر تن من

برد خیاطی و شد

تنگ پیراهن من

 

داستانش این بود

آن لباس تازه

بعد از آن دیگر شد

به تنم اندازه

 

داداش بازیگوشم

هوش و حواس نداره

مدرسه هم که میره

مشقاشو جا میذاره

 

تو تنبلی اوله

شلخته و بی خیال

پخش و پلاست کتاباش

کیفش کجاست؟تو یخچال

 

تازه اگه بشینی

جوراباشو ببینی

بیرون زده شست پاش

مثل یه سیب زمینی

چقدر دلم پنیر می خواد

با گوجه و نون وخیار

رو به مامان داد میزنم

دلم میخواد برام بیار

 

مامان میگه حالا که نه

وقتی رسیدیم به خونه

الان نمیشه نق نزن

اینجا هنوز خیابونه

 

هر چی بهش میگم بازم

حرفشو تکرار میکنه

نمیشنوه که شکمم

قار قورو قورقارمیکنه

 

آهای توکه اونطرفی

با اون موهای پیچ پیچت

شعر بخونم بهم میدی

یه گاز ازاون ساندویچت؟

 

جوراب پشمی

راحت وگرمه

دست میکشم روش

نازه ونرمه

 

تا حالا ندیده

مثلشو هیچکس

زرده وسبزه

لنگه به لنگه س

 

تیک تاک تیک!

تیک تاک تیک!

داریم میریم به مهمونی اما دوباره

میون را گیر افتادیم توی ترافیک

عقربه کوچیک و بزرگ روی دوازده

دیر شده از فرصتمون چیزی نمونده

چیک جیک جیک!

یه بچه گنجشک روی چراغ راهنمائی

زل میزنم تو چشاش چرا نشستی؟

نکنه توهم گیر افتادی توی ترافیک؟

میخواد جواب بده ولی صداش ضعیفه

بلند میشه پر میزنه به آسمونها

موقع دور شدن بلند بلند میخنده

جیک جیک جیک

 

نی نی کوچولو گرسنه شه

میخواد بگه که نمیتونه

مجبوره که گریه کنه

تا دردشو بفهمونه

 

مامان زری خوب میدونه

که باز نی نی گرسنه شه

تموم نمیشه گریه هاش

اگر که فوری سیر نشه

 

اشکاشو خوب پاک میکنه

میذاره روی دامنش

نی نی کوچولو می می هارو

میک میزنه با دهنش

 

وقتی که سیر سیر میشه

آهسته لبخند میزنه

انگار میخواد بگه مامان

لبخند تشکر منه

ناصر کشاورز

 

نی نی کوچولو خوابش میاد

هر دو چشاش پر از خوابه

اما توی رختخوابش

وول میخوره نمیخوابه

 

مامان زری کنارشه

درد اونو نمیدونه

هر چی لالائی بلده

داره تو گوشش میخونه

 

زود میره از توی کشو

میاره یک پوشک نو

میفهمه نی نی کوچولو

خیس کرده باز پوشکشو

ناصر کشاورز

 

نی نی کوچولو مریض شده

گریه و زاری میکنه

از زور درد نمیخوابه

هی بی قراری میکنه

 

طفلک دلش پیچ میزنه

دوباره باد کرده دلش

با نصف شیشه آب و قند

حل میشه درد و مشکلش

 

مامان زری ناراحته

میگه مامان بشه فدات

تو آب قند حل میکنه

یه حبه قند کمی نبات

 

نی نی کوچولو آب نباتو

میک میزنه از تو شیشه

ساکت میشه درد دلش

گریه هاشم تموم میشه

ناصر کشاورز

 

نی نی کوچولو حالش بده

تب کرده چون واکسن زده

خانوم دکتر تومطب

به دست اون سوزن زده

 

مامان زری رو دست اون

یه حوله گرم میذاره

سرد که میشه با یک اتو

گرم میکنه باز دوباره

 

نی نی کوچولواین کارا رو

دوست نداره غر میزنه

شاید داره با نق نوق

داد سر دکتر میزنه

 

نمیدونه که دکتر هم

مثل مامان مهربونه

اگر که سوزن میزنه

فکر سلامت اونه

ناصر کشاورز

 

نی نی کوچولوچاردست وپا

میره تو اشپز خونه

روی زمین با اون چشاش

میبینه یک نمکدونه

 

برمیداره نمکدونو

با دهنش هی می مکه

فکر میکنه نمکدون هم

یه شیشه یا پستونکه

 

مزه شورنمکو

روی زبونش میچشه

بدش میاد غر میزنه

اخم هاشو تو هم میکشه

 

پرت میکنه نمکدونو

یکدفعه اونو میشکنه

مامان زری میاد یواش

به پشت دستش میزنه

ناصر کشاورز

 

نی نی کو چولو یه توپ داشت به رنگ قرمز وزرد

یه روز که رفت تو کوچه اونو تو بازی گم کرد

فکر می کنه که توپش پیدا نمی شه دیگه

نی نی توی خیالش ساخته هزا ر تا قصه

هی با خودش تو خونه حرف میزنه با قصه

از دست من فرار کرد چون بچه ای بدم من

از بس که توی بازی لگد به اون زدم من

ای توپ نازنینم برگرد بیا به خونه

فقط قلت می دم من خدا خودش می دونه

 

بابای نی نی کوچولو

شب دیر میاد از سر کار

وقتی میاد میپرسه که

نی نی کوچولو خوابه یا بیدار؟

 

اگه مامان زری بگه

خوابیده نی نی کوچولو

خستگیهای بابائی

میمونه توی تن او

 

نی نی کوچولو نمیدونه

بابائی چقدر دوستش داره

میخواد بخوابه اما باز

مامان زری نمگذاره

 

بابائی خیلی شاد میشه

وقتی میادتوی خونه

شکلک هائی در میاره

تا نی نی رو بخندونه

 

صبح که میره باز سرکار

کارهارو بهتر میکنه

خنده نی نی کوچولو

خستگیشودر میکنه

ناصر کشاورز

 

خروس می خونه آواز

بال هاشو می کنه باز

قو قولی قو قو می خونه

صبح شده اون می دونه

 

خانم مرغوجوجه هاش

 

هستند همیشه با هاش

 

زندگی شون چه ساده

هستند یه خانواده

 

سگ حیوونی باوفاست

جاش توی باغ وصحراست

غذای او استخون

با صاحبش مهربون

 

ببر زرنگ وبزرگ

که هست قوی تر از گرگ

خونه ی اون تو بیشه

شکار چیه همیشه

 

این جوجه ی خیلی داناست

زرنگه و ناقلاست

بال های اون قشنگه

پرهاش نارنجی رنگه

می خوره آب و دونه

می پره توی لونه

با دوستاش هست مهربون

همیشه شاد و خندون

 

دو سه ماهی است که بابا رفته

خنده و شادی از اینجا رفته

 

کاش از او خبری میآمد

نامه مختصری میآمد

 

دو سه ماهی است که جایش خالیست

همه هستند ولی بابا نیست

 

کاش او بود و به من میخندید

خنده در خانه ما میپیچید

 

دو سه ماهی است قناریها هم

هست در چهره زیباشان غم

 

شوق پرواز ندارند آنها

حال آواز ندارند آنها

 

دل من تنگ شده خیلی تنگ

مادرم هم شده خیلی دلتنگ

 

کاش بابا ز شفر باز آید

شادو پیروز و سرافراز آید

مصطفی رحماندوست

 

روی تن پوش درخت

جابجا ریخته رنگ

زرد و قرمز شده است

باغ سرسبزو قشنگ

 

زاغ در گوش درخت

لالائی میخواند

عمر او هست دراز

قصه را میداند

 

ای درخت ای همه خوب

فصل سرما شده است

وقت آسودگی از

خستگیها شده است

 

وقت خواب است درخت

مثل آن رود بخواب

تا که سرما نخوری

جان من! زود بخواب

 

ننه سرما که رسید

دو سه روزی پس از این

چادرش را که کشید

نم نمک روی زمین

 

زیر آن چادر گرم

ماه ها میخوابی

خواب گب میبینی

زرد قرمز آبی

 

فصل سرما که گذشت

میرسد فصل بهار

خستگی رفته و هست

وقت دلگرمی و کار

مصطفی رحماندوست

 

سلام به جنگل سبز

به آسمان آبی

 

به غنچه های خندان

 

به روز آفتابی

 

سلام به هر ستاره

 

به ابر پاره پاره

 

به دانه ای که از خاک

 

درآمده،دوباره

 

سلام به هر دل پاک

 

به هر دل پرامید

 

سلام به آن شب تار

 

که عاقبت شد سفید

 

سلام به دشت و دریا

 

سلام به کوه و صحرا

 

سلام به روی ماهِ

 

بچّه های باصفا

مهری طهماسبی دهکردی

 

ای گربه مغرور وحشی

در چشم تواصلاحیا نیست

در ان دل تاریک موذی

یک ذره از نور صفا نیست

 

یادت نمیادکه روزی

یک گربه ولگردبودی

با بینوایان گرسنه

در کوچه ها همدرد بودی ؟

 

آوردمت با خود به خانه

خواباندمت در جای نرمی

بعداپذیرایت کردم

با تکه نانی شیر گرمی

 

خوردی و خوابیدی شب وروز

آقا شدی در خانه من

از بس که لوست کرده بودم

اسم تو شد دردانه ی من

 

یکدفعه یاد موش کردی

وحشیگری امد سراغت

آن خلق وخوی نفرت انگیز

شد باز هم موی دماغت

 

رفتی لب حوض ونشستی

با حالتی آرام ومظلوم

در کله ات میگشت گویا

یک فکرنفرت آور شوم

 

ماهی قرمز با دلی شاد

در آب میچرخیدآرام

گنجشک چاق خوش صدایی

میکردچهچه بر لب بام

 

ناگاه مثل یک شناگر

باسر میان آب جستی

از حوض بیرون آمدی زود

رفتی ودر کنجی نشستی

 

در حوض کاشی ماهی من

دیگر نمی چرخیدآرام

انگار آب حوض هم مرد

گنجشک هم رفت از لب بام

 

ای گربه بیرحم دیگر

اینجا نمیخواهم بمانی

باید گرسنه باشی و خوار

تا قدر نعمت را بدانی

محمود کیانوش

 

ما که اطفال این دبستانیم

همه از خاک پاک ایرانیم

همه با هم برادر وطنیم

مهربان همچو جسم با جانیم

اشرف وانجب تمام ملل

یادگار قدیم دورانیم

وطن ما به جای مادر ماست

ما گروه وطن پرستانیم

شکر داریم کز طفولیت

درس حب الوطن همی خوانیم

چون که حب وطن ز ایمانست

ما یقینا ز اهل ایمانیم

گر رسد دشمنی برای وطن

جان ودل رایگان بیفشانیم

ایرج میرزا

 

چه نسیم خنکی می آید!

گوش کن نغمه هو هویش را

میکند صورت من باز احساس

لذت بوسه خوشبویش را

 

باد انگار که در گوش درخت

شعری از راز خدا میخواند

برگ میرقصدو در پاسخ باد

نرم و آهسته دعا میخواند

 

وای هر چیز که من میبینم

خوب و دلخواه و پر از زیبائی است

آسمان آبی ابی آبی آبی است

هیچ آهنگ بد آهنگی نیست

 

پایتان بشکند ای عقربه ها

کاش از رفتن وا میماندید

جای تکرار ملال آور تیک

کاش شعری غزلی میخواندید

 

چشم من در پی نقاش بهار

مرغ هم میخواند کو کوکو

در جواب من و او بادبهار

باز میگوید هو هو هو هو

مصطفی رحماندوست

 

باز من تو را صدا زدم

باز شد نقاب پنجره

چهره تو مثل گل شکفت

در میان قاب پنجره

 

یک سلام و یک خنده بعد هم

یک تکان دست و گفتگو

یک قرار تازه پا گرفت

توی کوچه های روبرو

 

چند لحظه بعد از آن قرار

کوچه بود و گامهای ما

حرفهای خوب و گفتنی

یاد خاطرات آشنا

 

سنگ راه دور مدرسه

لابلای حرفمان شکست

راه ما به انتها رسید

خنده بر لبانمان نشست

مصطفی رحماندوست

 

چند ماهی است که من در خانه

بیش از اندازه بدم دلتنگم

با سحر خواهر شیرین خودم

سر هر مسئله ای میجنگم

 

گفتگو از من و اخلاق بدم

با تاسف همگانی شده است

دیگر از دست من و کار بدم

مادرم هم عصبانی شده است

 

بچه هائی که رفیقم بودند

همه از دورو برم پر زده اند

با سکوتی خودشان را تک تک

همه بر کوچه دیگر زده اند

 

مردم از دست خودم باید من

فکر یک چاره دیگر بکنم

باید اخلاق خودم را پس از این

همه جا با همه بهتر بکنم

مصطفی رحماندوست

 

برای بچه های کر و لال

حرف من را توخوب میفهمی

خودت اما همیشه خاموشی

تا که حرف تو را بفهمم من

با تمام وجود میکوشی

 

گاه حرف دل بزرگت را

مبهم و پاره پاره میگوئی

گاه با دست و چهره و چشمت

با زبان اشاره میگوئی

 

تو گمان میکنی که تنهائی

من زبان تورا نمیدانم

از کتاب نگاه و رفتارت

حرفهای تورا نمیخوانم

 

تو گمان میکنی که حرفت را

هیچ کس جز خدا تمیفهمد

حرفهای تو را در این دنیا

دوست یا آشنا نمیفهمد

 

نه چنین نیست چونکه من حتی

آخ و آه تو خوب میفهمم

به خدا من تمام حرف تو را

از نگاه تو خوب میفهمم

 

بر زبان نگاه خاموشت

رازهای نهفته بسیار است

در دل آسمان چشمانت

حرفهای نگفته بسیار است

مصطفی رحماندوست

 

صبح است و آواز مادر

پیچیده در خانه ما

پر میکشد با نمازش

تا آبی آسمانها

 

آهنگ آواز مادر

هم گرم و هم دلنشین است

راز و نیازی که دارد

با خالق خویش این است

 

آه ای خداوند یکتا

ما بندگان تو هستیم

تنها توئی یاور ما

تنها تورا میپرستیم

 

ای مهربان پای ما را

با راه خود آشنا کن

ما را تو با دوستانت

همسنگر و هو صدا کن

 

به به چه آرامشی هست

در حرف و در حال مادر

او گرم پرواز خویش است

من هم بدنبال مادر

مصطفی رحماندوست

 

تو که اینجا بودی

آسمان آبی بود

و اگر هم شب بود

شب مهتابی بود

 

شعر ها شیرین بود

قصه ها پایان داشت

خنده ها معنی داشت

جرفهامان جا داشت

 

بی تو اما حالا

زندگی زیبا نیست

هیچ کس مثل من

بی کس و تنها نیست

 

تو که رفتی دیگر

زندگی آبی نیست

آسمان قلبم

تار و سردو ابریست

 

ابر وقتی باشد

دل من میمیرد

بی تو بودن سخت است

گریه ام میگیرد

مصطفی رحماندوست

 

روی گلدسته های مسجد ما

باز گلبانگ عشق میروید

گل خوشبو و روحبخش اذان

این سخن را دوباره میگوید

 

بشتابید وقت میگذرد

وقت راز و نیاز آمده است

بشتابید و رستگار شوید

وقت خوب نماز آمده است

 

با اذان میشود محله ما

آشنا با نشانه های امید

توی صحرای سینه میروید

دانه دانه جوانه های امید

 

می شتابم بسوی مسجدو دل

می سپارم به عشق و رازو نیاز

بر لبانم دوباره میروید

گل خوشبو و سرخرنگ نماز

مصطفی رحماندوست

 

گیجم نمی دانم

من از چه دلتنگم

با خواهر خوبم

یکریز میجنگم

 

بد هستم و مادر

چیزی نمیگوید

دلتنگیم را با

اشکی نمیشوید

 

درد مرا مادر

گویا که میداند

راز غمم را او

از چهره میخواند

 

آهسته میدزدد

از من نگاهش را

با درد خود هستم

تنهاتر از تنها

 

ای کوه ها ای دشت

ای آسمان ای آب

چندیست میمیرم

در انتظار خواب

 

دلتنگ و غمگینم

مردم خداوندا

دل میتپد هر شب

بایاد تو بابا

 

لبخند حتی بر

لبها نمیآید

آخر به خواب من

بابا نمیآید

 

مصطفی رحماندوست

 

برگ فرزند درخت

برگ همبازی باد

دوسه روزی است که نیست

برگ سرزنده و شاد

 

صورت سبزه ی برگ

چه گل انداخته است

درد گویا به دلش

ناگهان تاخته است

 

تن او زرد شده

شاید او بیمار است

صورتش سرخ شده

شاید او تبدار است

 

رقص نارنجی برگ

از غمی لبریز است

قصه ای دارد و آن

قصه پائیز است

مصطفی رحماندوست

 

شب رفت و سپیده آمد و روز رسید

گلبانگ اذان به آسمانها پیچید

از شادی جابجائی شب با روز

خورشید دوباره روی گل را بوسید

مصطفی رحماندوست

 

بر خیز که راه صبح را باز کنیم

تا شهر قشنگ نور پرواز کنیم

تا خون ننشسته بر بلندای شفق

بر خیز که تا نماز آغاز کنیم

مصطفی رحماندوست

 

مهندس کوچولوی شهرم

با بی نظمی قهر قهرم

رشته من شهر سازیه

فکرمیکنی یه سازیه

گوش کن به حرف دلم

میبینی که من عاقلم

کارم خیلی زیاده

ندارم فیس و افاده

 

مسئول طرح شهر منم

ناظر نقشه ها منم

پروانه ساختمان

به املاک سند دار

با جواز من میدن

آی مادرا آی پدرا

 

قبل از خرید خونه

هر ملک و هر کاشونه

حتما به شهرداری برو

قسمت شهر سازی برو

ببین تو طرح نباشه

زگیل شهر نباشه

حواستو جمع بکن

یارو زرنگ نباشه

دوزو کلک نباشه

 

تا جائی که میتونی

ملک سند دار بخر

قولنامه ای ضرر داره

حتما جواز نداره

پایان کار نداره

اگه بخوای بسازی

تعمیر و باز سازی کنی

جریمه کمیسیون (ماده صد)

گریه تو در میاره

اونوقت نامهربون میشی

از شهرداری رونده میشی

فکر میکنی که شهرداری

همراه و یاورت نیست

اما باید بدونی

خود کرده را سودی نیست

رحیمه عوض زاده

 

نوک تیز مداد من

شکست آنرا تراشیدم

کمی کوته شد قدش

غمی توی دلش دیدم

 

نوکش شد تیز اما حیف

کمی از عمر او کم شد

من از بس دوستش دارم

دل من ضربدر غم شد

 

در این فکرم که با دقت

مدادم را نگه دارم

نوکش را نشکنم هرگز

دل او را نیازارم

 

نمیخواهم مداد من

بیفتد باز از دستم

مدادم میزند لبخند

که من باز با او هستم

ناصر کشاورز

 

امروز من دیدم

در وقت صبحانه

یک عالمه ظرف است

در آشپزخانه

 

توی خیال خود

دادم به آنهاجان

یکدفعه دیدم پارچ

شد مادر لیوان

 

چنگال و قاشق را

دیدم زن و شوهر

بودند در سفره

پهلوی همدیگر

 

شد استکان بچه

بوسیدم او را زود

داداش او حتما

لیوان شیرم بود

 

صبحانه را خوردم

با قاشق و لیوان

حمامشان کردم

در ظرفشوئی مان

ناصر کشاورز

 

دست عروسک من

دیروز لای در رفت

کج شد کمی از آرنج

یعنی دوباره در رفت

 

با اینکه دردش آمد

گریه نکرد اصلا

او را بغل گرفتم

چون هست بچه من

 

با گریه رفتم او را

دادم به دست بابا

بابای خوب ما شد

آقای دکتر ما

 

شد خوب دست بچه

با دستهای دکتر

ویزیت کار او بود

یک بوس با تشکر

ناصر کشاورز

 

شب ها همیشه موقع خواب

هر فکر میآمد سراغم

توی دلم پر بود از فکر

میشد دلم لبریز از غم

 

من صحنه های ترسناکی

میدیدم اما درخیالم

تا این که من گفتم به بابا

شب وقت خوابم در چه حالم

 

خندید بابا گفت اینها

بیهوده و فکرو خیال است

این فکرهای زشت و ناجور

مانند مشتی آشغال است

 

باید که آنها را بریزی

بر روی دفتر با مدادت

با قصه و نقاشی آنها

نابود میگردند راحت

 

من چند روزی بعد از آن شب

دیدم به حرف او رسیدم

هی قصه هایم را نوشتم

نقاشی اش را هم کشیدم

 

شد دفترم مثل کتابی

با قصه های خوب و زیبا

حالا خیالم هست راحت

با نقشه ی زیبای بابا

ناصر کشاورز

 

نزدیک خانه تو

جنگ است ای خداجان

باریده بمب و موشک

بر روی خانه هامان

 

از بام خانه خود

ما را ببین کجائیم

مانند برگ پائیز

از خانه ها جدائیم

 

لطفا بما کمک کن

ما بی گناه هستیم

مانند برگ پائیز

از خانه ها جدائیم

 

لطفا بما کمک کن

ما بی گناه هستیم

آواره ایم و خسته

هی توی راه هستیم

 

طفلک عروسک من

با ما میآمد ای کاش

او توی خانه جا ماند

خیلی مواظبش باش

 

این نامه را نوشتم

با چشمهای خیسم

حالا نشانی ام را

در نامه مینویسم

 

نزدیک مرز جائی

بی کوچه و خیابان

پهلوی تخته سنگی

در گوشه بیابان

ناصر کشاورز

 

معدنی جادوئی

کشف کردم امروز

در ته دریا بود

توی غاری مرموز

 

اولش ترسیدم

چونکه تنها بودم

غار تاریکی بود

من در آنجا بودم

 

ناگهان قندیلی

پیش پایم افتاد

مثل کرم شب تاب

نور سبزی میداد

 

بعد دیدم کم کم

بیشتر شد آن نور

غار را روشن کرد

رفت نورش تا دور

 

با تعجب دیدم

خانه ما آنجاست

مردی آمد نزدیک

گفتم اینکه باباست!

 

بعد مامان آمد

داشت او میخندید

زود قندیلم را

توی دست من دید

 

گفتم این قندیل است

نور آن جادوئی است

گفت سنگی سبز است

توی آن نوری نیست

 

در خیالت شاید

سنگ تو قندیل است

راستی از فردا

مدرسه تعطیل است

ناصر کشاورز

 

دوباره مادرم داشت

غذا درست میکرد

نشسته بود مامان

به خاطر کمر درد

 

من از حیاط اورا

به حال گریه دیدم

کبوتری شدم زود

بسوی او پریدم

 

برای لحظه ای بست

دو چشم خیس خود را

به خنده گفت برگرد

برو نیا به اینجا

 

تعجبی نکردم

که داشت خنده میکرد

برای اینکه او داشت

پیاز رنده میکرد

ناصر کشاورز

 

درخت خانه ما

بزرگ است و قشنگ است

دو ملیون برگ دارد

تمامش سبز رنگ است

 

همیشه میدرخشد

به زیر نور خورشید

ولی شب شکل او را

به زحمت میشود دید

 

درختم توی شبها

به شکل یک هیولاست

ولی در روز روشن

دوباره سبز و زیباست

 

نمیترسم من از تو

درخت خوشگل من

چه در روز و چه در شب

تو هستی در دل من

ناصر کشاورز

 

معلم داده امروز

به ما یک عالمه مشق

نمی دانم چه باید

کنم با این همه مشق

 

به فکر بازیم من

حواسم نیست اینجا

به جز انشاء نوشتم

نمام مشقها را

 

به موضوع معلم

که هست انشاء فردا

دو ساعت فکر کردم

نشد یک جمله پیدا

 

معلم کاش کمتر

به ما تکلیف میداد

که حتی جمعه هم نیست

دل من شاد و آزاد

ناصر کشاورز

 

در میان سبزه ها نزدیک کوه

گله با چوپان به صحرا میرود

مثل یک بزغاله کوچک دلم

شادمان همراه آنها میرود

 

می دود خوشحال روی تپه ها

سبزه های تازه را بو میکند

شادمان باغ نگاهش را پر از

سبزه و گلهای خوشبو میکند

 

میرود بع بع کنان نزدیک جو

آب صافش را تماشا میکند

آن طرفتر در میان بوته ها

چند تا پروانه پیدا میکند

 

میشود همبازی پروانه ها

می دود دنبالشان نزدیک جو

در کنار بوته گلهای سرخ

میشود با غنچه گرم گفتگو

 

ناگهان میافتد عکسش توی آب

آه مبیند که تنها میرود

آن طرف نزدیک آن کوه بلند

گله با چوپان به صحرا میرود

افسانه شعبان نژاد

 

می روم آرام پشت پنجره

کوچه سرتاسر سفید و دیدنیست

نرم نرمک برف میبارد هنوز

توی سرما هیچگس در کوچه نیست

 

چند گنجشک گرسنه آنطرف

روی بام خانه ای کز کرده اند

در حیاط خانه ای هم روی بند

توی این سرما نشسته روی بند

 

می رود در انتهای کوجه مان

پیر مردی که عصا دارد بدست

آه در پشت سر او روی برف

جای پاهائی برهنه مانده است

افسانه شعبان نژاد

 

کاش منهم ستاره ای بودم

در دل آسمان آبی رنگ

در کنار ستاره ای دیگر

می نشستم کنار ماه قشنگ

 

عکس من مثل ماه میافتاد

بر دل آب آبی دریا

می نشستم به روی قایق موج

می رسیدم به شهر ماهیها

 

در دل خوب شهر ماهیها

تا سحر توی آب میماندم

همصدا با ترانه امواج

شعر آب و ستاره میخواندم

 

میگرفتم میان دستانم

ماهی قصه های بابا را

میرساندم به حوض کوچکمان

ماهی نقره رنگ زیبا را

 

صبح وقتی که مهربان خورشید

میشد از خواب ناز بیدار

شادمان روی قایق امواج

مثل قو میشدم دوباره سوار

 

می رسیدم به خانه مان خوشحال

قصه می گفتم از شب زیبا

قصه از آسمان و موج و سفر

قصه از آسمان ماهیها

افسانه شعبان نژاد

 

چند تا مرد کارگر بودند

توی سایه کنار یک دیوار

وقت لبخند و گفتگوئی بود

باز بعد از تلاش و بعد از کار

 

مثل آب زلال یک چشمه

با گل و سبزه آشنا بودند

دلشان صاف صاف و آبی بود

همگی اهل روستا بودند

 

باغ سبز نگاهشان پر بود

از گل و سبزه های صحرائی

زیر پا میگذاشت گلهارا

غربت و خستگی و تنهائی

 

پای سیمان و آچر و آهن

خاطرات گذشته زیبا بود

حرف بزغاله بود و بره و دشت

حرف چوپان و حرف صحرا بود

 

حرف گل بود و یونجه و شبدر

حرف گیلاس بود و زرد آلو

حرف یک باغ خرم و آباد

حرف گلهای پونه لب جو

 

ساعتی بعد کارشان شد آغاز

خاطرات گذشته شد پنهان

کوه و صحرا و دشتها گم شد

در دل آهن و گچ و سیمان

افسانه شعبان نژاد

 

مادر فضای خانه را

مثل گلستان میکند

امروز او خورشید را

در خانه مهمان میکند

 

سرتا سر این خانه را

باعطر خوشبو میکند

این خانه را آماده

برگشتن او میکند

 

در خنده های مادرم

من صبح او را دیده ام

خوشحال از دیدار او

مانند او خندیده ام

 

امروز برمی گردد او

از راه دور از جبهه ها

یکبار دیگر میشود

بابای من مهمان ما

افسانه شعبان نژاد

 

دانه در زیر خاک خشکیده

فکر آب زلال را میکرد

غنچه بر شاخه بود پژمرده

دائما آب را صدا میکرد

 

سبزه از تشنگی و بی آبی

سالها زیر خاک پنهان بود

بود لبهای دشت خشکیده

دشت در فکر آب و باران بود

 

ابر سقا رسید و فریاد زد

مشک من آب دارد آب زلال

دانه در زیر خاک لب وا کرد

از صدای ابر شد خوشحال

 

غنچه بر شاخه اش تکانی خورد

جان گرفت و دوباره خندان شد

باز از آب پاک آن سقا

سبزه بر خاک دشت مهمان شد

افسانه شعبان نژاد

 

باز مثل همیشه مشغولم

خسته پهلوی کوره پزخانه

کاش میشد که من در این گرما

بروم توی سایه در خانه

 

آنطرفتر کنار کوره داغ

چند ماشین دوباره منتظرند

باز مثل همیشه آمده اند

آجر از پای کوره ها ببرند

 

آجری را که میپزم امروز

باز یک خانه میشود فردا

خستگیهای دست ما روزی

میشود سقف خانه ای زیبا

 

کاش وقتی که توی آن خانه

بچه ای بی خیال میخوابید

زیر آن سقف آجری یک شب

لا اقل خواب کوره را میدید

افسانه شعبان نژاد

 

کاش من یک بچه آهو میشدم

می دویدم روز و شب در دشتها

توی کوه و دشت و صحرا روز وشب

می دویدم تا که میدیدم تورا

 

کاش روزی می نشستی پیش من

می کشیدی دست خود را بر سرم

شاد می کردی مرا با خنده ات

دوست بودی با من و با خواهرم

 

چونکه روزی مادرم میگفت تو

دوست با یک بچه آهو بوده ای

خوش بحال بچه آهوئی که تو

توی صحرا ضامن او بوده ای

 

پس بیا من بچه آهو میشوم

بچه آهوئی که تنها مانده است

بچه آهوئی که تنها و غریب

در میان دشت و صحرا مانده است

 

روز و شب در انتظارم پس بیا

دوست شو با من مرا هم ناز کن

بند غم را از دو پای کوچکم

با دو دست مهربانت باز کن

افسانه شعبان نژاد

 

وقتی که تو آمدی دوباره

از هر طرفی سپیده سر زد

در باغ شکوفه شد شکوفا

پروانه به سوی غنچه پر زد

 

در خانه و کوچه و خیابان

گلهای قشنگ خنده روئید

از شادی دیدن تو آنروز

هم غنچه و هم جوانه خندید

 

گیسوی قشنگ سبزه آنروز

با دست نسیم شانه میشد

باغ دل ما زدیدن تو

سر سبز و پر از ترانه میشد

افسانه شعبان نژاد

 

توی شهری که در خیال من است

گربه ترسو و دشمنش موش است

چونکه موشی بیاید از آن دور

گربه از ترس موش بیهوش است

 

سگ بیچاره نیز در این شهر

دائما توی کوچه مهمان است

روز و شب از نگاه گربه پیر

توی سوراخ موش پنهان است

 

توی شهر خیال من ماهی

چتر زیبا و کوچکی دارد

چتر خود را که میگشاید او

آسمان تند و تند میبارد

 

در خیابان و باغ و مزرعه ها

شاخه در خاک و ریشه در بالاست

آن طرف توی بیشه این شهر

شیر ترسو ترین حیوانهاست

 

در دل باغ و بیشه این شهر

بهترین نغمه غور یا قار است

دیدن پونه های وحشی باغ

آرزوی بزرگ یک مار است

 

شادمانم که هرچه میگویم

همه در فکرو خیال من است

چونکه ناچار میشدم آنوقت

بدوم بجای پا با دست

افسانه شعبان نژاد

 

من و مادر کنار دار قالی می نشینیم

همیشه روز وشب مشغول کاریم

در این تنها اتاق خانه باید

میان باغ قالی گل بکاریم

 

ولی فرش اتاق ما بجز یک

گلیم کهنه چیز دیگری نیست

تما م زحمت روز و شب ما

خدا داند برای خانه کیست

 

همیشه با نخ خوشرنگ باید

ببافم بوته هارا غنچه ها را

تمام نقش قالیهای ما هست

پر از گلهای رنگارنگ زیبا

 

ولی یک روز نقش میکشم من

که شاید بهتر از هر نقش باشد

ببافم با دو دستم فرشی آن روز

که نقشش خانه بی فرش باشد

افسانه شعبان نژاد

 

شب بود و من از حیاط خانه

آرام به آسمان پریدم

از باغ قشنگ آسمانها

یک دسته گل ستاره چیدم

 

برگشتم و شادمان نشستم

در کنج حیاط خانه تنها

با چند ستاره وصله کردم

آهسته لباس مادرم را

 

از راه رسی مادر من

یکدفعه لباس تازه را دید

خوشحال شد و لباس خود را

با خنده گرفت و زود پوشید

 

یکدفعه حیاط خانه ما

شد مثل یک آسمان دیگر

در پیرهن پر از ستاره

یک ماه قشنگ بود و مادر

افسانه شعبان نژاد

 

رفت مادر بزرگ از اینجا

رفته و خاطرات او باقیست

جای او در کنار حوض حیاط

روی قالیچه عصر ها خالیست

 

نیست اینجا که چون همیشه مرا

بفشارد دو باره در آغوش

هست قلیان او ولی دیگر

آتش روی آن شده خاموش

 

عینکش روی طاقچه مانده

چشم او پشت شیشه هایش نیست

دیگر آن دستهای لرزانش

آه بر دسته عصایش نیست

 

جانمازش هنوز هم اینجاست

روی آن من نماز میخوانم

رفته اما همیشه در دل من

یاد او زنده است میدانم

افسانه شعبان نژاد

 

ثلث اول ای وای

نمره هایم بد شد

از دل کوچک من

شادمانی رد شد

 

دل من شد پائیز

دست و پایم یخ زد

در کلاس گلها

خنده هایم یخ زد

 

ابر چون پرده تار

در نگاهم آویخت

شیشه بغض شکست

اشک از چشمم ریخت

 

ثلث دوم یک دو

نه سه تا تجدیدی

مثل یک دیو ای غم

هی بمن خندیدی

 

آسمان چشمم

باز شد بی خورشید

قطره ای اشک افتاد

دفترم را بوسید

 

خسته بودم بر من

آسمان لبخند زد

از ته دل یک گل

ناگهان لبخند زد

 

گل صدایم میزد

مثل یک چشمه بجوش

خستگی را بشکن

مهربان باش و بکوش

 

ثلث سوم به به

نمره ام شد عالی

آسمان چشمم

پر شد از خوشحالی

 

پدرم با شادی

دست بر مویم زد

مادرم بال گشود

بوسه بر رویم زد

 

رودی از سنجاقک

در دلم جاری شد

دلم از شوق تپید

سبز و گلکاری شد

محمود پور وهاب

انار

واقعا خوشمزه است

میوه‏ ی خوب انار!

من به بابا گفته ‏ام

یک درخت از آن بکار

گفته بابا می‏ رود

زود دنبال نهال

او برایم می ‏خرد

یک نهال بچه سال

من خودم می‏ کارمش

توی خاک نرم و خوب

در کنار آن نهال

می‏ زنم یک تکه چوب

می‏ گذارم باشد آن

رو به سمت آفتاب

خاک نرمش را کمی

می‏ دهم هر روز آب

می ‏شود یک روز آن

یک درخت قد بلند

می‏ توان از شاخه‏ اش

هی انار تازه کند

الهام حسنی زاده

زنبورها یک لانه دارند

در خانه ی ما

کندوی شان روی درخت است

نزدیک گلها

در باغ ما هر روز پهن است

صد سفره ی گل

نیلوفر و یاس و بنفشه

نسرین و سنبل

هر گل میان سفره دارد

یک کاسه گرده

صبحانه ی خوشمزهای را

آماده کرده

زنبورها هر روز هستند

مهمان گلها

ما هم میان سفره داریم

ظرف عسل را

رابعه راد

یک روز من رفتم به صحرا

یک بره پیدا کردم آنجا

فهمیدم او از گله خود،

جا مانده آنجا توی صحرا

آن روز من هر جا که رفتم،

بعبعکنان دنبالم آمد.

وقتی که برگشتم به خانه،

تا خانهمان دنبالم آمد.

آن برّه مهمانم شد آن شب،

او درحیاط خانه خوابید

کردم پذیرایی من از او،

با برگ های تازه بید.

وقتی که صبح زود از خواب،

بیدار شد، بوسیدم او را.

او را فرستادم دوباره،

همراه گله سوی صحرا.

ناصر کشاورز

کفشدوزک های زیبا

غرق در شوق تماشا

می پرند این سو آن سو

شادمان از بازی ما

فوتبال پا برهنه

پای مرا زخم کرده

باز هم انگشت شستم

درد دارد اخم کرده

کفشدوزک های زیبا

روبه رویم منشینند

تا که خار کوچکی

از کف پایم برچینند

کفشدوزکها چی میشد

یک کتانی دوز بودید

اخم انگش مرا هم

وقت بازی میگشودید

پونه نیکوئی

جیرجیرک ها لای گل‏ ها

می‏کنند شب را تماشا

می‏کنند با جیرجیرها

با سکوت باغ دعوا

 

باز امشب قورباغه

از صدای جیرجیرکها

خسته و بیدار مانده

روی برگی سبز و کوچک

ماه گرد نقرها هم

در میان آسمانها

می‏کند با شادمانی

روی گل ها را تماشا

با دو دست نازک خود

نور می‏پاشد به آنها

غنچه هم خوابیده امشب

زیر این مهتاب زیبا

از صدای جیرجیرکها

می‏پرد از خواب غنچه

تا سحر چون قورباغه

می‏شود بدخواب غنچه

از صدای جیرجیرکها

ماه می‏رنجد فراوان

می‏کند آهسته خود را

پشت ابری تیره پنهان

زهرا وثوقی

دیروز از لای علف ها

پروانه ای زیبا گرفتم

کار بدی کردم خدایا

آخر چرا او را گرفتم

مشت خودم را باز کردم

گفتم برو پروانه ناز

هر جا که میخواهی دوباره

پرواز کن پرواز پرواز

از کار خوب من خداوند

لبخند زد لبخند لبخند

چون که خداهم دوست دارد

پروانه ها آزاد باشند

امروز یک گل سرخ

از توی باغ چیدم

روی گل قشنگم

یک پینه دوز دیدم

آن پینه دوز کوچک

آمد به روی دستم

گفتم سلام خوبی؟

من دوست تو هستم

زل زد به چشمهایم

یک دفعه زود پر زد

آن پینه دوز انگار

از من خوشش نیامد

ای پینه دوز کوچک

اشک تو را نبینم

من قول میدهم که

دیگر گلی نچینم

مریم هاشم پور

آن پنج گنجشک

روی درخت بید

روز خوشی دارند

زیر گل خورشید

هر شاخه یکجور از

اسباب بازیهاست

یک سرسره اینجا

یک تاب هم آنجاست

هم شعر میخوانند

با جیک و جیک وجیک

هم قصه میگویند

از دور و از نزدیک

صبحانه آنها

گیلاس سرخ و نرم

خورشید هم کرده

بر شاخه آنرا گرم

شام و نهاری خوب

در باغچه دارند

هم بوته ها هم خاک

از دانه سرشارند

روز و شب آنها

سرشار از ست

آب و درخت و نور

پرواز و آزادیست

کاجی بلند و سبز

با عمر طولانی

میبیند آنها را

مشغول شیطانی

می گوید او آرام

چون مادری دانا

ایکاش میکردید

فکر زمستان را

دل یک مورچه هم می شکند

دل یک مورچه هم غم دارد

شب که با این همه اسراف بشر

مورچه شام شبی کم دارد

می شود مورچه را دعوت کرد

شام با او سر یک سفره نشست

صبح زودی سبد شعر بدست

میشود دیدن یک مورچه رفت

می شود مورچه را گفت رفیق

میشود در دل او جا وا کرد

میشود صبح به لبخند و سلام

روز یک مورچه را زیبا کرد

کاش دیگر پس از این ای مردم

راه یک مورچه را سد نکنیم

دوست باشیم برای آنها

ما به این مورچه ها بد نکنیم

گرچه ریزند ولی دنیائی

رمزو رازاست در این مورچه ها

مثل ما بوده و هستند هنوز

جزئی از اهل زمین مورچه ها

عباسعلی سیاهی یونسی

 

از مقابلم

اسب باد شب

میکند عبور

با سوار خود

خور جین به پشت

میشود چه دور

توی خورجین

خاطرات باغ

سارهای خوب

باد مهر ماه

بار خویش را

میبرد جنوب

باد مهربان

میروی برو

سوی دورها

میبری ببر

این دل مرا

سوی نورها

عبدالمجید نجفی

 

گربه آهسته پرید

بر سر دیوار ما

ایستاد آنجا و کرد

دیده بانی خانه را

ماهی ام را که دید

شد حال او آب به آب

توی فکرش میکشید

نقشه ی عالی و ناب

با صدای لنگه کفش

ناگهان از جا پرید

گیج و لرزان مثل باد

تا ته کوچه دوید

دست خالی رفت باز

گربه بی چشم و رو

لنگه کفشم ولی

برد با خود آب جو

زهرا طاهره اکرمی

 

روی دوش مهربانت

کیسه ای از نان و خرما

کوچه ها تاریک و خاموش

راه میرفتی تو تنها

 

منتظر میماندم و تو

میرسیدی میزدی در

غصه ها پرواز میکرد

از دلم یکبار دیگر

 

میکشیدی دست خود را

بر سرم با مهربانی

خوب میکردی نگاهم

یک نگاه آسمانی

 

کوچه ها خاموش و تاریک

نیستی حالا تو دیگر

باد سرگردان شد و گفت

پر زدی مثل کبوتر

 

بیتو حالا غصه دارم

مانده ام تنهای تنها

دست هایت مهربان بود

خوب بودی مثل بابا

 

توی ده شلمرود

حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو

تنبل تنبلا بگو

 

موی بلند روی سیاه

ناخن دراز واه واه واه

 

نه فلفلی نه قلقلی

نه مرغ زرد کاکلی

هیچکس باهاش رفیق نبود

 

تنها روی سه پایه

نشسته بود تو سایه

 

باباش می‌گفت

حسنی میای بریم حموم؟

نه نمیام نه نمیام

 

سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟

نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام

کره الاغ کدخدا

یورتمه می‌رفت تو کوچه‌ها

 

الاغه چرا یورتمه می‌ری؟

 

دارم می‌رم بار ببرم

دیرم شده عجله دارم

 

الاغ خوب و نازنین

سر در هوا سم بر زمین

یالت بلند و پرمو

دمت مثال جارو

یک کمی به من سواری می‌دی؟

 

نه که نمی‌دم

چرا نمی‌دی؟

 

واسه اینکه من تمیزم

پیش همه عزیزم

 

اما تو چی؟

موی بلند روی سیاه

ناخن دراز واه واه واه!

غاز پرید تو استخر

تو اردکی یا غازی؟

 

من غاز خوش زبان

میای بریم به بازی؟

 

نه جانم

چرا نمیای؟

 

واسه اینکه من

صبح تا غروب

میون آب کنار جو

مشغول کار شستشو

 

اما تو چی؟

موی بلند روی سیاه

ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و یه جوجه

دوید و اومد تو کوچه

 

جیک جیک کنان

گردش زنان

اومدو اومد پیش حسنی

 

جوجه کوچولو

کوچول موچولو

میای با من بازی کنی؟

 

مادرش اومد قدقدقدا

برو خونتون تو رو به خدا

 

جوجه‌ی ریزه میزه

ببین چقد تمیزه؟

 

اما تو چی؟

موی بلند روی سیاه

ناخن دراز واه واه واه

حسنی با چشم گریون

پا شد و اومد تو میدون

 

آی فلفلی آی قلقلی

میاین با من بازی کنین؟

 

نه که نمیایم

چرا نمیاین؟

 

فلفلی گفت

من و داداشم و بابام و عموم

هفته‌ای دو بار می‌ریم حموم

 

اما تو چی؟

قلقلی گفت نگاش کنین

 

موی بلند روی سیاه

ناخن دراز واه واه واه

حسنی دوید پیش باباش

 

حسنی میای بریم حموم؟

میام میام

 

سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟

میخوام میخوام

 

حسنی نگو یه دسته گل

تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی

با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی

حلقه زدن دور حسن

 

الاغه می‌گفت

اگه کاری نداری بریم الاغ سواری

 

خروسه می گفت

قوقولی قوقو قوقولی قوقو

هر چی میخوای فوری بگو

 

مرغه می‌گفت

حسنی برو تو کوچه

بازی بکن با جوجه

 

غاز می‌گفت

حسنی بیا با همدیگه بریم شنا

 

توی ده شلمرود

حسنی دیگه تنها نبود

 

وقتی صدای آ میاد

آ اول با کلاش میاد

اما اگه اول نیاد

اون یکی بی کلاش میاد

 

از كیف مامان

 

یك شانه گاهی

 

بیرون می آید

 

مانند ماهی

 

 

سر میخورد او

 

بر موج موها

 

با پیچ و تابی

 

آرام و زیبا

 

 

مامان خوبم

 

انگار دریاست

 

دریا همیشه

 

در خانه ی ماست

 

ناصر کشاورز

 

کتری آب جوشم

همش دارم میجوشم

وقتی که داغ داغم

هرگز نیا سراغم

اینکار کار مامانه

مامان چه مهربانه

 

وقتی که باران می یاد

 

 

 

باران نم نم می یاد

 

 

 

چترم و باز می شوم

 

 

 

یک سرپناه می شوم

 

 

 

تا که یک وقت خیس نشی

 

 

 

اسیر باران بشی

 

 

 

اگه یک وقت خیس بشی

 

 

 

مریض می شی،

تو خونه موندگار می شی

 

 

 

پس وقتی باران می یاد

 

 

 

باران نم نم می یاد

 

 

 

هیچ وقت فراموش نشه

 

 

 

من را بردار همیشه

سینا جعفری

 

رایانه( كامپیوتر)

پدرم گفت به من سخنی جانانه

 

از همان چیزی که اسمش هست رایانه

 

 

صورتی دارد او کوچک و رنگین است

 

اسم او مانیتور وزن او سنگین است

 

.

 

صورتش چون تی وی جعبه ای از شیشه

 

از دو دوست دیگر او جدا نمیشه

 

 

اولین دوست او صفحه کی برد است

 

صفحه ای پر دکمه یک کمی هم ترد است

 

 

دوست بعدی او جعبه ای پر شور است

 

با دو تا دوست خود آشنا و جور است

 

 

دست در دست هم چقدر خوشحالند

 

جنب و جوشی دارند همگی پر کارند

محمد تقی محقق

 

 

باغی زگلها بر روی قالی

مادر بزرگم میکارد عالی

در داخل باغ در جنب و جوشند

صدها پرنده مرغ و قناری

این باغ گلها صد غنچه دارد

بر روی این باغ شبنم نیارد

در لابه لای هر شاخه بینی

مرغ خیالی یک لانه دارد

تابیده در هم گل بوته هایش

پیچیده در هم سر شاخه هایش

دیوار این باغ آجر ندارد

گلهای یاسند در چینه هایش

بر زلف قالی هی شانه میزد

چون نوعروسان صد گل به سر زد

هر تار مویش یک رنگ دارد

یک گل نخ سرخ یک گل نخزرد

حسین غفاری

 

هنگامی که سرمای شب

می لرزاند جنگل را

هنگامی که سکوت شب

بر کوهها باقی است

هنگامی که سرمای شب

می لرزاند جنگل را

هنگامی که سکوت شب

بر کوهها باقی است

ای شکار چی شکار کن

برو اطراف رو بکاو

شاید سکوت جنگلها

وقتی تو در هوا می زد

 

برگریدم به خانه

آهای آهای آی گرگه

این رودخونه بزرگه

آبش خیلی زیاده

نمیشه رفت پیاده

باید که قطره باشیم

یا که یک چیز سوار شیم

اگه کسی ببینه

سر دمت رو می چینه

یکی با یک گلابی

یک کاسه لعابی

یک موش و یک تله موش

یک گربه و بک خرگوش

یک ماه و یک ستاره

عید اول بهاره

یک ماه و یک ستاره

عید اول بهاره

 

پاشو پاشو

خورشید رو نگاه کن

پاشو پاشو

آفتاب رونگاه کن

پاشو پاشو

لباست رو بپوش

پاشو پاشو

آماده شو بکوش

حرف من رو گوش کن

خواب رو فراموش کن

زنده کن با ورزش دل و جان

ای کودک زیبا زودتر پاشو از جا

نیرو بخشد ورزش به انسان

 

بیدار شو خوابالو بیدار شو

وقت بازی و کاره

هر بچه ای بیداره

بیدار شو تو از خواب

ببین خاله آفتاب

آروم آروم اومده

خورشید خانوم اومده

صبح شده دیگه بسته

چقدر می خوابی ؟

تو که خوابیدی

شب تا صبح رو حسابی

صبح بخیر کوچولو

صبح بخیر خوابالو

خودت را به خواب نزن

به صورتت آب بزن

یادت نره مسواک

دنودنات می شه پاک

موهات رو شونه بزن

آفرین خوشگل من

دست و صورت

و دندونات چه تمیزه

الان تو شدی

یک بچه پاکیزه

صبحانه آمادست

یک سفره سادست

زود باش بیا عزیزم

برات چایی بریزم

نون و حامه و شیر

یا که نون و پنیر

نون و کره و چایی

به به چه مربایی

 

سلام مداد زردم

بازم نقاشی کردم

آهای مداد آبی

بیداری یا که خوابی

 

آسمونو آبی کن

روزشو آفتابی کن

می خوام چمن بکارم

مدادشو ندارمپ

 

چمن که آبی رنگ نیست

زرد که باشه قشنگ نیست

مداد آبی و زرد

باید بهم کمک کرد

 

رنگ شما دوهر تا

میشه یه سبززیبا

رنگو رو هم بذارید

اینجا چمن بکارید

 

 

نی نی کوچولو گل پسره

الان درست یک سال داره

خوشگله و با نمکه

رو لپش یک خال داره

موهاش صاف و طلایی

چشماش درشت و روشنه

دل می بره با اون لباش

وقتی که لبخند می زنه

همیشه توی دهنش

یک شیشه یا پستونکنه

نینی کوچو لو فقط کمی

بزرگ تر از عروسکه

بابایی اسم باباشه

مامانشم مامان زری

یکی یک دونست چون نداره

خواهر یا برادری

یکی یک دونست چون نداره

خواهر یا برادری

 

بازم اومد بهار شاد و خندون

با سوسن و با سنبل و باریحون

باز عمو نوروز برامون آورده

سبزه و گل به جای برف و بارون

چلچه از سفر رسیده خوشحال

نگاه کنید جوانه زد تو ایوان

غنچه گل به روی ما می خنده

مرغ چمن پر می زنه می خونه

نوروز اومد دوباره

فصل گل و بهاره

نوروز اومد دوباره

فصل گل و بهاره

رو شاخه ها شبنم دونه دونه

از  و صفا دارن نشونه

ببین چقدر دیدنی و قشنگه

لکهَ ابری که تو آسمونه

چلچه از سفر رسیده خوشحال

نگاه کنید جوانه زد تو ایوان

غنچه گل به روی ما می خنده

مرغ چمن پر می زنه می خونه

نوروز اومد دوباره

فصل گل و بهاره

نوروز اومد دوباره

فصل گل و بهاره

 

تبل بزرگم خیلی قشنگه

وقتی که می زنم

این جورصدا می ده

بوم بوم بوم

بوم بوم بوم

بوم بوم بوم

ویلونی دارم خیلی قشنگه

وقتی که می زنم

این جور صدا می ده

دیدیری دیدیری دیدیری

دیدیری دیدیری

دیدیری دیدیری

شیپوری دارم خیلی قشنگه

وقتی که می زنم

این جور صدا می ده

دودورو، دودورو دودورو

دودورو دودورو

دودورو دودورو

پیانویی دارم خیلی قشنگه

وقتی که می زنم

این جور صدا می ده

دنگ دددنگ دددنگ دد

دنگ دددنگ دد

دنگ دددنگ دد

اسب سفیدم خیلی قشنگه

وقتی که راه می ره

این جور صدا می ده

پیتیکو پیتیکو پیتیکو

پیتیکو پیتیکو

پیتیکو پیتیکو

اما تفنگم توش یک فشنگه

وقتی که می زنم

این جور صدا می ده

دنگ

 

با یک با دو بشین پاشو

با یک با دو بشین پاشو

با یک با دو دستها بالا

با یک با دو دستها بالا

با یک با دو ستها پائین

با یک با دو دستها جلو

با یک با دو زود باش بدو

با دو مثل پروانه

دست و پا باز و بسته

یک و دو سه و چهار

یک وقت نشی تو خسته

حالا پاشنه پنجه پاشته پنجه

حالا پاشنه پنجه پاشته پنجه

حالا پاشنه پنجه پاشته پنجه

بچه ها خسته شدید ؟ نخیر

یک دوسه چهار

 

با یک با دو بشین پاشو

با یک با دو بشین پاشو

با یک با دو دستهاجلو

با یک با دو دستها بغل

با یک با دو ستها بالا

با یک با دو دستها پائین

با یک با دو زود باش بدو

با دو مثل پروانه

دست و پا باز و بسته

یک و دو سه و چهار

یک وقت نشی تو خسته

حالا پاشنه پنجه پاشته پنجه

حالا پاشنه پنجه پاشته پنجه

حالا پاشنه پنجه پاشته پنجه

بچه ها خسته شدید ؟ نخیر

 

جام جام جام جام جهانی

رنگ رنگ رنگ

رنگ رنگین کمانی

گل گل گل گل

گلهای ایرانی

ای آقا جام جهانی

رنگین کمانی با گلهای ایرانی

ای بچه ها دعا کنید

ایران برنده باشه

رو لبهای ایرانی

همیشه خنده باشه

سزخ و سفید و سبزه

پرچممون قشنگه

بالا میره رو دستها

پرچمی که سه رنگه

ایران

ایرن

ای آقا سوتسوت سوت

با سوت داور

شوت شوت شوت

شوت بزن دلاور

دست دست دست

حریف رو هل کن

پاپاپا حریف رو هل کن

حالا با سوت داور

گل بزن دلاور

حریف رو هل کنیم

توپ ها رو گل کنیم

 

ای زنبور طلائی

نیش میزته بلایی

پاشو پاشو بهاره

گل واشده دوباره

پاشو پاشو بهاره

گل واشده دوباره

کندو داری تو صحرا

سر می زنی به هر جا

پاشو پاشو بهاره

عسل بذار دوباره

پاشو پاشو بهاره

عسل بذار دوباره

 

زیبا زیبا زیبایی ای ایران

میهن خوب مایی، ای ایران

هم کوه و جنگل داریهم دریا

هم باغ و بستان داریهم صحرا

من یک دنیا خاکت رادوست دارم

من این خاک پاکت رادوست دارم

هر جای تو قشنگ استسر تا سر

تو مهربان با مایی چون مادر

 

بازم زمستون اومده خونمون

تو فصل تازه داریم یک مهمون

هر فصلی از سال یک شکل و رنگه

کار خداست هر کدوم یک جور قشنگه

سرما می اد تو کوچه ها

ابر ها تو آسمون ما

باز برف و بارون

بازم زمستون

اما توی دلهای ما

رنگین کمون  ها

تو سوز و سرما

گرمه دل ما

اینجا اونجا هرجا

تو قلب بچه ها

رنگین کمونه رنگین کمونه

 

پروانه رنگ رنگ زیبا

باز آمده ای به خانه ما

پروانه رنگ رنگ زیبا

باز آمده ای به خانه ما

بر گو شه پنجره نشینی

تا باغ قشنگ را ببینی

بر گو شه پنجره نشینی

تا باغ قشنگ را ببینی

مهمان قشنگ رنگ رنگم

همبازی کوچک قشنگم

امروز که غنچه های زیبا

لبخند زده به صورت ما

امروز که غنچه های زیبا

لبخند زده به صورت ما

امروز که غنچه های زیبا

لبخند زده به صورت ما

من می کنم این درچه را باز

پروانه من درآ به پرواز

 

توپ سفیدم قشنگی ونازی

حالامن می خوام برم به بازی

بازی چه خوبه با بچه های خوب

بازی می کنم با یک دونه توپ

چون پرت می کنم توپ سفیدم را

از جا می پره می ره تو هوا

قل قل می خوره تو زمین ورزش

یک و دو و سه و چهار و پنج و شش

 

امروز یه خونه

برای یک نقاشی

با مداد های رنگی

آماده باید باشی

هی هی تو این منظره

زمینه و آسمان را

تو آسمون زیبا

خورشید مهربون رو

با نارنجی رنگش کن

حسابی قشنگش کن

بعد کنار خورشید

بذار یک ابر سفید

بعدش روی این زمین

خونه بکش آفرین

روی خونه یک دود کش

اون رو با مشکی بکش

با صورتی یک گل

با رنگ زدر یک بلبل

چند تا لاله قرمز

بکش به یاد پر کش

جنگل به رنگ سبزه

رنگ قشنگ سبزه

بنفش برا سایه هاش

حالا شدی یک نقاش

 

من صبح زود پا می شم

دست و رو م رو می شویم

به مامان و بابا جون

سلام و علیک می کنم

پاکیزه ام مثل گل

خوب و ملوس و تپل

به به چقدر قشنگم

می گویم و می خندم

به به چقدر قشنگم

می گویم و می خندم

 

ها ها ها ها

می گن بزرگه لو لو

شبیه گرگه لو لو

لو لو صداش بلنده

ها ها ها ها می خنده

ها ها ها ها

لو لو گوشاش درازه

وای که چه حقه بازه

لو لو خیلی قلدره

شکمو و پر خوره

ها ها ها ها

بجه های کوچو لو

ترسی نداره لو لو

کسی اون رو ندیده

فقط صدا شنیده

ها ها ها ها

باید کنیم یک کاری

تا که بشه فراری

با هم بگیم وو

تا که لو لو بترسه

ها ها ها ها

 

آهویی دارم خوشگله

فرار کرده زه ستم

دوریش برایم مشکله

کاش که اون رو می بستم

آهویی دارم خوشگله

فرار کرده زه ستم

دوریش برایم مشکله

کاش که اون رو می بستم

ای خدا چکار کنم

آهو رو پیدا کنم

ای خدا چکار کنم

آهو رو پیدا کنم

آی چه کنم وای چه کنم

کجا اون رو پیدا کنم

آی چه کنم وای چه کنم

کجا اون رو پیدا کنم

کاش که اون رو می بستم

کاش که اون رو می بستم

 

عزیز من,گل من

تولدت مبارک

عزیز من,گل من

تولدت مبارک

عزیز من,گل من

تولدت مبارک

عزیز من,گل من

تولدت مبارک

تولدت مبارک

تولدت مبارک

قشنگ شدی,گل شدی

شدی مثل عروسک

عزیز من,گل من

تولدت مبارک

قشنگ شدی,گل شدی

شدی مثل عروسک

عزیز من,گل من

تولدت مبارک

رو سقف این اتاقه

یه عالمه ستاره

می خوان تولدت رو

جشن بگیرن دوباره

فشفشه های روشن

باربارک های رنگی

تو دستامون می رقصن

رقص به این قشنگی

وقتشه که فوت کنی

شمع ها رو خاموش کنی

 و مهر رو کنی

غم رو فراموش کنی

نگاه نکن اینقدر

تو آینه خودت رو

بیا ببر عزیزم

کیک تولدت رو

فوت کن,فوت کن,فوت کن

شمعها رو خاموش کن

فوت کن,فوت کن,فوت کن

عم رو فراموش کن

نگاه نکن اینقدر

تو آینه خودت رو

بیا ببر عزیزم

کیک تولدت رو

باز کن هدیه ها رو

بافاصله تک به تک

ان شا الله زنده باشی

همیشه خنده باشی

تو آسمون آبی

مثل پرنده باشی

اینجا که هر نگاهی

دیده چقدر تو ماهی

اسفند دونه دونه

چشم نخوری الهی

 

من یک کتاب دارم

پر از گل و ستاره

یه خونه عروسک

هزار تا قصه داره

من یک کتاب دارم

پر از گل و ستاره

یه خونه عروسک

هزار تا قصه داره

کتاب خوشگل ما

قصه می گه برامون

قصه مادر بزرگ

تو شبهای زمستون

کتاب خوشگل ما

قصه می گه برامون

قصه مادر بزرگ

تو شبهای زمستون

تو باغ قصه ما

حیوان ها مهربونند

پرنده ها تو باغش

با هم آواز می خونن

تو باغ قصه ما

حیوان ها مهربونند

پرنده ها تو باغش

با هم آواز می خونن

هر کی کتاب می خونه

این رو باید بدونه

کتاب برای همه

یک دوست مهربونه

هر کی کتاب می خونه

این رو باید بدونه

کتاب برای همه

یک دوست مهربونه

 

عروسک خوشگل

بشین کنار دل من

شب شد لالا کن

شب شد لالا کن

دختر ناز و خوب من

نازنین محبوب من

شب شد لالا کن

شب شد لالا کن

عروسک خوشگل

بشین کنار دل من

شب شد لالا کن

شب شد لالا کن

دختر ناز و خوب من

نازنین محبوب من

شب شد لالا کن

شب شد لالا کن

سر شبی عروسک من

تو دل مامان و بابا

خودش رو جا می کنه

می ره لالا می کنه

سر شبی عروسک من

تو دل مامان و بابا

خودش رو جا می کنه

می ره لالا می کنه

نه دیگه گریه می کنه

نه دیگه دعوا می کنه

نه مثل بچه های بد

داد و غوغا می کنه

 

پرنده هراسان

از برف و باد و باران

پر خسته و پریشان

حالا اومد تو ایوان

ببین چقدر ترسیده

از سرما او لرزیده

باز برای دانه

همه راه رو پریده

پشمشو ببین چه ریزه

لپهاش چقدر تمیزه

قلبش میون سینه

داره آروم می گیره

می خوام بسازم خونه

براش بریزم دونه

الهی که همیشه

شاد وزنده بمونه

 

گل گندم شکوفه

گل گندم یار

می کاریم همچین و همچون

گل گندم گل گندم گل گندم یار

گل گندم یار، گل گندم یار

گل گندم یارگل گندم یار

آسمون آبی و دشت

رنگ رنگ یار

گل گندم رو ببین

چه قشنگه یار

بیا با هم برویم

گل ببینیم گل بچینیم

دسته کنیم گل یار

گل گندم بچینیم

گل گندم یار

بخونیم کف بزنیم

پا بکوبیم  کنیم

بازی کنیم با هم

گل گندم یارگل گندم یار

گل گندم یارگل گندم یار

 

دویدم و دویدم

زود به کلاس رسیدم

یک گل خوب و زیبا

تو دفترم کشیدم

درس معلمم را

گوش دادم و شنیدم

گل های تو باغچه

بو کردم و نچیدم

موقع بازی کردن

من به هوا پریدم

روی زمین بازی

لیز خوردم و سریدم

نه اخم کردم نه گریه

خندیدم و خندیدم

 

پدر و مادر مهربون

کار می کنید از دل جون

صبح که میشه دوان دوان

می رید از خونه ها بیرون

حسابی زحمت می کشید

می خواهم بگم به شما ها

از قول بچه هایتون

پدر و مادر مهربون

کار می کنید از دل جون

صبح که میشه دوان دوان

می رید از خونه ها بیرون

حسابی زحمت می کشید

می خواهم بگم به شما ها

از قول بچه هایتون

همیشه خورشید بمونید

تو آسمون خونمون

همیشه خورشید بمونید

تو آسمون خونمون

 

تونور ماه که سالم است

می آوری برای من

چقدر دیر کرده ای

بیا سری به ما بزن

به خواب مژده داده ام

که باز می رسد بهار

دوباره غنچه می زند

درخت خشک انتظار

به این پرنده گفته ام

که تازه می شود بهار

کسی زه راه می رسد

که می شود تو باورت

به باغ که می رسد کسی

که دست می دهد به آن

و دست های او پر از

شقایق است و آفتاب

به این پرنده گفته ام

که تازه می شود بهار

کسی زه راه می رسد

که می شود تو باورت

به باغ که می رسد کسی

که دست می دهد به آن

و دست های او پر از

شقایق است و آفتاب

 

بهار که از راه می رسد

درختها از خواب پا می شوند

غنچه ها لب باز می کنند

قاصدک ها پیدا می شوند

راهی می شوند رودخانه ها

برکه ها را جا می زارند

به آرزوشون می رسند

قدم به دریا می زارند

گوشۀ ایوان بهار

قناری آواز می خونه

یک لحظه آروم می گیره

از ته دل باز می خونه

بهار به شیشه می زنه

پنجره ها رو باز کنید

زمین پر از قشنگی است

آسمون رو صدا کنید

بهار به شیشه می زنه

پنجره ها رو باز کنید

زمین پر از قشنگی است

آسمون رو صدا کنید

 

کنار بچه ها که می نشستی

اتاق کوچکم بهار می شد

دوباره گوش غنچه ها تشنه

پر از غروب آبشار می شود

خوشا به حال بچه های خوب

که از نگاه تو شکوفه چیدن

بسیجیان کوچکی که در جنگ

هزار و یک حماسه آفریدند

همان کبوتران آشنایی

که درس نور را تمام کردن

که قلب روشنت به تیر بستن

به چشم های تو سلام کردن

خلاصه درس از پدر بگوییم

هنوز نکته های دیگری هست

خوشا به حال بچه های این باغ

که تو به رویشان کشیده ای دست

 

آی مژده مژده مژده

عید و وقت  ست

اخم هات رو باز کن ازهم

وقت غم و غصه نیست

آیینه بگیر تو دستات

نگاه بکن به چشمات

بگو به خودت مبارک

تا که بخنده لبهات

روز به این قشنگی

جشن به این بزرگی

پس چرا شاد نباشیم

بگو یا علی تا پا شیم

با هر کی قهری امروز

زود بکن آشتی آشتی

بهش بگو که از اون

کینه به دل نداشتی

روز به این قشنگی

جشن به این بزرگی

پس چرا شاد نباشیم

بگو یا علی تا پا شیم

یادت نره که امروز

یک روز خیلی خوبه

شاید که مهمون بیاد

در خونت رو بکوبه

مهمون حبیب خداست

پس قدمش مبارک

برو به کنارش بشین

اون گله تو شاپرک

روز به این قشنگی

جشن به این بزرگی

پس چرا شاد نباشیم

بگو یا علی تا پا شیم

 

بهتر نه بهترینه

بهشت رو زمینه

این خاک آسمونی

ایران ایران زمینه

رود ونهر و دریایش

کوه و دشت و صحرایش

سرخ و سفید و سبزه

اینجا آنجا هر جایش

یاشاسین بو اوشاخلار

می جان نثار دریا کن

کا کو سی کن دریا رو

ایرانست تماشا کن

بالا شمال با صفا

میون کوه و دریا

شرشر دریا رو ببین

برکت و رحمت خدا

پائین جنوب و بندره

مهد همه دلیران

لنج و کشتی و ماهی

خلیج فارس ایران

اینجا آنجا در جهان

از ما گلهای خندان

صد تا هزار تا سلام

به بچه های ایران

کرد و لر و شیرازی

ترک و مازن اهوازی

مشهد گیلک کرمانی

چهار فصل مهمون نوازی

گز مال اصفهونه

قطاب یزدمونه

فالوده شیراز و

قوتو از کرمونه

بهشت گل محلات

 ناب ساری

چشمه سریت زلال

روی دلها جاریه

 

دیشب خوابت رو دیدم

چی دیدی ؟

دیدم که ماهی هستی

تو حوض آبی هستی

چه عالی

گربه اومد تو رو برد

سرپا نشست تو رو خورد

چه بد شد

خونت چکید تو باغچه

جاس در اومد یک غنچه

چه عالی

باد اومد و تو رو چید

از روی غنچه دزدید

چه بد شد

باد تو رو برد اون بالا

گذاشت میون ابر ها

چه عالی

ابر ها تو رو ندیدن

بارون شدن چکیدن

چه بد شد افتادی از

اون بالا رو بوم خونه ما

چه عالی

دویدم و دویدم

به پشت بوم رسیدم

اما تو رو ندیدم

چی دیدی ؟

نه گل بودی نه ماهی

کلاغ بودی

کلاغ پر سیاهی

کنار تو نشستم

تو نوک زدی به دستم

چه عالی

منم نوک رو چیدم

یهو از خواب پریدم

نوکم رو بده

نمی دم

اون نوک نازکم رو بده

نمی دم

یالا بده

نمی دم

بلا بده

نمی دم

بالا رفتیم ابر بود

پائین اومدیم آب بود

هر چی دیدم

تو خواب بود

 

انقلاب ما انقلاب ما طلایه دار آزادی

میرسد ز راه میرسد ز راه

بیست و پنجمین بهار آزادی

زنده می شود دوباره یاد عاشقان

شهر می شود پر از حماسه ها

جاودانه ها عاشقانه ها

وطن بمان تا هماره زمین

وطن بمان تا همیشه زمان

بمان بمان جاودان

اقتدار و ایمان ضامن بقای ما

پناه ما به مهر بیکرانه خدای ما

ایران

 

گلهای تشنه باغچه

چشماشون به آسمونه

به لطافت و صفایی

كه تو ابر مهربونه

وقتی كه بارون می باره

باخودش  می آره

دوباره تو خاك باغچه

گل زندگی می كاره

ابرها رنگ به رنگ میشن

زیر ماه آسمون

وقتیكه پل میزنه

روی دشت رنگین كمون

بع بارون بهار

صدای پرنده هاست

این همه شور و نشاط

همه از لطف خداست

 

فصل پاییزه، هی

برگا می ریزه، هی

سرد هوا خیلی دل انگیزه

تو آسمونها، هی

صدای بادها، هی

خبر میده از سوز سرما

روی درختا، هی

پر از كلاغه، هی

به جای بلبل نغمه ی زاغه

همین جا هم اونجا

بانگه کلاغه

 

كوچ پرستو از نو شد آغاز

فصل بهار است هنگام پرواز

جاری شد از كوه صد چشمه پاك

گلها شكفته از دامن خاك

عطر نسیم است بر شاخساران

پیچیده در باد بوی بهاران

بر شالیزار خورشید خندید

اینجاست  اینجاست امید

آی آی آی بچه ها

ورزش كنید  كنید

ورزش بازی

چندان  در خانه و در مدرسه

در دشت سبز و در مزرعه

در كوه و در كوچه ها

در جمع شاد بچه ها

ورزش ورزش بازی بازی

 ورزش بازی شادی

چندان شادی در خانه و در مدرسه

در دشت سبز و در مزرعه

در كوه و در كوچه ها

در جمع شاد بچه ها

ورزش ورزش بازی بازی

شادی شادی

ورزش بازی شادی

 

ما گلهای خندانیم

فرزندان ایرانیم

میهن پاك خود را

مانند جان می دانیم

ما باید دانا باشیم

هوشیار و بینا باشیم

از بهر اسم ایران

باید سربالا باشیم

آباد باشی ای ایران

آزاد باشی ای ایران

از ما فرزندان خود

دلشاد باشی ایران

 

دست دست دست

دست میزنم با دستام

پا پا پا

پا می كوبم با دو پام

خوش خوش خوش

خوشحال و شاد و خندون

داد میزنم آهای آهای من اینجام

چه خوب چه خوب كه دست دارم

خم میشم وهر چی بخوام ور می دارم

پر میشم و تو باغچمون

یه عالمه گل می كارم

چه خوب چه خوب كه پا دارم

هر جا بخوام پا می زارم

یواش می رم یواش می آم

آسه قدم ور می دارم

آسه قدم ور می دارم

دستاتو بیار جلو

نون بیار و كباب ببر

صحرا پر از گل شده باز

گل بیار و گلاب ببر

بیا با هم بازی كنیم

یه پا عقب یه پا جلو

گرگم و گله میبرم

دنبال من بدو بدو

 

عینك مادر بزرگ

چند روزیه شكسته

انگار یه عالمه غم

توی دلش نشسته

هرجا كه میخواد بره

منو صدا میكنه

اونوقت با مهربونی

منو دعا میكنه

خدا كنه كه چشماش

دوباره خوب ببینه

چون كه دلم نمیخواد

غم تو دلش بشینه

 

ابر ابر ابر اومد

كدوم ابر

اونكه در آسمون می ریزه اشك

چشماش رو پشت بوم خونه

كدوم بام

بامی كه ناودون داره

خیس میشه

وقتی كه بارون از آسمون می باره

كدوم كدوم آسمون

اون كه به باغ و باغچه آفتاب میده

وقتی كه ابری میشه به باغچه ها اب میده

دلش میخواد كه غنچه ها وا بشن

یواش یواش بخندن گلهای زیبا بشن

 

دنیای ما دریاست

هر بچه ای ماهی است

دریای بی ماهی

یك ذره زیبا نیست

هر ماهی دربا

رنگی به خود دارد

بعضی سیاه و سرخ

بعضی سپید و زرد

این ماهیان باهم

یكرو و یك رنگند

بیگانه با كینه

بیگانه با جنگند

آنها نمی خواهند

دریا شود بی آب

از غصه می میرند

در خشكی و مرداب

حیف است اگر ماهی

باشد ز دریادور

ماهی گریزان است

از تنگ آب و تور

زیبایی ماهی

زیبایی دریاست

با آب و آزادی

دنیای ما زیباست

 

اتل متل پاورچین

دستمال آبی ورچین

بیا بیا تماشا

بیا به دیدن ما بیا به دیدن ما

بابای آق ولی من تپلم

آره عزیزم تو تپلی

دسته گلم، بله نوه جون دسته گلی

من تپلی نه بال دارم نه پر دارم

مثل كلاغ این درخت

غارغار

از همه جا خبر دارم

خبر خبر

پسرم مزنگوشه بازیگوشه

هم زبل و هم باهوشه

چه با هوشه و چه باهوشه

من منم ابراهیم آقا،

اصغر جون بفرما، آره بفرما

اجازه آقا، اجازه.

ما اصغر آق ولی، همسایه تپلی

خیلی خوب بابا كتم را ول كن.

اتل متل پرنده

قصه و شعر و خنده

بیا بیا تماشا

بیا به دیدن ما

 

خونه مادر بزرگه هزار تا قصه داره

خونه مادر بزرگه  و غصه داره

خونه مادر بزرگه حرفای تازه داره

خونه مادر بزرگه گیاه و سبزه داره

اینجا یك جنگل زیباست

اینجا یك بركه تنهاست

اینم عنكبوت دانا

قورباغه آواز می خونه

سنجاب هر چی رو میدونه

لاك پشت هم فراونه

عروسكا عروسكا كجائین كجائین

مادر بزرگ هادی هدی بیائین

عروسكای قصه این

نون و پنیر و پسته این

 

دوستان، دوستانِ خوب و عزیز از سفر باز میرسد پاییز

 

فصل نارنج و پرتقال و انار وقت بادام و توت خشك و مویز

 

خش‌خش برگ و چك‌چك باران هوهوی باد و شُرشُر كاریز

 

باد و گل، موج و صخره، برف و تگرگ همه درگیر و دار و جنگ و گریز

 

میشود سرد و خشك و خالی و زرد جنگل و دشت و جلگه و جالیز

 

كسی از دور باز میخواند فصل کوچ است، همسفر برخیز

 

خانواده

مامان جون من چه مهربونه

دوسش دارم خیلی زیاد خودش می دونه

یه شاخه گل هدیه ی ماست برای مادر

اونکه به فکر بچه هاست از همه بیشتر

 

بابای خوبم چراغ خونست

دستای گرم اون برام یه آشیونه است

یه شاخه گل هدیه ی ما برای بابا

اونکه همیشه سایه اش روی سر ماست

 

داداش جون من لنگه نداره

وقتی میاد برای من  میاره

یه شاخه گل هدیه ی ماست برای داداش

خدای خوب و مهربون مواظبش باش

 

خواهر خوبم چه نازنینه

برای من فرشته ی روی زمینه

یه شاخه گل هدیه ی ما برای خواهر

که خوب و مهربون اون، مثل یه مادر

 

ما همه هستیم یه خونواده

خونه داریم کوچیک و قشنگ و ساده

هر کسی تو خونه ی خود دلخوش و شاده

شکر خدا داده به ما یه خونواده

 

گل و گل و گل شمایید

مثل فرشته هایید

خوشحال و خندون باشید

همیشه هرکجا یید

 

شاد وشاد و شاد بمونید

قدرهمو بدونید

سرود مهربونی

برای هم بخونید

 

دعا کنید بچه ها

غم نباشه هیچ کجا

صلح و صفا و دوستی

زیاد بشه تو دنیا

 

دست علی یارتون

خدا نگهدارتون

تو قلب ما می مونه

امید دیدارتون

 

یک مال من دو مال تو سه مال اونه

همون که مهربونه

دلش با دلمونه

خودش دوره ولی به یادمونه

 

همه مثل هم هستیم

ما انگشتای دستیم

ببین یکی یکی مونو

کنا رهم نشستیم

 

یه انگشت که نباشه وای چی میشه

خدا کنه با هم باشیم همیشه

مگه زندگی بی همدیگه میشه ؟

نه نمیشه

 

مال من مال توست فرقی نداره

خوشا به حال هر کی نیکوکاره

یادم باشه یادت باشهتو دنیا

فقط بخشش و خوبی موندگاره

 

خدا دنیا رو زیبا آفریده

محبت رو تو دلها آفریده

بیا خوب باشیم و خوبی کنیم ما

کسی از خوبی هیچ بدی ندیده

 

همه مثل هم هستیم

ما انگشتای دستیم

ببین یکی یکی مونو

کنا رهم نشستیم

 

یه انگشت که نباشه وای چی میشه

خدا کنه با هم باشیم همیشه

مگه زندگی بی همدیگه میشه ؟

نه نمیشه

 

اردک تک تک

تک تک اردک

اردک تک تک

تک اردک

 

اردکی تنها

به روی آبه

پراشو بسته

می خواد بخوابه

 

اون بالا بالا

لک لکی پیدا

 

مثل این اردک

لک لکه تنهاست

 

کاشکی که لک لک

دوست شه با اردک

تا که نباشن

این دو تا تک تک

 

اردک تک تک

تک تک اردک

اردک تک تک

تک اردک

 

خبر خبر گم شده لنگه جوراب چوبی

هر کی که پیداش کنه کرده به چوبی خوبی

 

پیرهن قیفی هم نیست، گم شده توی خونه

خبر بده به قیفی هر کی جاشو می دونه

 

می خوان برن مهمونی اونا لباس ندارن

این دو تا بستنی ها هوش و هواس ندارن

 

جوراب این یکی نیست، پیرهن اون یکی هم

معلومه هر دو هستن یه خورده نا منظم

 

گل سرخی زیبا

تو گلا پژمرده

 

باد و طوفان شاید

غنچه اش را برده

 

 

تازه و کوچک بود

سبز و نشکفته وترد

 

نکند دست کسی

غنچه را با خود برد

 

 

گوش کن، می خواند

گرم و زیبا بلبل

 

دوستانش هستند

غنچه های یک گل،

 

 

کاشکی هیچکسی

نکند آنها را،

 

تا ببینند همه

همه ی گلها را

 

مثل دریا پاک و زیبا می شود با نگاه مهربان و آبیش

غصه ها را از دلم پر می دهد چشمان روشن و مهتابیش

 

حرفهایش دلنشین و ساده اند خنده را روی لبم جان می دهند

مهربانی مثل ابر نو بهار دستهایش بوی باران می دهند

 

با تو ای جان تا بهشت آسمان پر کشید دل به دیدار خدا

با تو شادم مهربانم مادرم بر سر سجاده ی سبز دعا

 

شب بخیر کوچولو

گنجشک لالا سنجاب لالا

آمد دوباره مهتاب لالا

لالا لالائی لالا لالائی

لالا لالائی لالا لالائی

گل زود خوابید

مثل همیشه

قورباغه ساکت

خوابیده بیشه

لالا لالائی لالا لالائی

لالا لالائی لالا لالائی

جنگل لا لا لا

برکه لا لا لا

شب بر همه خوش

تا صبح فردا

لالا لالائی لالا لالائی

لالا لالائی لالا لالائی

 

می رفتم

هر جا من

می آمد

او با من

می رفتم

همچون باد

می آمد

تند و شاد

می رفتم

من خسته

می آمد

آهسته

او با من

همراه است

او نور است

او ماه است

این

می تابد

بر هر سو

روزم هت

روز از او

می تابد

با گرما

شیرین است

در سرما

او ما را

امید است

جان بخش است

خورشید است

آن ماه است

این خورشید

این نور است

آن امید

 

باران

باز برای آسمون  از راه رسید یه مهمون

یه ابر چاق سیاه  با خنده های قاه قاه

ابر ِسیاه شیطون  دوید توی آسمون

نشست کنار خورشید  دامنشو روش کشید

آسمونو سیاه کرد  خنده ای قاه قاه کرد

خورشید به ابر نیگا کرد  پرنده رو صدا کرد

پرنده زود پر کشید  رفت تا به ابرک رسید

پاهاشو قلقلک کرد  به خنده هاش کمک کرد

ابر سیاه هی خندید  اشک چشاشو ندید

خنده ی ابر بارون شد  خورشید خانوم خندون شد

 

لی لی لی لی حوضک

لی لی لی لی حوضک،

سوسکه آمد آب بخوره،

افتاد تو حوضک

اوّلی گفت داد و هوار

دوّمی گفت نردبان و طناب بیار

سوّمی گفت من درازم طناب و نردبانم

چهارمی گفت من می شینم، براش دعا می خوانم

انگشت شست خندید و گفت

سوسکی خانم پر داره

بچه و شوهر داره

پر می زنه از تویِ آب درمی آد

نه داد کنید، نه بیداد

پَرپَرپَر سوسکه پرید

رفت و به خانه اش رسید

 

زینب، سمیه!

محبوبه، زهرا!

مینا، منیژه!

سوسن، سهیلا!

با هم بخندیم

چون وقت بازی ست

امروز از ما

خوشحال تر کیست

هر کس بگیرد

دست یکی را

با هم بسازیم

یک حلقه حالا

یکباره بنشین

یکباره بر پا

بنشین و پاشو

زیباست، زیبا

تو شاد از او

او شاد از من

من شاد از تو

دنیاست روشن

به به چه خوبست

این بازی ما

م و خندان

هاها هاهاها

 

و امروز

ببر غمگین، خرس غمگین، شیر غمگین است

لاكپشت پیر غمگین است

سار غمگین، باز غمگین است

گرچه میمون می پرد بالا و پایین، باز غمگین است

نه صدای زوزه ی گرگی

نه غریو غرش شیری

فكر جنگل، فكر دریا، آسمان آبی پرواز

برده از لب ها، آرزوی خواندن آواز

بلبل و موش و عقاب و مار غمگین است

باغ وحش شهر ما بسیار غمگین است

رودابه حمزه ای

 

طوطی

طوطی شیرین زبانم

هرچه من گفتم بگو

آن نوك زیبای خود را

باز كن با گفتگو

 

در قفس هستی همیشه

از همه جا بی خبر

آن دُم زیبای سبزت

گیر كرده لای در

 

من دلم میخواهد امشب

باز هم شادت كنم

دور از چشمان بابا

كاش آزادت كنم

رودابه حمزه ای

 

بابا

كجا بودی تو بابا

چرا پس دیر كردی؟

چراآنقدر بابا

خودت را پیر كردی؟

 

شده موهایت امشب

پر از برف و پر از برف

بیا بنشین كنارم

بزن با من كمی حرف

 

بیا بنشین كنارم

كنار این بخاری

بگو جز چایی داغ

چه چیزی دوست داری؟

 

بیا گرمت كنم من

بیابابا نكن ناز

بیا این حوله را زود

به روی خود بینداز

رودابه حمزه ای

 

ماهی

من در كنار حوض

او در میان آب

پر می زند عكسم

در آسمان آب

 

وقتی كه می خندو

او می شود خوشحال

با خنده عكسم را

او میكند دنبال

 

تا می كنم بازی

با ماهی كوچك

پر می شود دنیا

از ماهی و پولك

 

رنگ دل ماهی

هم سرخ وهم آبی ست

زیباتر از ماهی

تنها خود ماهی ست

افشین اعلاء

 

بلدم شعر بگویم

بلدم قصه بخوانم

بلدم خستگی ات را

به سلامی بتكانم

 

بلدم پاك و مرتّب

بزنم شانه به مویم

بلدم آینه باشم

بلدم راست بگویم

 

بلدم لانه بسازم

ببرم پیش كبوتر

بلدم بیست بگیرم

بدهم هدیه به مادر

 

بلدم روی لب تو

گل لبخند بكارم

بلدم مردم دنیا

همه را دوست بدارم

خواب من

دیشب که خواب بودم

یک خواب بد بدیدم

از توی کوچه باغی

زوزه ی سگ شنیدم

 

گفتم که سگ دو باره

دنبال تو دویده

شاید به گازی محکم

تو را ز هم دریده

 

با این خیال بد بود

کز خواب خود پریدم

چون برّه ای هراسان

از جای خود جهیدم

 

تا آمدم به بیرون

اشکم بشد روانه

دیدم ولی نشستی

رو پشت بام خانه

 

ای گربه ی ملوسم

چشمم که بر تو افتاد

شکر خدا بگفتم

وز دیدنت شدم شاد

 

روز آسمونی

چیک چیک چیک، بارون ها

در گوش، ناودون ها

باز آواز، می‌خونند

به یادم، می‌مونند

 

یک روز، بارونی

روز آسمونی

قدر این، رحمت رو

می‌دونم، می‌دونی

 

این روزها، که بارون

می‌باره آسمون

با یک چتر، یک کلاه

زود می‌افتم به راه

 

آواز قطره‌ها

آهنگی آشناست

این آهنگ زیبا

مانند یک دعاست

 

تو راه مدرسه

می‌خونم، یک دو سه

دفترم آسمون

بارون هم یک درسه

 

سکوت است و صدا خوب

چه خاکی، چه زمینی

چه زیبا، همه جا خوب

چه گل های قشنگی!

همه شاد و رها، خوب

نه پژمرده، نه غمگین

خوش و سر به هوا، خوب

چه آبی، چه هوایی!

بگو آب و هوا خوب

نه گرم است و نه سرد است

دما خوب و دما خوب

چه گنجشک قشنگی!

پر و بال و صدا خوب

و هو هو، چه نسیمی است!

لالا، زمزمه ها، خوب

چه ابری، چه درختی!

و هرچیز، به جا، خوب

همه چیز زمین خوب

همه چیز هوا خوب

همه شاد و هم شاد

خدا خوب و خدا خوب

 

گنجشگک اشی مشی

از قصه ها بیرون بیا

برلب بوم ما نشین

بپر بالا تو آسمون

 

بگو به ابر مهربون

که چشم پر اشکی داره

بیاد به شهر تشنمون

بارون شر شربباره

 

ببین هوای شهر ما

تو چنگ دود اسیر شده

بگو به باد با لشکرش

بیاد که خیلی دیر شده

 

گنجشگک اشی مشی

بخون بگوش آدما

کاری کنم که شهرمون

بمونه سبز و با صفا

 

از روستا می گویم و آب و هوایش

از دشتهای پر گل واز چشمه هایش

آنجا که رنگ آسمان صاف است و آبی

مثل دل مردان پاک و با صفایش

 

آنجا که باغ و خوشه ی پروین قشنگ است

پرواز پوپک از سر پرچین قشنگ است

می آید از هر سو نسیم مهربانی

در کوچه باغش، نرگس و نسرین قشنگ است

 

من دوست دارم بازی گنجشک ها را

نجوای باران نغمه های آشنا را

 

در روستا یک آسمان شور و نشاط است

من دوست دارم، دوست دارم، روستا را

 

چراغ راهنماییم کنار این خیابونم

توی خیابون شما سال های سال مهمونم

 

چشمای من سبز و زرد و فرمزه

 

گوشای من پر از صدای های و هوی

 

صدای بوق و ترمزه

وقتی که قرمزم به تو میگم ایست که حالا نوبتت نیست

سبز که میشم به رنگ سبز برگها حالا میگم بفرما

موقع ایست ماشینا یواش برو یواش بیا

 

خروس داره می خونه چشماتو وا کن پاشو

با چشمه و پرنده، دوباره همصدا شو

 

پر شده کوچه هامون از صدای دوره گرد

سبزی فروش جوون، شیرفروش پیرمرد

 

رفتگرای عزیز، ساعتیه بیدارن

نونواییهای محل، باز نون تازه دارن

 

باد می وزد هنوز، در میان کوچه ها

خانه خالی است باز،از حضور بچه ها

 

آقا کلاغه بر شاخه نشست

قار و قاری کرد بالهایش را بست

 

بیچاره کلاغ دلتنگ و غمگین

خسته شده بود از دود ماشین

 

بال و پرش را به من نشان داد

پر کشید و رفت با داد وفریاد

 

عروسک قشنگم

هنوز تو رختخوابه

 

نمی دونه که بیرون

آفتاب داره می تابه

 

عروسک کوچولو

خوابو دیگه رها کن

 

ببین آفتاب در اومد

پاشو چشماتو وا کن

 

پرنده های روی بوم

دارن آواز می خونن

 

خوب صداشونو گوش کن

ببین چه ناز می خونن

 

به من بگو که وقتی

همه جا غرق نوره

 

با چشمای شیشه ای

دنیای ما چه جوره ؟

 

ای بلبل غمگین و خاموش

که گل را کردی تو فراموش

 

سرمای زمستان کرده تو را افسرده

گلهای باغ، زرده و پژمرده

 

گل وقتی از خواب بیدار میشه

با آواز تو شاداب میشه

 

فصل بهار میاد دیگه وقت آوازه

رقص شاد گل با نغمه ی تو دمسازه

 

دست بزنید شاداب فصل بهاره

گلهای  را بهار میاره

 

به دامن کوهسار لاله ی رنگین

بنفشه و سنبل، سوسن و نسرین

 

زهر گلی بوی خوشی آید ز باغ و گلزار

ز عطر جان پرورشان تازه میشه دل و جان

 

وقتی بهار میاد خوبه هیچ دلی غم نداره

دنیا ز  پر میشه هیچ دلی غم نداره

 

 

از راه دوری اومدی

چشمه به چشمه جو به جو

با باله های نازکت

ماهی سرخ کوچولو

 

دلت می خواست بزرگ بشی

تو دریاهای شنا کنی

پایین بری بالا بیای

موجا رو جابجا کنی

بگو چی شد یه مرتبه

افتادی تو تنگ بلور

نباشه دستی که بخواد

بمونی از ماهی ها دور

 

غصه نخور نمی ذارم

بمونی تو تنگ خونه

برت می گردونم یه روز

دوباره توی رودخونه

 

خورشید خانم دوباره

مهمون خونه ماست

 

مثل همیشه روشن

مثل همیشه زیباست

 

با دستای قشنگش

ناز می کنه گلا رو

 

وقتی گلا می خندن

حس می کنم خدا رو

 

گلای سرخ باغچه

جون می گیرن دوباره

 

خورشید موطلایی

حرفای تازه داره

 

کاشکی همیشه خورشید

قصه برام بخونه

 

حتی شبای تاریک

تو آسمون بمونه

سلام سلام بچه ها

چطور دندونه شما

دندون من درد میکنه

از شب تا صبح زار میزنه

دلم میره تا سر کوه

وقتی که دردشون سوت میزنه

فکرم میره پیش حکیم

باید برم پیش حکیم

حکیم بهم گفت که باید

زودبه زود بشوریشو

مسواک و نقش کنی توی کیفت

تا یاد نره هر وقت که خوردی غذارو

تا بشه مثل دندونای اولت.

 

هر چند آرامی اما صدای تو

هر لحظه می آید از واژه های تو

با من سخن گفتی از رود از دریا

از جاده ی امروز از مقصد فردا

گاهی مرا بردی تا شهر رویا ها

گاهی به من گفتی رمز حقیقت را

تو برکویر دل چون شعربارانی

تو اهل دانش را چون باغ و بستانی

 

ای فیتیله ای فیتیله

جمعه ها روز تعطیله

جمعه ها روز تعطیله

یه بیل به باغچه بزنید

یه سر به غنچه بزنید

گره به بقچه بزنید

یه سر به غنچه بزنید

یه سر به غنچه بزنید

ای فیتیله ای فیتیله

جمعه ها روز تعطیله

جمعه ها روز تعطیله

یه جایی رو بونه کنید

با گل و آب شونه کنید

 رو پیمونه کنید

غصه رو بی خونه کنید

ای فیتیله ای فیتیله

جمعه ها روز تعطیله

جمعه ها روز تعطیله

پرنده شید پر بزنید

از خونه ها دل بکنید

به همدیگر سر بزنید

تق تق تق در بزنید

ای فیتیله ای فیتیله

جمعه ها روز تعطیله

جمعه ها روز تعطیله

 

وقتی تو را دیدم

گفتم چه زیبایی

گفتم که شاید تو

ازنسل گلهایی

گفتم که خورشیدی

گفتم که مهتابی

اهل بهشتی تو

شیرین و پر آبی

با بسیار

از شاخهات چیدم

لپهای سرخت را

با خنده بوسیدم

ای میوهی خوشبو

ای خنده روی شاد

ای سیب سرخ من

باغ از تو شدآباد

سوک ملکی

 

حالش اصلا خوب نیست

این اتوبوس دراز

هن هن با خستگی

میرسد از دور باز

میرود در ایستگاه

میکشد خود را کنار

بیست سالی میشود

کرده او هر روز کار

در خیابانهامدام

خورده پیچ خورده تاب

صندلی هایش شده

پاره وزشت وخراب

کاشکی که یک نفر

فکر این بیچاره بود

باید او حتما کند

استراحت زود زود

 

صندلی چوبی ‏ام

بی‏خیال و تنبل است

گوشه‏ای لم داده او

در خیال جنگل است

کفش‏های چرمی‏ ام

توی فکردشت‏ها

توی صحرامی‏چرند

شاد وازاد ورها

بالشم را باز هم

می‏گذارم زیر سر

گوش من پُر می‏شود

از صدای بال و پر

می‏روم درخواب ناز

در میان خانه‏مان

جسم من روی زمین

روح من درآسمان

محمد کاظم مزینانی

 

سیب

گرفتم سیبی از مامان

که شکل قلب آدم بود

ولی خیلی بزرگ و چاق

تمام آن زیادم بود

 

به او گفتم که سیبم را

بیا نصفش بکن لطفاً

به یاد دوستم هستم

که بازی می کند با من

 

دلم می خواهد از سیبم

برای او نگه دارم

به من لبخند زد مامان

خوشش آمد از این کارم

 

بله آن روز سیب من

دو قسمت شد ولی با پوست

چه زیبا بود در دستم

کنار هم دو قلب دوست

 

خشک وبی ثمر بودم

ابر را نشانم داد

با دو دست بارانی

آمدو تکانم داد

من سکوت و خاموشی

اوترانه وخنده

من تکیده وناچیز

او بزرگ وبخشنده

برگ وبار میگیرم

ازسخاوتش حالا

من زمین سر سبزم

او خدای بارانها

مهدی مرادی

 

خورشید نمره بیست

در دفترم درخشید

خورشید نمره بیست

خانم معلّمم گفت

نقاشی تو عالیست»

نقاشی‏ام قشنگاست

برگ و ساقه

خطّم ولی چه زشتاست

خرچنگ و قورباغه!

اصلاً نوشتن مشق

خیلی عجیب و سخت است!

مانند راه رفتن

بر روی بند درختاست!

ای کاش مشق شب هم

راحت کشیده می‏شد.

تا توی آسمانش

خورشید، دیده می‏شد.

 

یک جعبه جادو

پر از هیاهو

هر روز و هر شب

در این روبرو

پر از قشنگی

شهر فرنگی!

تو هستی صد رنگ

به به چه رنگی!

وقت تماشا

تو هستی زیبا

سرگرم می‏کنی

ما بچه‏ها را

مانند کتاب

حتی قبل خواب

به کلی سوال

می‏دیدی تو جواب

جمعه تعطیله

داری فیتیله

عمو پو رنگ هم

 

آدم می‏بینه

خاله ستاره

 میاره

برا بچه‏ها

قصه میاره

این پینوکیو

پدر ژیتو

یا این گالیور

یا بازمزورو

تو داری کارتون

ای تلویزیون

دوست داریم ما

هستی تو مهمون

اعظم کوخانی

 

تنورت داغ

نانت گرم

دو دستت در جدالی سخت

با این چانه‏های نرم

نگاهت رنگ خاکستر

دو چشمت کاسه های خون

سرت را می‏بری در سینه‏ی آتش

ونان سفره‏ات را

می‏کشی از قلب آن بیرون

تنور سینه ات اما

 

همیشه سرد و خاموش است

و هیزم‏های خیس غصّه‏ هایت

روی هم انبار

چه سوزی دارد آه این تنور سرد

مدارا می‏کنی با او و با این آتش نامرد.

 

من دوست ندارم

شب زود بخوابم

یک ربع گذشته

از ساعت خوابم

شب دیر میآید

بابای من از خواب

من خوابم وخسته

اوخسته وبیدار

ای کاش بداند

هستیم بیادش

ما هم نگرانیم

از کار زیادش

همراه خیالات

در زیر پتویم

خوب است برایش

یک شعر بگویم

ناصرکشاورز

 

شب که می شه

ماه توی آسمونه

یه عالمه

شعر قشنگ می خونه

شعرای ماه

چیه؟چیه؟

ستاره!

دس می زنم

شعر می خونه دوباره.

فریبرز لرستانی(آشنا)

 

صدا میاد تو خونه

خروسه داره می خونه

قوقولی قوقول خبردار

گربه نشست رو دیوار

همه برید تو لونه

هیچکی بیرون نمونه

 

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی، وسط سفره‌ی نو

بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچه‌ها

[بوی یاس جانماز ترمۀ مادر بزرگ]

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در می‌کنم

 

 شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در می‌کنم

 

فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه

[فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه]

شوق یک خیز بلند از روی بُته‌های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در می‌کنم

 

بازی الک دولک تو کوچه‌ها

[عشق یک ستاره ساختن با دولک]

نرس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه

بوی یک لاله عباسی که خشک شده لای کتاب

[بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب]

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در می‌کنم

 

[بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری

شبِ جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی، هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستون‌و سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شهیار قنبری

 

گفت با جوجه مرغکی هشیار

که ز پهلوی من مرو به کنار

گربه را بین که دم علم کرده

گوش ها تیز و پشت خم کرده

.

جوجه گفتا که مادرم ترسوست

به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط و خالیست

فکر آزار جوجه هرگز نیست

 

چند قدم دورتر شد از مادر

آمدش آن‌چه را که گفته بود به سر

گربه ناگاه از کمین برجست

 

گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چون باد

مرغ بی‌چاره در پِیَش افتاد

 

گربه از پیش و مرغ از دنبال

ناله‌ها کرد زد بسی پر و بال

لیک چون گربه جوجه را بربود

ناله‌ی مادرش ندارد سود

گر تضرع کند و گر فریاد

جوجه را گربه پس نخواهد داد

 

از مال جهان ز کهنه و نو

دارم پسری به نام خسرو

هر چند که سال او چهار است

پیداست که طفل هوشیار است

در دیده من چنین نماید

بر دیده غیر تا چه آید

هر چند که طفل زشت باشد

در چشم پدر بهشت باشد

آری مثل است که قر نبی

در دیده ی مادر است حسنی

هان ای پسر عزیز دلبند

بشنو ز پدر نصیحتی چند

ز این گفته سعادت تو جویم

پس یاد بگیر هرچه گویم

می باش به عمر خود سحر خیز

وز خواب سحر گهان بپرهیز

اندر نفس سحر نشاتی است

کان را با روح ارتباطی است

دریاب سحر کنار جو را

پاکیزه بشوی دست و رو را

صابونت اگر بود میسّر

بر شستن دست و رو چه بهتر

با حوله پاک خشک کن رو

پس شانه بزن به مو و ابرو

کن پاک و تمیز گوش و گردن

کار ضرورت است کردن

تا آن که به پهلویت نشیند

چرک گل و گوش تو را نبیند

در پاکی دست کوش کز دست

دانند ترا چه مرتبت هست

چرکین مگزار بیخ دندان

کان وقت سخن شود نمایان

پیراهن خویش کن گزیده

هم شسته و هم اتو کشیده

کن کفش و کلاه با برس پاک

نیکو بستر ز جامه ات خاک

در آینه خویش را نظر کن پاکیزه لباس خود به بر کن

از نرم و خشن هر آنچه پوشی باید که به پاکیش بکوشی

گر جامه گلیم و گرچه دیباست چون پاک و تمیز بود زیباست

چون غیر به پیش خویش بینی انگشت مبر به گوش و بینی

دندان بر کس خلال منمای ناخن بر این و آن مپیرای

در بزم چنان دهن مدرّان کت قعر دهان شود نمایان

خمیازه کشید می نباید توری که به خلق خوش نیاید

چون بر سر سفره یی نشستی زنهار مکن دراز دستی

زان کاسه بخور که پیش دست است بر کاسه دیگری مبر دست

ده قوت ز بیش و کم شکم را در بند مباش بیش و کم را

با مادر خویش مهربان باش آماده خدمتش به جان باش

با چشم ادب نگر پدر را از گفته ی او مپیچ سر را

چون این دو شوند از تو خرسند خرسند شود از تو خداوند

در کوچه چو می روی به مکتب معقول گذر کن و معدب

چون با ادب و تمیز باشی پیش همه کس عزیز باشی

در مدرسه یاکت و متین شو بی هوده مگوی و یاوه مشنو

اندر سر درس گوش می باش با هوش و سخن نیوش می باش

می کوش که هر چه گوید استاد گیری همه را به چابکی یاد

کم و گوی و مگوی هرچه دانی لب دوخته دار تا توانی

بس سر فتاده ی زبان است با یک نقطه زبان زیان است

آن قدر رواست گفتن آن کاید ضرر از نهفتن آن

نادان به سر زبان نهد دل در قلب بود زبان عاقل

اندر وسط کلام مردم لب باز مکن تو بر تکلم

زنهار مگو سخن بجز راست هر چند ترا در آن ضرر هاست

گفتار دروغ را اثر نیست چیزی ز دروغ زشت تر نیست

تا پیشه توست راست گویی هرگز مبری سیاه رویی

از خجلت شرمش ار شود فاش یاد آر و دگر دروغ متراش

چون خوی کند زبان به دشنام آن به که بریده باد از کام

از عیب کسان زبان فرو بند عیبش به زبان خویش مپسند

زنهار مده بدان به خو راه کز مونس بد نعوذ بالله

در صحبت سفله چون درآیی بالطبع به سفلگی گرایی

با مردم زی شرف در آمیز تا طبع تو ذی شرف شود نیز

لبلاب ضعیف بین که چندی پیچد به چنار ارجمندی

در صحبت او بلند گردد مانند وی ارجمند گردد

در عهد شباب چند سالی کسب هنری کن و کمالی

تا آن که به روزگار پیری در ذلت و مسکنت نمیری

امروز سه سال پیش از این نیست بی علم دگر نمی توان زیست

گر صنعت و حرفتی ندانی زحمت ببری ز زندگانی

از طبّ و طبیعی و ریاضی قلب تو به هرچه هست راضی

یک فن به پسند و خاص خود کن تحصیل به اختصاص خود کن

چون خوب کم از بد فزون به ذی فن به جهان ز زی فذون به

خوانم به تو بیتی از نظامی آن میر سخنوران نامی

 پالانگری به غایت خود بهتر ز کلاه دوزی بد

آن طفل که قدر وقت دانست دانستن قدر خود توانست

هر آنچه رود ز دست انسان شاید که به دست آید آسان

جز وقت که پیش کس نپاید چون رفت ز کف به کف نیاید

گر گوهری از کفت برون تافت در سایه وقت می توان یافت

ور وقت رود به دست ارزان با هیچ گهر خرید نتوان

هر شب که روی به جامه خواب کن نیک تأمل اندر این باب

کان روز به علم تو چه افزود وز کرده خود چه برده ای سود

روزی که در آن نکرده ای کار آن روز ز عمر خویش مشمار

من می روم و تو ماند خواهی وین دفتر درس خواند خواهی

این جا چو رسی مرا دعا کن با فاتحه روحم آشنا کن

دویدم و دویدم

سرِکوهی رسیدم

دوتا خاتونُ دیدم

یکیش به من نون داد

یکیش به من آب داد

نونُ خودم خوردم

آبُ دادم به زمین

زمین به من علف داد

عَلَفُ دادم به بُزی

بزی به من شیر داد

شیرُ دادم به نانوا

نانوا به من آتیش داد

آتیشُ دادم به زرگر

زرگر به من طلا داد

طلا رو دادم به خیاط

خیاط به من لباس داد

لباسُ دادم به مامان

مامان دو تا خرما داد

یکی شو خودم خوردم

یکی شو دادم به دوستم

دوستم به من کتاب داد

کتابُ دادم به بابا

اگه گفتید بابا بِهِم چی داد؟

 

ماه و ستاره

شب اومد و ستاره

رو آسمون نشسته

نه یک نه ده نه‌صدتا

هزار هزارتا دسته

 

ستاره توی شب‌ها

چراغ آسمونه

مثل گل بنفشه

تو باغ آسمونه

 

یک‌کمی این‌طرف‌تر

ماه قشنگ و زیباست

دلش گرفته امشب

برای اینکه تنهاست

علی‌اصغر نصرتی

 

میوه نخور نشسته

رویش مگس نشسته

اول بشور با دقت

بعداً بخور با لذت

 

نی‌نی کوچولو

کفشای سوت سوتی داره

یه توپ ماهوتی داره

بازی فوتبال می‌کنه شوت می‌زنه

کفشاش براش سوت می‌زنه

مهری ماهوتی

و چه زیباست آن لحظه‌ها که کودک می‌خواهد زبان به سخن بگشاید توپکی روی پاهای کوچک و در میان دستانش و قطعه شعر کوچک و زیبایی که مادر و یا پدر با نشان دادن گوی بازی برای او می‌خواند تا او هم گاهی کلماتی از آن را تکرار کند و بعد از بارها و بارها خواندن او هم کلماتی را با گویشی شیرین بر زبان کوچکش جاری می‌سازد و شادی و خنده و سرور برای او و برای ... و مدت‌ها ورد زبانش می‌شود و شادی ... شادی ...

یه توپ‌دارم قل‌قلیه

سرخ و سفید و آبیه

می‌زنم زمین هوا می‌ره

نمی‌دونی تا کجا می‌ره

من این توپو نداشتم

مشقامُ خوب نوشتم

(بابا)(مامان) بهم عیدی داد

یه توپ قل‌قلی داد

نمی‌دانیم این شعر از کیست؟ اما بسیار شاد و با مفهوم و جهت دهنده و چه زیبا و شیرین است هنر ادبیات کودک. من خیلی دوست دارم ... آخِ خیلی بازیش کردیم

اتل‌متل توتوله  گاو حسن چه جوره؟

نه شیر داره نه پستون

شیرشُ بردن هندستون

یک زن کردی بستون

اسمشُ بزار عمه‌قزی  دور کلاش قرمزی

هاچین و واچین  یه پاتو ورچین

بله واقعاً شعر قشنگیِ شعری که اولین هنرنمائی‌های بچه‌گانه معمولاً با آن شکل می‌گیرد و نشان داده می‌شود و در قالب یک بازی به‌صورت انفرادی و یا جمعی خواندن می‌شود با آن بازی تقریباًهمه آشنایی دارند و از دیرزمان هرکس بزرگ شد برای بچه‌اش گفت و می‌شود گفت جزء اشعار کودکانه ماندگاره بر اساس نام آن فیلم‌هایی هم ساخته‌شده و داستان‌هایی هم نوشته‌شده استاد معاصر بزرگ شعر کودکان جناب آقای مصطفی رحمان دوست هم بنابراین شعر، شعر زیر رو برای کودکان سروده‌اند

پر پر پر

چند تا پرستو باهم

یک‌باره پر كشیدند

در آسمان آبی

پر پر پر پریدند

با پر زدن رسیدند

به یك درخت گردو

یکی‌یکی نشستند

به روی شاخه او

اتل‌متل توتوله

ده تا پرستو داریم

دانه به دانه حالا

آن‌ها را می‌شماریم

یك كه خسته‌تر بود

از روی شاخه افتاد

خدا كند نیفتد

به دست مرد صیاد

اتل‌متل توتوله

تا پرستو مانده

هر شاخه‌ای، یكی را

به روی خود نشانده

یكی از آن میانه

گرسنه بود و پر زد

برای دانه خوردن

به دشت و لانه سر زد

اتل‌متل توتوله

نه  تا و نه  تا

تا پرستو مانده

روی درخت زیبا پرستوی قشنگی

كه تشنه بود و بی‌تاب

پرید به‌سوی چشمه

برای خوردن آب

اتل‌متل توتوله

نه تشنه و نه خسته

تا پرستو حالا

روی درخت نشسته پرستویی هم آرام

چیزی نگفت و دررفت

به‌جای دور دوری

پرید و بی‌خبر رفت

اتل‌متل توتوله

پرستو آی پرستو

تا پرستو مانده

سردرخت گردو اتل‌متل توتوله

شعر و شكوفه و قند

تا پرستو مانده

تا پرستو رفتند

یکی که بازیگوش بود

کرمی از آن بالا دید

برای خوردن آن

پر زد و پر پر، پرید یكی نماند و برگشت

دلش به تاپ‌تاپ افتاد

باید به جوجه‌هایش

دوباره دانه می‌داد

تا پرستو مانده

بقیه پر كشیدند

اتل‌متل توتوله

پرستوها پریدند از آن چهار پرستو

یكی،برای بازی

پریده و پر زد و رفت

به دشت سبز و بازی

اتل‌متل توتوله

از آن‌همه پرستو

فقط  تا نشسته

روی درخت گردو یكی از آن  چند تا هم

پرید و رفت به باغی

نشست و درد دل كرد

با جوجه كلاغی

اتل‌متل توتوله

دویدم و دویدم

به روی تک‌درختی

چند تا پرستو دیدیم از آن چند تا، یكی هم

نه جیك زد و نه فریاد

به دنبال بقیه

به فكر رفتن افتاد

اتل‌متل توتوله

نه  تا و نه  تا

نشسته  پرستو

بدون دوست و تنها

نشسته بود پرستو

بدون یار و تنها

كه دید دوباره برگشت

پرستویی به آنجا

كنار هم نشستند

تا پرستو باهم

سلام و حال و احوال

نه غصه بود نه غم

اتل‌متل  و

توتوله  و  تا

به  و  رسیدند

پرستوهای زیبا

ولی كلاغ،کلاغ‌پر

دوباره پر كشیدند

و و و

پرستوها پریدند صدایی آمد انگار!؟

صدای پرپر آمد

تا بودند و دیدند

كه یار دیگر آمد

سلام به روی ماهت

كجا بودی؟ بفرما!

تا شدیم. چه‌بهتر!

من و تو می‌شود ما

چند تای دیگر آمد

و  می‌شود چند؟

و  می‌شود

ترانه بود و لبخند

پر، پر،  پر

تا پرستو برگشت

تا و  تا شد چند؟

و  می‌شود

پرستوهای زیبا

دوباره پركشیدند

كنار هم پریدند

به ابرها رسیدند

تا پرستو برگشت

دوباره  پرستو

دوباره  پرنده

و یك درخت گردو

مصطفی رحماندوست

 

مادربزرگ وقتی اومد خسته بود

چارقدش دور سرش بسته بود

صدای کفشش که اومد دویدم

دور گلای دامنش پریدم

بوسه زدم روی لپاش

تموم شدن خستگی‌هاش

افسانه شعبان نژاد

لالایی ها: خیلی به دنبال شعر لالائی اصلی بودم همان شعر کودکانه‌ای که در قدیم مادران برای خوابیدن بچه‌ها در گوششان می‌خواندند اما پیدا نکردم و به‌جایش هزاران لالائی دیگری که از آن لالائی اقتباس‌شده بودند اما لالائی‌هایی که در آن کودکان فراموش‌شده بودند و فقط عقده‌های دل بود که بانام آن لالائی کودکانه بر کاغذها جاری‌شده بود افسوس که دیدگاه‌ها عوض‌شده بود و این نگاه که کودکان چه هستند و جایگاه کودکان کجاست به فراموشی سپرده‌شده بود و انگارنه‌انگار که ما همان کودکان دیروز بودیم و انگارنه‌انگار که کودکان امروز مردان وزنان سازنده فردایند یک شعر لالائی نسبتاً خوب

لالا لالا لالا لایی

 

بخواب ای غرق زیبایی

چرا ای خواب گرم و خوش

به چشمونش نمی‌آیی؟

لالا، خواب خوش و شیرین

تو پاورچین و پاورچین

بیا مثل حریر گل

به روی چشم او بنشین

دو تا مهتاب لالا لالا

یكی پایین یكی بالا

یكی رو دست شب خوابِ

یكی رو دست من، لالا

لالایی صورتت ماهه

كه نورش توی درگاهِ

دو چشمونت كه وامی‌شه

طلوع صبح بی گاهه

لالا لالا گل لادن

لالا كن در كنار من

كه دستی اومده كرده

چراغ ماه‌رو روشن

 

دویدم و دویدم

به یك سؤال رسیدم

 

كیه كه توی دنیا

ماهی می ده به دریا؟

برف و تگرگ می‌سازه

درخت و برگ می‌سازه؟

 

به بلبلا آواز می‌ده

به موش دمِ دراز می‌ده

 

به آدم‌ها خوابُ می‌ده

آفتاب و مهتابُ می‌ده

 

جواب تو آسونه

هر بچه‌ای می‌دونه

خدای مهربونه

ناصر كشاورز

 

ما گل‌های خندانیم

فرزندان ایرانیم

ما سرزمین خود را

مانند جان میدانیم

 

ما باید دانا باشیم

هشیار و بینا باشیم

از بهرِ حفظ ِ ایران

باید توانا باشیم

 

آزاد باش ای ایران

آباد باش ای ایران

از ما فرزندان خود

دل‌شاد باش ای ایران

عباس یمینی شریف

شعر زیبایی که ترانه شد و سال‌ها و سال‌ها در برنامه کودک رادیو نیز از رادیو پخش می‌شد

پاشو پاشو کوچولو

از پنجره نگاه کن

با چشمای قشنگت

به منظره نگاه کن

آن بالابالا خورشید

نشسته در آسمون

یک‌رشته کوه پایین‌تر

پایین‌ترش درختان

نگاه کن آن دور دورا

کبوتری می‌پرد

شاید برای بلبل

از گل خبر می‌برد

شعری و ترانه‌ای که هنوز که هنوز است در مجالس شادی تولد خودنمائی می‌کند ماندگار و ماندگار

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمع‌ها رو فوت کن

که صدسال زنده باشی

لبت شاد و دلت خوش

چو گل پر خنده باشی

 

شعر و ترانه‌ای زیبا و قصه گونه

یه روزی آقا خرگوشه

رسید به بچه موشه

موشه دوید تو سوراخ

خرگوشه گفت آخ

 

وای سا وای سا کارت دارم

من خرگوش بی‌آزارم

بیا از سوراخت بیرون

مگِ نمی‌خوای مهمون

 

موشه یه نگاهی کرد به خرگوش

دید که گوشاش درازه دهنش بازه

شاید بخواد بخورتم یا با خودش ببرتم

پس میرم پیش مامانم آنجا می‌مانم

 

مادر موشه عاقل بود

زنی باهوش و کامل بود

یه نگاهی کرد به مهمون

گفت ای بچه جون

 

این خرگوشه

خیلی خوب و مهربونه

برو پیشش سلام کن

بیارش خونه

این هم شعرهای بازی‌هایمان

عمو زنجیرباف رو همه شنیدیم و در دوران کودکی با آن شعر بازی کردیم حتی این شعر و این بازی تا به اونجا پیشرفت که توی بزرگی‌ها هم دوباره بازی شد یادتان نیست؟ توی فیلم اخراجی‌ها

آنا، نمانا

دوو دوو اسکاچی

آنا، مانا کلاچی

عمو زنجیرباف ب...له

زنجیر منو بافتی ب...له

پشت کوه انداختی ب...له

بابا اومده

چی چی آورده

نخود و کشمش

بخور و بیا

با صدای چی

با صدای گربه

میو می--- و ادامه

 

شادی

ماه اسمون

تو که ماه بلند آسمونی

منم ستاره میشم دور تو می‌گیرم

تو که ستاره می‌شی دور مو می‌گیری

منم ابر می‌شم رو تو می‌گیرم

تو که ابر می‌شی رو مو می‌گیری

منم بارون می‌شم نم‌نم می‌بارم

تو که بارون می‌شی نم‌نم می‌باری

منم سبزه می‌شم سر در می‌یارم

تو که سبزه می‌شی سر در می‌یاری

منم گل می‌شم و پهلوت می‌شینم

بله واقعاً شعر قشنگیِ شعری که اولین هنرنمائی‌های بچه‌گانه معمولاً با آن شکل می‌گیرد و نشان داده می‌شود

تا پرستو برگشت

دوباره  پرستو

دوباره  پرنده

و یك درخت گردو

مصطفی رحماندوست

چه شعر قشنگی خوراکِ آموزشِ جمع و تفریقِ چرا از این شعر در مدارس استفاده نمی‌شه؟ چقدر قشنگ آموزش می‌دهد کودک درونم لذت بردم

اتلمتلتوتوله  گاو حسن چه جوره؟

نه شیر داره نه پستون

شیرشُ بردن هندستون

یک زن کردی بستون

اسمشُ بزار عمه‌قزی  دور کلاش قرمزی

هاچین و واچین  یه پاتو ورچین

این شعر را خیلی دوست داریم ... آخِ خیلی بازیش کردیم  یادش به خیر چقدر این بازی را با هم سن و سالان خودمان بازی می‌کردیم البته لازم دانستم بگویم که در کتاب نیم‌قرن در باغ شعر کودکان این شعر کودکانه رو بدین‌صورت نقل کردند که اولین بار که این شعر و بازی محبوب رو توی این کتاب خواندم شوکه شدم.

واقعاً فکر می‌کنم برای کودک بودن و کودکانه گفتن باید بزرگ شد

ماه اسمون

تو که ماه بلند آسمونی

منم ستاره می‌شم دور تو می‌گیرم

تو که ستاره می‌شی دور مو می‌گیری

منم ابر می‌شم رو تو می‌گیرم

تو که ابر می‌شی رو مو می‌گیری

منم بارون می‌شم نم‌نم می‌بارم

تو که بارون می‌شی نم‌نم می‌باری

منم سبزه می‌شم سر در می‌یارم

تو که سبزه می‌شی سر در می‌یاری

منم گل می‌شم و پهلوت می‌شینم

کودکان با این شعر درواقع بزرگ می‌شوند و به تعالی رسیدن را یاد می‌گیرند با این شعر بازی هم می‌کنند این شعر برای یک بازی دونفره است و برای دونفره به بالاکمی متنش تغییر می‌کند و به این صورت درمی‌آید که نشانه همبستگی بیشترِ است.

توجه ماه بلند آسمونی

منم ستاره میشم دورتو می‌گیرم

نفر اول

تو که ستاره میشی دورشو میگیری

منم ابر میشم روتو می‌گیرم

نفر دوم

تو که ابر میشی روشو میگیری

منم بارون میشم نم‌نم میبارم

نفر سوم

تو که بارون میشی نم‌نم میباری

منم سبزه میشم سر درمیارم

نفر چهارم

تو که سبزه میشی سر در میاری

منم گل میشم و پهلوت میشینم

نهایتا نشستن گل و سبزه کنار همدیگه

یک شعر یک بازی و یک هنر نمایشی گروهی: یادم نمی ره روزی رو که نوه 3ساله خالم موقع معاینه خواهرم از دستش در می رفت و وقتی با بازی و شوخی شعر دکتر رو حفظ کرد به راحتی اجازه معاینه داد چقدر این شعرها با محتوی و با فکر سروده شدند و چقدر خوب روی بچه‌ها اثر می کنند

دکتر چه مهربونه  درد منو می دونه

با شوخی و با خنده  زخم منو می بنده

می گه مریض کوچولو  کوچولو و موچولو

برو بخواب تو خونه  دوای تو همینه

تا که بشی سلامت  خوشحال و شاد و راحت

 

با شیر آب بازی نکن

نگاه تو مثل موش شدی

نازی شیطون بلا

چقدر تو بازیگوش شدی

 

خوبه از من یاد بگیری

ببین دارم گل میکشم

مداد زرد من کجاست

میخوام یه بلبل بکشم

 

بابابزرگه پیرم  دستشو من می گیرم

چه خوب و مهربانه  چه شادو خوش زبانه

موهای مثل برفش  با مزه کرده حرفش

چین و چروک رویش  با موهای ابرویش

چه خوبه و چه زیبا  همی‌شود شاده با ما

هرجا او را می بینم  روی زانوش می‌شینم

قصه میگه برایم  می‌آید تو بازیهایم

پهلوی من می مانه  کتاب برام می خوانه

او خیلی خوب وداناست  خیلی مواظب ماست

جالبه بگم استاد این کتاب را با این نوشته تقدیم کردند تقدیم به همسرم که مرا در اوقاتی که بایستی با او می بودم و یاریش می‌دادم بحال خود گذاشت تا برای کودکان کار کنم.

فروردین ماه گلها  دنیا دارد تماشا

اردیبهشت از سبزه  زیبا می گردد صحرا

خرداد آید پیاپی  میوه های گوارا

 

تیر آرد با خود گرما  گرمک می گردد پیدا

مرداد از هندوانه  پر می‌شود همه جا

شهریور آید انگور  با خوشه های زیبا

 

مهر آرد برگ ریزان  کم کم می بارد باران

آبان انار رنگین  آویزد از درختان

آذر به و خرمالو  پیدا شود فراوان

 

دی پرتقال و لیمو  آید خوشرنگ و خوشبو

بهمن برف و یخبندان  آید با سوز از هر سو

اسفند آید بوی عید  شادی ها می کند رو

عباس یمینی شریف

قلمرو شعر کودک: قلمرو شعر کودک تا کجاست؟شاید تا بینهایت.کودکان با کلام میآموزند.با کلام میگویندو بعدها به تصویر میکشند.لی لی لی لی حوضک.شعر گونه ای که مادر با کودکش و به هنگامی که دستان گرم و کوچک او را در دستانش گرفته با انگشتانش بازی می‌کند و با او سخن میگویدو او را وادار به سخن گفتن می‌کند

لی لی لی حوضک

جوجو اومد آب بخوره افتاد تو حوضک

یکی گرفتش

یکی پوشوندش

یکی نونش داد

همون آبش داد

یکی گفت

کی جوجو رو انداخت توحوضک

این یکی گفت

منه منه کله گنده

به‌صورت های مختلفی گفته شده ولی من اینو ترجیح دادم چون حرف اصلیش کمک و همیاریه بعضی از اشعار و ترانه های کودکانه آموزش مناسبی برای جلوگیری از ترس بی دلیل و یا در اصطلاح عامیانه ننر بار اومدن بچه‌ها بوده!!!

از بالا پایین  افتادم زمین

شد صورتم  خونین ومالین

خندیدم فقط  همین و همین

گفت مادرم  بچه شیرین

گریه نکردی  به به آفرین

عباس یمینی شریف

بعضی از اشعار هم جهت آموزش سنت هاست

سبزی بیار سیر بیار  سیب و سماق گیر بیار

سنجد و سرکه پیدا کن  در وسط سفره گذار

 

وقتی که گوید آن عمو  آی سمنو آی سمنو

صداش بزن بیاد جلو  کاسه بده بخر ازو

 

ماهی و آردو آب وشیر  سبزه و گل، نان و پنیر

شمع و گلاب، خوب بیار  هرچیزی لازمه بیار

 

سفره بینداز به زمین  تمام چیز هفت سین

ظرف به ظرف پیش هم  درست و پاکیزه بچین

 

تا با خوشی سال دگر  با شادی و بی دردسر

آسوده زندگی کنی  از غم و غصه بی‌خبر

عباس یمینی شریف

 

برای آموختن اهمیت کتاب

من یار مهربانم  دانا و خوش بیانم

گویم سخن فراوان  با آنکه بی زبانم

پَندت دهم فراوان  من یار پند دانم

من دوستی هُنرمند  با سود و بی زیانم

از من مباش غافل  من یار مهربانم

عباس یمینی شریف

کودکان در همه زمینه ها نیاز به آموزش دارند از این رو

گذشتن از خیابان

اول به چپ نگاه کن

دوم به راست نگاه کن

به چپ و راست نگاه کن

اگر ماشین نیومد

از خیابون گذرکن

 

و جهت آشنای بچه‌ها با نیروی انتظامی

پلیس

شبها که ما می خوابیم  آقا پلیس بیداره

ما خواب خوب می بینیم  آن دنبال شکاره

آقا پلیس زرنگه  با دزدها خوب می جنگه

ما پلیس رو دوست داریم  بهش احترام می ذاریم

و برای جلوگیری از نزدیکی بچه‌ها به حیوانات

پیشی

پیشی پیشی ملوسم  می خوام تورو ببوسم

مامانم‌نمی ذاره  خدایا این چه کاره؟

 

چی شده ای باغ امید

کارت به اینجا کشید؟؟

دیدم اجاق خاموشه

کتری و چایی روشه

تا کبریتو کشیدم

دیگر هیچی ندیدم

 

یک تکه ابر بودیم

بر سینه ی آسمان

یک ابر خسته ی سرد

یک ابر پر ز باران

 

شعر بازیهامون

انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه!

 

چشم چشم دو ابرو

دماغ و دهن یه گردو

گوش گوش دوتا گوش

موهاش نشه فراموش

چوب چوب یه گردن

اینم یه گردی تن

دست دست دوتا پا

انگشتا و جورابا

ببین چقدر قشنگه حیف که بدون رنگه

در گفتار کودکانه مهم نیست که شعر کوتاه باشه و یا بلند یک بیت باشه و یا چند بیت و هرجند که این یک بیت ها هم ممکنه قسمتی از یک شعر بلند باشن اما مهم وزنیه که اونها دارند و نشست دلنشینی که بر دلها دارند مهم آن نشاطیه که به وجود میارن و درواقع یک حس رقابت و یایکحس همدردی در اونها دیده بشه مثل همین انگشتر فیروزه حس رقابت اما رقابت سالم و همراه با نشاط کودک و کودکانه ها را باید بها داد زمانی کودک دیروز با فرهنگ و هنر امروز اجین میشود و آن را در میابد و به آن بها میدهد که به کودکیش بها داده باشند دنیای کودکی او را دریافته باشند و آنگاه آن کودک جوان هنرمند امروز خواهد شد آرزوی استاد شهریار این بود که به کودکی برگردد به آن حال و هوای خوش آن دورآن‌که از آن درسها گرفته بود

قاری ننه گئجه ناغیل دییه نده،

وقتی شب میشد و مادربزرگ قصه میگفت،

کولک قالخیب قاپ باجانی دویه نده،

طوفان بلند میشد و در و پنجره خانه را می کوبید،

قورد کئچی نین شنگیله سین ییه نده،

وقتی که گرگ شنگول و منگول ننه بز را می خورد،

من قاییدیب بیر ده اوشاق اولایدیم!

ای کاش میتونستم بر گردم و دوباره کودکی شوم

شعر کودکانه‌ای از گلچهره سلیمانی شاعر پارسی گوی تاجیک و با زبان پارسی تاجیکی

آلوچه گل بادام،

من دخترک دادام،

دادام ششته چای نوشد،

من چای ریزک دادام. (دادام یعنی پدرم، ششته یعنی نشسته، چای ریزک یعنی چای ریزنده)

و باز شعر کودکانه‌ای دیگر از گلجهره سلیمانی شاعر پارسی گوی تاجیک خیلی قشنگ شعر میگه

بیبی جانم می آید، دل و جانم می آید،

از ره دور می آید، بزور بزور می آید.

بیبیم آید ما خرسند، کیسه هایش پر از قند،

مویز و مغز می آرد، چیزهای نغز می آرد.

روم، کورپچه آرم، بالشت قو گذارم،

بی بی جانه شنانم، خفه شدن نمانم.

بیبیم کان افسانه، بیبی جانم یگانه!

(در این جا بیبی  مادربزرگ، کیسه – جیب، خفه شدن  رنجیدن، شناندننشاندن)

و کودکانه‌ای دیگر از گلچهره سلیمانی شاعر پارسی گوی تاجیک و به زبان پارسی تاجیک

گل انار،

بوی بهار،

نغمه تار،

خواهرکم!

الّه شب،

خنده لب،

خانه گپ،

خواهرکم!

حلقه به مو،

لاله به رو،

غنچه به بو،

خواهرکم!

دستِ به دست،

برّه مست،

جوی بشَست،

خواهرکم!

مرغ سحر،

شیر و شکر،

رنگ پسر،

خواهرکم!

نو پر و بال،

دانه خال،

کان سوال

خواهرکم!

هنگامی که از جانب مؤلف قرائت شد چکامه خوش رنگ تیره ماه(پاییز) پیش نظر بهار با رنگ های زیبا جلوه گر می‌شد

شعری از مصطفی رحمان دوست در مورد خدا

کاش چیزی بگویی

صبح با یاد تو برمی‌خیزم

نام زیبای تو را می‌گویم

می‌خورم صبحانه

و به امید توان یافتن از دوستی‌ات

می‌روم از خانه

روز با یاد تو، همراه همه می‌کوشم

می‌خورم، می‌نوشم.

شب که شد، بی‌تابم

تا تو را باز ببینم در خواب

زودتر می‌خوابم.

من پُرم از تو، ولی دور از تو

و تو نزدیک‌تر از من به منی

کاش حرفی بزنی.

و باز شعر کودکانه دیگری از گلجهره سلیمانی شاعر پارسی گوی تاجیک و

کوه و کمر زرنگار،

تپه و جر زرنگار،

دیهه خوش بهر ما،

پای به سر زرنگار.

لکلک ما کجا رفت،

چون ابر در هوا رفت،

بار دیگر بالش را

افشانده سوی ما، رفت..

در باره گلچهره سلیمانی: او اول ژانویه سال  در شهر بخارا متولد شد. دانشکده آموزگاری شهر بخارا را در سال  به پایان برده است. فعالیت خود را از روزنامه موسوم به پیونر تاجیکستان در  آغاز کرده و سپس در مجله پیونر کار کرد. در سالهای  تا  در انتشارات دولتی تاجیکستان، سپس هفت سال در مجله صدای شرق و انتشارات معارف و از سال  تا  در مجله زنان تاجیکستان کار کرد. مجموعه اشعار او بانامهای: امروز عید، دو بیح آلو، نرگس، اسپک، چهل کاکل بازیگر، سیب خوبان، شده مرجان، رنگین کمان، ایام گل لاله و غیره چاپ شده اند. بسیاری از اشعار گلچهره سلیمانی، از جمله مجموعه های آفتاب زرین، باران، الهام، نهال، گل سحرا، به زبان روسی و مجموعه های چهل خواهران، به زبان اوکراینی، چرخ فلک، به زبان ملداوی و لاله های پامیر، به زبان ازبکی نشر شده اند. وی اشعاری را از شاعران روس و مردمان دیگر شوروی، از جمله آگنیا بارتو، ماریا مالتسوا، سرگی میخالکف، ویرا اینبر، جمبل جبایف، سیلوا کاپوتیکیان و غیره به فارسی تاجیکی ترجمه کرده است. گلچهره سلیمانی در سال  جایزه دولتی رودکی و در سال  عنوان شاعره مردمی تاجیکستان را گرفت. نقل قول از: ariyaninstitute.blogfapost.aspx

چشم خیس لحظه ها شعری برای امام زمان (عج)

عطر یادت در زمین  باز غوغا می‌کند

هر کسی هر گوشه‌ای  جشن برپا می‌کند

چشم خیس لحظه‌ها  باز هم در انتظار

انتظار آفتاب  انتظار یک بهار

کوچه‌های زندگی  باز روشن می‌شود

این کویر مرده باز  باغ و گلشن می‌شود

می‌شود دنیا قشنگ  لحظه‌هایش شادمان

جست‌وجویت می‌کنند  هم زمین هم آسمان

سعید عسکری

انار

صد دانه یاقوت، دسته به دسته

با نظم و ترتیب، یک جا نشسته

هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشان

قلب سپیدی در سینه آن

سرخ است و زیبا، نامش انار است

هم ترش و شیرین، هم آبدار است

مصطفی رحماندوست

 

آموزش نوع زندگی حیوانات

جوجه طلایی

جوجه جوجه طلائی  نوكت سرخ و حنائی

تخم خود را شكستی  چگونه بیرون جستی؟

 

گفتا جایم تنگ بود  دیوارش از سنگ بود

نه پنجره نه در داشت  نه کس ز من خبر داشت

دادم به خود یك تكان  مثل رستم پهلوان

تخم خود را شكستم  اینگونه بیرون جستم

یاد کودکی وزیبایی هایش به خیر بزرگان میدانند جای کودک در این جهان کجاست شعر زیر سروده آیت الله بهجتی از شاعران ابتدای انقلاب و در اواخرعمر امام جمعه اردکان است وی در مرداد ماه سال  دار فانی را وداع گفت این شعر کودکانه در کتابهای ابتدائی است.

هر چه که بیند دیده خدایش آفریده

خورشید و ماه تابان ستاره درخشان

درخت و سبزه و گل سوسن و سرو و سنبل

جنگل و دشت و دریا پرندگان زیبا

این همه را به قدرت خدا نموده خلقت

بچه‌ها، بهار! کودکانه‌ای از نیما یوشیج(علی اسفندیاری) پدر شعر نو

گلها واشدندبرفها پا شدند.

از رو سبزه ها

از روی کوهسار

بچه‌ها بهار

داره رو درخت

می خونه به گوش

پوستین را بکن

قبا رو بپوش

بیدار شو ,بیدار

بچه‌ها,بهار

دارند می روند

دارند می پرند

زنبور از لونه

بابا از خونه

همی پی کار

بچه‌ها بهار!

 

حلزون

آی حلزون شاخكی!

كجا می ری یواشكی؟

 

جلو میری یواشو ریزه،ریزه

پوست تنت چه نرمو خیسو لیزه

 

خال های دونه دونه،دونه داری

به روی پشت خود یه لونه داری

 

ساكتی و خجالتی و تنها

بمون توی باغچه خونه ما

مهری ماهوتی

ماهی گلی

 

یه ماهی کوچیک دارم  میون حوض خونهمون

برای آن من میبرم  همی‌شود خردههای نون

میگم اینم غذای تو  دوست منی ماهی گُلی

توی تمام ماهیا  تو خیلی ناز و خوشگلی

ماهی گُلی با خوشحالی  چرخ میزنه میون آب

میخنده و با خندههاش  رو آب میشه پُر از حُباب

فریبرز لرستانی «آشنا»

باز باران: شعر زیبای باز بارآن‌که قسمتی و قسمتهائی از آن جدا گردید و کودکانه تر شده و در کتب درسی و خاطره ساز

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یك روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان

كودكی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرمو نازك

چست و چابك

با دو پای كودكانه

می دویدم همچو آهو

می پریدم ازلب جوی

دور میگشتم ز خانه

می‌شنیدم از پرنده

داستان های نهانی

از لب باد وزنده

رازهای زندگانی

بس گوارا بود باران

وه چه زیبا بود باران

می‌شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانیپندهای آسمانی

بشنو از من كودك من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره خواه روشن

هست زیباهست زیباهست زیبا

و شعر اصلی به‌صورت زیر بود

باز باران

با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها

ایستاده

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

یک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو

 

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی

 

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر اینجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

 

آفتابی

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آن‌ها سنگ ریزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پریدم همچو آهو

می دویدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می‌شکستم کرده خاله

 

می کشانیدم به پایین

شاخه های بیدمشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و وحشی

 

می‌شنیدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می دیدم در آنجا

بود دلکش، بود زیبا

شاد بودم

می سرودم

 

روز دلارا !

 روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

 این درختان

باهمه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

 روز ! ای روز دلارا !

گر دلارایی ست، از خورشید باشد

ای درخت سبز و زیبا

هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ...

 

اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخساره خورشید رخشان

ریخت باران، ریخت باران

 

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

روی برکه مرغ آبی

از میانه، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان

 

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زیبا بود جنگل

بس ترانه، بس فسانه

بس فسانه، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زیبا بود باران

می‌شنیدم اندر این گوهرفشانی

رازهای جاودانی،پند های آسمانی

 

 بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره، خواه روشن

هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا !

این شعرگونه قشنگییه و قابلیت اجرای نمایش داره و شایدم اجرا شده باشه

اتل‌متل توتوله یه سگ با هفت تا تولهخوابیده بود تو لونه

یکی از توله سگهابیرون رفت از تو لونه

توی حیاط یه مرغی دید میگشت دنبال دونه

توله سگه به آن گفتدنبال چی میگردی  چیزی توحیاط گم کردی؟

گفت نه جونم من چیزی گم نکردم دنبال دونه میگردم

باید که دونه برچینم تاشکمم رو سیر کنم

بعدش برم تولونهیه تخم کوچیک بزارم

بروی آن بخوابم تاکه جوجه درآرم

بعد تو بیای سراغ ما بازی کنی با جوجه ها

توله سگه با شادی برگشت و رفت تو لونه

شش تا توله با مادر  گفتن به آن یک نفرکجا بودی برادر؟

گفت تو حیاط میگشتم  مرغ قشنگی دیدم

از آن مرغه پرسیدم دنبال چی میگردی؟ نکنه چیزی گم کردی؟

گفت نه جونم من چیزی گم نکردمدنبال دونه میگردم

میخواست که دونه بخوره بعدش بره تخم بزاره بروی تخمش بخوابه

یه جوجه ناز درآره تا من برم با آن بازی بشیم دو دوست و همبازی

توله سگا یکی یکی از لونه شون رفتن بیرون

مادرشون آهی کشید دنبالشون دوید بیرون

توله سگا توی حیاط خانم مرغه رو دیدند بسوی آن دویدند

توله اولی به مرغه گفت جوجه تو کی درمی‌آید تا ما با آن بازی کنیم

مرغ قشنگ نوک طلا بال و پرش رنگ حنا قدقد قدائی کردوگفت

توله سگا زوده حالا چند روز اگه صبر بکنید جوجه من رو میبینید

بعد هم دوید تو لونه سیر شده بود از دونه

توله ها هم با مادر برگشتن توی لونه

سه هفته بعد توله سگا صدای جیک جیک شنیدن

هفتائیشون باهمدیگه ازلونه بیرون دویدن

مرغ و دیدند با جوجه دنبال آب و دونه

با خوشحالی گفتن سلاممرغ قشنگ نوک طلا بال و پرت رنگ حنا

حالت خوبه؟ جوجه نازت چطوره؟

جوجه کوچولو یک‌کمی ترسید به بال و پر مادرش چسبید

خانم مرغه گفتجوجه ناز نازی

اینا همشون هستن همبازی

اومدن با تو بازی کنن تورو خوشحال و راضی کنن

بله بچه‌ها

توله ها و جوجه ناز نازی  باهمدیگه شدن همبازی

کی هستم و چی هستم؟

دوتا گوش درازو چارتاسم دم دارم

از صبح تا شب همی‌شود بار مبرم میارم

 

گوشم مثل بادبزن خودم بزرگ و چاقم

خیلی دراز گنده ست دندونا و دماغم

 

قوی و پر قدرتم دندون تیزی دارم

سلطان جنگلم من همه ش پی شکارم

 

اهای اهای خبردار کی خوابه و کی بیدار

خبر دارم یه خور جین بهم میگن خبر چین

شد تولد

مرد علم ودین بوده است هست رهبری امین

پاک پاک پاک هست برتر است مثل حیدر(ع ) است

اخرین امام هست وغایب است او امیر ما هست وصاحب است

زند ه ام دراین فصل انتظار میرسد ولی عطر نو بهار

ای امام عصر( ع ) بی تو خسته ایم پس بیا که ما دل شکسته ایم

با تو می‌شود این جهان قشنگ بی تو دیده ایم درد و رنج و جنگ

مهر او نشست تو ی قلب ما گفته ام به او مهدی ام(ع ) بیا

دین مصطفی( ص ) گشته جاودان هست و زند ه است صاحب الزمان(ع)

مثل اسم تو بود و نام من دست من بگیر ای امام من

مهدی ام ولی خاک پای تو زنده ام فقط با دعای تو

سگ

اسم سگم فازیه

سفید وناز نازیه

چشمای او زاغ زاغ

اطاق آن ته باغ

درنده مثل شیر

تو باغچه ها نمیره

سگ من خیلی قشنگه

خال خالی مثل پلنگ

نبود مثل سگ من زرنگ

بچه باتربیت نکن سگ اذیت

عروسك قشنگ من

عروسك قشنگ من، قرمز پوشیده

تو رختخواب مخمل، آبی خوابیده

یه روز مامان رفته بازار، اونو خریده

قشنگتر از عروسكم، هیچكس ندیده

عروسك من، چشماتو وا كن

وقتی كه شب شد، اونوقت لالا كن

توپ سفیدم

توپ سفیدم قشنگی و نازی

حالا من می خوام برم به بازی

بازی چه خوبه با بچه‌های خوب

بازی می کنم به یک دونه توپ

چون پرت می کنم توپ سفیدم را

از جا می پره می ره تو هوا

قلقل می خوره تو زمین ورزش

یک و دو سه و چار و پنج و شش

 

ببین چقدر قشنگم قشنگم

چه باهوش زرنگم

چقدر چشام ملوس

زلفام مثل عروس

دستام کوچولوو پاک

بپام نیست یک ذره خاک

از بسکه من تمیزم

پیشه همه عزیزم

اشعار کودکانه      2

خورشید

صبح که خورشید می خنده

شب چشماشو می بنده

روز می شه ما بیداریم

شایدم و گرم کاریم

گل شسته دست و رویش

شانه زده به مویش

ما هم گل گلزاریم

دراین کو دکستانیم

زنبور طلایی

ای زنبور طلایی

نیش می زنی بلایی

پاشو پاشو بهاره

گل واشده دوباره

چنگول داری تو صحرا

سر می زن به هر جا

پاشو پاشو بهاره

عسل بساز دوباره

زنگوله پا کنار جو راه میره

زیر درختای هلو راه میره

جست میزنه روی دوپا

میزنه زیر شاخه ها

از رو درخت چند تا هلو

گیر میکنه به شاخ او

باغ هلو که ساکته همیشه

پر از صدای حرف و خنده میشه

زنگوله پا باغ رو بهم میزنه

شده درختی که قدم میزنه

افسانه شعبان نژاد

چوپون کجاست؟

تو صحراست

مواظب گله هاست

گله باید چرا کنه

بع و بع و بع صدا کنه

یونجه و شبدر بخوره

علفهای تر بخوره

چوپون باید زرنگ باشه

قوی و اهل جنگ باشه

جنگ با کی؟ با گرگا

صد آفرین ماشاالله

شکوه قاسم نیا

پدر بزرگ خوبم

همیشه مهربونه

وقتی پیشش میشینم

برام کتاب میخونه

مادر بزرگ نازم

خیلی برام عزیزه

هرچی غذا میپزه

حوشمزه و لذیذه

وقتی با اونها باشم

غم و غصه ندارم

دنیا برام قشنگه

هیچ چیزی کم ندارم

جواد محقق

بعضی از اشعار در زمان خودشون باقی میمونن و بعضی به زمان های بعد انتقال پیدا میکنن یکی از اون اشعاری که در زمان خودش موند شعر گونه الکم دولکم همراه با بازیه چرا؟! خوب معلومه.عصر عصر کامپیوتره دیگه کی توی کوچه الک دولک بازی میکنه؟تازه اگرهم بخواد بازی کنه کجا بره؟چند ساعت را بره تا به یه زمین بیابونی برسه تا چوب دولکش مزاحم کسی نشه؟بگذریم.شعر گونه این بود

الکم

دولکم

چرخ و فلکم

بابا علی میگه

زووووووووووووووووو

و بدنبال گرفتن چوب دولک

 

ارنگ ارنگ

اسب چه رنگ؟

اسب سیاه

یالش سیاه، سمش سیاه

موی تن و دمش سیاه

تالاق تولوق می افته راه

کاشکی نیفته توی چاه

چاه سیاه دهن داره

چه کار به اسب من داره؟

افسانه شعبان نژاد

بیوگرافی: افسانه شعبان نژاد متولد ۱۳۴۲ در شهراد [از توابع كرمان] است. از وى تاكنون ۱۲۰ عنوان كتاب منتشر شده كه در برگیرنده حوزه هاى شعر و داستان كودك و نوجوان است. از میان آثار وى مى توان به این عناوین اشاره كرد صداى صنوبر [۱۳۷۶ رمان نوجوانان كانون پرورش فكرى كودكان ونوجوانان ]؛ بهار گمشده [۱۳۷۶ رمان نوجوانان كانون]؛ شیشه آواز [۱۳۷۵ شعر نوجوان كانون]؛ باغ هزار دخترون [۱۳۷۳ داستان بلند كودكان كانون]؛ سایه هاى مهربان [۱۳۸۳ شعر نوجوان محراب قلم]؛ بزرگراه [۱۳۸۶ شعر نوجوان نشر توكا]؛ بابا و باران [۱۳۷۴ شعر كودك  كانون].وى از چهره هاى شاخص شعر كودك و نوجوان است و هم اكنون در بخش انتشارات كانون پرورش فكرى مشغول به كار است. وجه عاطفى شعر هاى شعبان نژاد و تصاویر رنگین آنها از وجوهى است كه مخاطبان را به شعر وى علاقه مند كرده است.

دانا خدای مهربان

اندر زمین و آسمان

هر چیز یا هرگونه كار

باشد به پیشش آشكار

هركس بگوید حرف زشت

جایش نباشد در بهشت

آهسته گویی یا بلند

داند خدای ارجمند

هر روز و شب نامش بخوان

منما خدا دور از زبان

یزدان همیشه یار تو

خشنود باد از كار تو

 

کتاب

کتاب من، کتاب من  تو می دهی جواب من

من کودکم، من کودکم  با دستهای کوچکم

می گیرمت، می خوانمت  می خوانمت، می دانمت

کتاب من، کتاب من

زنبور طلایی

ای زنبور طلایی

نیش می زنی بلایی

پاشو پاشو بهاره

گل واشده دوباره

چنگول داری تو صحرا ؟

سر می زن به هر جا ؟

پاشو پاشو بهاره

عسل بساز دوباره

زندگی حیوانات و بعضی حشرات که به خواب زمستانی می روند حتی برای آدم بزرگها هم جذاب و حیرت آور است و دانستن این مطلب برای بچه و آشنایی آنها با اینکه کدام حیوان و حشره درتمام طول زمستان خواب است مطمئنا بسیار جذاب تر خواهد بودمخصوصا اینکه کودک این مطلب را با شعر و ترانه بیاموزد

زنبور طلایی

ای زنبور طلایی  نیش می زنی بلایی

پاشو پاشو بهاره  گل وا شده دوباره

زمستونا خوابیدی  خواب گلهارو دیدی

پاشو پاشو بهاره  عسل بساز دوباره

 

کندو داری تو صحرا  سر می زنی به هرجا

بنشین به روی گلها  شادی زبوی آنها

تو صحرا و درو دشت  گل خوشبو روییده

پاشو پاشو بهاره  عسل بساز دوباره

 

بازم شعر قشنگی که زمانی ترانه شد

کبوتر نازمن تنها نشسته

دلم براش میسوزه بالش شکسته

 

بمن نگاه میکنه غمگین و خسته

مامان جون مهربون بالشو بسته

 

کبوتر ناز من خوب میشی فردا

دوباره پر میکشی به آسمونها

 

وقتی تو خونه مامان خنده به لب داره

دنیا میخنده به ما شادی میاره

بابا که از در میاد با بوسه شیرین

برای ما بچه ها هدیه میاره

تو باغچه خونه ما پر از گل و گیاهه

اگه رو سبزه و گل پا بذاریم گناهه

ما مثل شاپرکها میرقصیم دور گلها

با هم آواز میخونیم تو این خونه زیبا

 

شادی

خوشحال و شاد وخندانم قدر دنیا رو میدانم

خنده کنم من .دست بزنم من .پابکوبم منشادانم

در دلم غمی ندارم.زیراسلامت هست جانم

گل بریزم من ازتوی دامن برروی خرمنشادانم

 

توپولویم توپولو

صورتم مثل هلو

قدوبالام کوتاهه

چشم وابروم سیاهه

مامان خوبی دارم

میشنه توی خونه

میبافه دونه دونه

میپوشم خوشگل میشم

مثل یه دسته گل میشم

 

باران

ابر سیاه، ابر سفید  رو آسمونها پر کشید

بارون دونه، دونه  ریخت توی حوض خونه

نشست رو برگ گلها  رو باغچه های زیبا

رو بوته های گندم  رو خونه های مردم

برگ درخت رو تر کرد  از شاخه ها گذر کرد

 

اتل متل موش موشک،

موش موشک بانمک

گربه رو دیده ترسیده

به سوی لونه ش دویده

قایم شده توی سوراخ

با ترس و لرز می گفته آخ

خوب شد که لونه دارم

لونه و خونه دارم

وقتی که گربه رو می بینم

میرم تو لونه م می شینم

گربه میگه میو میو

کجایی تو موش کوچولو

همونجا دم لونه

منتظرم می مونه

نمی دونه موش موشکم؟

شیطون و رند و کلکم؟

گربه رو دشمن می دونم

آروم تو لونه م می مونم

موش موشکم موش موشک

موش موشک بانمک

مهری طهماسبی دهکردی

توی حیاط خونه

یک کبوتر نشسته

دارم اونو می بینم

انگار بالش شکسته

شاید یه بچه ی بد

سنگی زده به بالش

بالش وقتی شکسته

بد شده خیلی حالش

کبوتر بیچاره!

الهی برات بمیرم!

الان برای بالت

یه کم دوا می گیرم

بالت رو زود می بندم

اینکه غصه نداره

حالت خوبِ خوب میشه

پر می کشی دوباره

مهری طهماسبی دهکردی

 

كلاغه روی دیوار

صدا می كرد قار و قار

می گفت خبرخبردار

آمده فصل بهار

هوا شده پاكِ پاك

سبزه در آمد ازخاك

برف ها دیگه آب شدند

چشمه ها پرآب شدند

بهار و عید نوروز

آمده اند امروز

با سبدای پرگل

با لاله و با سنبل

در این بهار زیبا

دنیا شده باصفا

مهری طهماسبی دهکردی

 

من دوست دارم باغبان باشم

در هر زمینی گل بکارم

صدها گل یاس و شقایق

آلاله و سنبل بکارم

هرجا زمینی خشک و خالیست

با دست من آباد گردد

از دیدن گل های زیبا

دلهای غمگین شاد گردد

مهری طهماسبی دهکردی

 

ماه قشنگ آسمون

یه شب بیا به خونه مون

از آسمون بپر پایین

بدو بیا روی زمین

بیا،بشین کنار من

قصه بگو برای من

قصه ی یک ستاره

که تا سحر بیداره

یا اون ابر سیاهی

که دوست داره بباره

ماه قشنگ آسمون

تو کی میای به خونه مون؟

یه شب میای می دونم

منتظرت می مونم

مهری طهماسبی دهکردی

 

داداش کوچولو یه توپ داره

فوتبالو خیلی دوست داره

یه سوت که روی بندشه

آویزون از گردنشه

شوت میزنه به توپش

فوت میکنه تو سوتش

توپش یه کم هوا میره

پائین میادو راه میره

 

نماز كه احكام مفصل داره

شش تا مقدمات اوّل داره

(اقامه و شرِطِ لباس و مكان

طهارت و قبله و وقت اذان)

هر كی می‌خواد درست نماز بخونه

این شش تا چیز و خوب باید بدونه

راننده

یک آقای زرنگه

روی لبش یه خنده ی قشنگه

نشسته پشته فرمون

می گرده تو خیابون

بوق می زنه، بوق بوق

بار داره توی صندوق

کیه؟ بابای بنده

اسمش چیه؟ راننده

 

آب، بابا، نان

مورچه ای آمد

از توی قندان

بر شانه اش داشت

یک قند شیرین

آهسته می رفت

با بارِ سنگین

او را به لانه

بردم با دستم

ماشین او شد

انگشته شستم

 

باز خاله سوسکه امروز قهره با آقا موشه

صبح تا غروب یک کلوم حرف نزده با موشه

 

موش تو اتاق نشسته ساکت و غم گرفته اس

نداره هیچ حوصله دلش یه کم گرفته اس

 

میخواد بگه به سوسکه چرا تو قهری با من؟

دلم برات تنگ شده بیا با من حرف بزن!

 

یک دفعه خاله سوسکه اخماشو وا میکنه

آهسته از زیر چشم به موش نگا میکنه

 

یواش میگه کلید کو تو اونو بر نداشتی؟

میخنده آقا موشه زود میگه آشتی آشتی

 

دانا خدای مهربان

اندر زمین و اسمان

او داده مارا عقل و هوش

او داده مارا اب و نان

از لطف و نعمت های او

ما زنده ایمو پرتوان

 

زیبا شعری که ترانه شد و یا زیبا ترانه ای که شعر شد

آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم

دوریش برام مشکله کاشکی اونو می بستم

ای خدا چی کار کنم آهو مو پیدا کنم

ای خدا چی کار کنم آهو مو پیدا کنم

وای چکنم وای چکنم کجا اونو پیدا کنم

کاشکی اونو می بستم

کاشکی اونو می بستم

 

صبح که میشه

بابا مثل همیشه

زودتر از خواب پامیشه

از خونه میره بیرون

نون بخره برامون

کره عسل مربا

پنیر با نون تافتون

 

من بیدارم من بیدارم

اما توی رختخوابم

عروسکم کنارم

مامان میاد سراغم

میگه عزیز نازم

سحر شده بلند شو

 

بلند میشم بلند میشم

لباسامو زود میپوشم

دست ورومو زود میشورم

پیش بابا مامان میرم

میگم سلام بابا جونم

میگم سلام مامان جونم

 

منم بچه مسلمان

کتابم هست قران

رسولم داده فرمان

که وقت صبحگاهی

کنم شکرالهی

 

خروس جنگی

من كه به این قشنگی ام

 

با پر و بال رنگی ام

 

یكه خروس جنگی ام

 

قوقولی قو قو

 

ببین ببین تاج سرم

 

ببین ببین بال و پرم

 

این قد و بالا را برم

 

قوقولی قو قو

 

منم خروس خوش صدا

 

همیشه بانگ من به پا

 

ببین مرا ببین مرا

 

قوقولی قو قو

 

دهم همیشه آب و دان

 

به مرغ و جوجه ها نشان

 

منم خروس مهربان

 

قوقولی قو قو

 

اموزش میوه های هر فصل

فصل پاییز

چه میوه هایی داره

اولش اناره

پرتقالو لیمو

نارنگی میاره

خرمالو چه خوبه

خوردنش باحاله

فصل پاییز زرد الو نداره

البالو و گیلاس

اون ماله بهاره اون ماله بهاره

توی زمستون هیچی نیست

باید بهش داد نمره

چون که میخواد برای ما

بهار بیاره

توی زمستون هیچی نیست

باد بهش داد نمره

چون که میخواد برای ما شادی بیاره

 

گلابی

گلابیم گلابی

زیره اسمونه ابی

من شاهه میوه هایم

از همگی جدایم

زردمو پر ز ابم

زیره درخت میخوابم

 

دویدمو دویدم

سرکوهی رسیدم

دوتا خاتونو دیدم

یکیش به من نون داد

یکیش به من آب داد

نونو خودم خوردم

آبو دادم به زمین

زمین به من علف داد

غلفو دادم به بزی

بزی به من شیر داد

شیرو دادم به نانوا

نانوا به من آتیش داد

آتیشو دادم به زرگر

زرگر به من طلا داد

طلارو دادم به خیاط

خیاط به من لباس داد

لباسو دادم به مامان

مامان دو تا خرما داد

یکیشو خودم خوردم

یکیشو دادم به دوستم

دوستم به من کتاب داد

کتابو دادم به بابا

اگه گفتید بابا بهم چی داد؟

 

دویدمو دویدم

سر کوه رسیدم

دوتا خانومو دیدم

یکیش به من آب داد

یکیش به من نان داد

نانو خودم خوردم

آبو دادم به زمین

زمین به من علف داد

علف دادم به گوسفند

گوسفند به من شیر داد

شیرو دادم به بقال

بقال به من پتو داد

پتو رو دادم به مولا

مولا به من قرآن داد

خدا به من شفا داد.

 

بابای خوبو نازم

من با تو سرفرازم

توبامنی همیشه

من برگمو

تو ریشه

 

بازهم مرغ سـحر برسرمنبر گل

دم بـه دم می خواند شعـرجان پرورگل

باز ازمسـجد شب صوت قرآن آید

بانسیــــــــــم سحری عطرایمان آید

کودکـان خــــــــوش ســـخن

شب فــــراری شده باز

دیـــــــده رابـــــــــازکنید

شده هنـــــــــــگام نمـــــــاز

 

بازخورشیــد قشنــگ

آمـــد از راه دراز

بــازدردشـــــــت ودمــن

چشــم نرگـــس شده بــاز

بازازمســــجد شب صوت قرآن آیـد

با نسیـــــــم سحــری عطــرایمــان آیـد

خیــز ازبســترخــواب کودک زیــبا رو

وقــت بــیــداری شــد خیــز وتکبــیــر بـگـو

 

فصل پاییزه

هی

برگا می ریزه

هی

سرده هوا

 

سرده هوا

خیلی دل انگیزه

تو اسمونها

هی

پراز کلاغه

به جای بلبل

نغمه ی زاغه

همین جا

هم اونجا

بانگه کلاغه

 

گل همه رنگش خوبه

بچه زرنگش خوبه

تو کتابا نوشته

تنبلی کاره زشته

تنبل همیشه خوابه

جاش توی رختخوابه

پاشوپاشو

صداش کن

از رخت خواب جداش کن

بشور دستو رویش

شانه بزن به مویش

 

گل نرگس

منم نرگس زیبا

خیلی دارم تماشا

هم سفید و هم زردم

تو سبزه ها می گردم

نارنجیم رو دیدی؟

اصلا منو بوییدی؟

چه بوی خوبی دارم

خیلی دوست می دارم

فاطمه رسولی

 

گل لاله

آی بچه ی خیلی زرنگ

بیا ببین گلی قشنگ

تو دشت و باغ و صحراست

لاله ی ناز و زیباست

نشانه ی شهامت

شهادت و رشادت

فاطمه رسولی

 

گل مریم

گل مریم خوب منم

هدیه به محبوب منم

سفیدم و خوشبویم

در باغ گل می رویم

با من بساز یه دسته گل

ای بچه ی ناز و تپل

هدیه بده به مادر

به خواهر و برادر

فاطمه رسولی

 

گل نیلوفر

نیلوفرم نیلوفر

تو روستا و توی شهر

تو باغ و تو کوهستان

من می رویم فراوان

صبح که میشه باز میشم

موقع شب بسته میشم

فاطمه رسولی

 

توی ده شلمرود،

حسنی تک و تنها بود.

حسنی نگو، بلا بگو،

تنبل تنبلا بگو،

موی بلند، روی سیاه،ناخن دراز، واه واه واه.

نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکُلی،

هیچکس باهاش رفیق نبود.

تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه.

باباش می گفت

حسنی میای بریم حموم؟

نه نمیام، نه نمیام

سرتو می خوای اصلاح کنی؟

نه نمی خوام، نه نمی خوام

کره الاغ کدخدا،

یورتمه می رفت تو کوچه ها

الاغه چرا یورتمه می ری؟

دارم می رم باربیارم، دیرم شده، عجله دارم.

الاغ خوب نازنین،

سر در هوا،

سُم بر زمین،

یالت بلند و پُر مو،

دُمت مثال جارو،

یک کمی به من سواری می دی؟

نه که نمی دم

چرا نمی دی؟

واسه اینکه من تمیزم.

پیش همه عزیزم.

 

امّا تو چی؟

موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه.

غازه پرید تو استخر.

تو اردکی یا غازی؟

من غاز خوش زبانم.

میای بریم به بازی؟

نه جانم.

چرا نمیای؟

واسه اینکه من، صبح تا غروب، میون آب،

کنار جو، مشغول کار شستشو.

امّا تو چی؟

موی بلند، روی سیاه،ناخن دراز، واه واه واه.

در وا شد و یه جوجه دوید و اومد تو کوچه.

جیک جیک زنان، گردش کنان

اومد و اومد، پیش حسنی

جوجه کوچولو، کوچول موچولو،

میای با من بازی کنی؟

مادرش اومد،

قُدقُدقُدا

برو خونه تون، تورو به خدا جوجه ی ریزه میزه

ببین چقدر تمیزه؟

امّا تو چی؟

موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه.

حسنی با چشم گریون،

پا شد و اومد تو میدون

آی فلفلی، آی قلقلی،

میاین با من بازی کنین؟

نه که نمیایم.

چرا نمیاین؟

فلفلی گفت

من و داداشم و بابام و عموم،

هفته ای دو بار میریم حموم.

امّا توچی؟

قلقلی گفت

نگاش کنین.

موی بلند، روی سیاه،ناخن دراز، واه واه واه.

حسنی دوید پیش باباش

حسنی میای بریم حموم؟

میام، میام

سرتو می خوای اصلاح کنی؟

می خوام، می خوامحسنی نگو یه دسته گل تر و تمیز و تُپُل مُپُل

الاغ و خروس، جوجه و غاز و ببعی

با فلفلی، با قلقلی، با مرغ زرد کاکُلی

حلقه زدن، دور حسن.

الاغه می گفت

کاری اگه نداری، بریم الاغ سواری.

خروسه می گفت

قوقولی قوقو، قوقولی قوقو؟

هرچی می خوای، فوری بگو.

مرغه می گفت

حسنی رو تو کوچه.

بازی بکن با جوجه.

غازه می گفت حسنی بیا

با همدیگه بریم شنا.

توی ده شلمرود

حسنی دیگه تنها نبود.

سایت تبیان

 

گل آهار

آهارم آهارم

گل های زیبا دارم

هم پر پر و هم ساده

عمر گل هام زیاده

کشت و کارم آسونه

باغبون پیر می دونه

بذرم اگر بکارید

گل های رنگین دارید

فاطمه رسولی

 

گل بنفشه

بهار بهار بهاره

بنفشه رو میاره

رقص بنفشه پا شده

تو باغ چه غوغایی شده

فاطمه رسولی

 

اتل متل موش موشک،

موش موشک بانمک

گربه رو دیده ترسیده

به سوی لونه ش دویده

قایم شده توی سوراخ

با ترس و لرز می گفته آخ

خوب شد که لونه دارم

لونه و خونه دارم

وقتی که گربه رو می بینم

میرم تو لونه م می شینم

گربه میگه میو میو

کجایی تو موش کوچولو

همونجا دم لونه

منتظرم می مونه

نمی دونه موش موشکم؟

شیطون و رند و کلکم؟

گربه رو دشمن می دونم

آروم تو لونه م می مونم

موش موشکم موش موشک

موش موشک بانمک

 

گل آفتاب گردان

گل آفتاب گدانه

چرخانه و چرخانه

همیشه رو به خورشید

چهره اش رو می شود دید

فاطمه رسولی

 

گل لادن

گل زیبا در این باغ منم

لادن پربار در این باغ منم

کشت و کارم آسونه

اینو هر کس می دونه

فاطمه رسولی

 

گل میخک

گل گل گل آمد

کدام گل ؟

همان که رنگارنگه

گلبرگ هاش هم قشنگه

سرخ و سفیدی رنگه

با صورتی می جنگه

میخک خیلی قشنگه

فاطمه رسولی

 

گل شمعدانی

نور رو دوست داره خیلی زیاد

رنگاوارنگ خیلی قشنگ

قرمز شاد چه با نشاط

فاطمه رسولی

 

ماکودکانی شیرین زبانیم

مانند بلبل اواز میخوانیم

در مهدکودک

شادیمو خندان

چون گل که دارد جادر گلستان

گفتار ما خوب

کردار ما خوب

باشد همیشه کار ما خوب

 

از بالا پایین افتادم زمین

 

صورتم شده

 

خونینو مالین

 

مامانم گفته

 

دختره گلم(پسره نازم)

 

از بالا پایین

 

افتادی زمین

 

گریه نکردی

 

صد افرین و صد افرین

 

هزار و سیصد افرین

 

بچه ی خوب و نازنین

 

صبح که از خواب پا میشم

مثل گل وا میشم

یک کمی نرمش می کنم

تو باغچه ورزش می کنم

صدا می کنم مامان جون

چایی رو بریز تو فنجون

وقتی چایی نوشیدم

من مامانو بوسیدم

من به دبستان میرم

خوشحال و خندان میرم!

 

گل گلدون

چاقاله توی اتاقش

 

گلی تو گلدون داره

 

حرف می‏زنه با این گل

 

می‏گه اون هم جون داره

 

رو شاخه‏ها و برگاش

 

آب، می‏ریزه همیشه

 

ولی می‏گه گل من

 

چرا بزرگ نمی‏شه

 

می‏خواد تو خاک گلدون

 

نون و غذا بریزه

 

می‏گه گلم گرسنه ‏س

 

که مونده ریزه میزه

 

قولچاق

قولچاغیمی گون آلتدا

عروسکمو زیر آفتاب

 

قویوب گئتمیشم باغا

گذاشتمو رفتم باغ

 

اوشاقلارلا بیرلیکده

توی باغ با بجه ها

 

گیزلین  قاچ اویناماغا

قایم باشک بازی کردیم

 

ایندی گلیب گؤرورم

الان اومدم میبینم

 

اونون قیزدیرماسی وار

عروسکم تب کرده

 

قولچاغیم خسته لنیب

عروسکم خسته شده

 

اوینامیرام اوشاقلار

بازی نمیکنم بچه ها

عالم زر علیزاده

 

شعر و ترانه ماندگار کودکانه ای در ادبیات آذری

آی منیم جوجه لریم

ای جوجه های من

 

جیک جیک جوجه لریم

جیک جیک جوجه های من

 

جیک جیک جیک جیک جوجه لریم

جیک جیک جیک جیک جوجه های من

 

منیم قشنگ جوجه لریم

جوجه های قشنگ من

 

توکو ایپک جوجه لریم

جوجه های نوک کوچولوی من

 

گؤزله ییرم یئکه له سیز

نگهداریتون میکنم تا بزرگ بشید

 

گؤی چمنده دینجه له سیز

توی چمنهای سبز استراحت کنید

 

آی منیم جوجه لریم

ای جوجه های خودم

 

آی منیم جوجه لریم

آی منیم جوجه لریم

آی منیم جوجه لریم

منیم قشنگ جوجه لریم

جوجه های قشنگ خودم

 

جیک جیک جوجه لریم

جیک جیک جیک جیک

جوجه لریم

گلین سیزه یئمک وئریم

بیائید پیشم بهتون خوراک بدم

 

سو وئریم چؤرک وئریم

آبتون بدم نونتون بدم

 

آی منیم جوجه لریم

آی منیم جوجه لریم

آی منیم جوجه لریم

آی منیم جوجه لریم

جیک جیک جوجه لریم

جیک جیک جیک جیک

جوجه لریم

آرزوم بودور بوی آتاسیز

آرزوم اینه که یه روز شماها قد بکشید

 

آنانیزا تئز چاتاسیز

بشید اندازه مادرتون

 

آی منیم جوجه لریم

آی منیم جوجه لریم

جیک جیک جوجه لریم

جیک جیک جیک جیک

جوجه لریم

 

سیب خوشمزه

هاهاها هوهوهو

باد آمد بادآمد

درباغ سیب ما

شادآمد شادآمد

 

این شاخه آن شاخه

لرزید از دست باد

یك سیب خوش مزه

درجوی آب افتاد

 

آب آن را شُرشُرشُر

باخود تا صحرا برد

یك گاو خال خالی

آن را بو كرد و خورد

محمود پور وهّاب

 

سبز

من رنگ سبزم

برگ درختم

گاهی لباسم

بر بند رختم

 

من سبز هستم

رنگ بهارم

هم پیش گلها

هم پیش خارم

 

من رنگ گوجه

رنگ خیارم

من رنگ برگم

رنگ بهارم.

جعفر ابراهیمی

 

رفتگر

غنچه صبح كه وا میشه

هی گلها رو بو می كنه

رفتگر از خواب پا می شه

زمین رو جارو می كنه

 

با چهره خندون و شاد

از برگ خشك و گرد و خاك

از خونه اش بیرون میاد

كوچه هارو می كنه پاك

 

گلها سلامش می كنند

می كنه جوها رو تمیز

و احترامش می كنند

از آشغال درشت وریز

 

یك حلزون،تپل،مپل

كاج و چنار و نارون

سر میخوره از روی گل

درخت تو،درخت من

 

پشت سرش یه برگ لیز

با دست او آب می نوشن

تمیز می شه،خیلی تمیز

یه پیرهن نو می پوشن

 

می پوشه یك لباس كار

با زحمت رفتگرا

می خنده مانند انار

تمیز می شه دنیای ما

اسدا.شعبانی

 

بازم یک لالائی قشنگه دیگه

تازه دیدمش

لالاصحرا پر از رنگه

 

دهان چشمه ها تنگه

نگاه آسمون صافه

دل کوهها پر از سنگه

 

لالاکه چشم تو نازه

دهان درّه ها بازه

ببین از خستگی انگار

کشیدن باز خمیازه

 

لالا شب توی باغ اومد

باهاش صد تا چراغ اومد

حریر خواب هم کم کم

به روی چشم زاغ اومد

 

ستاره می زنه سوسو

می خوابه بچه ی راسو

می خوابن کفشدوزکها

می خوابه موشی ترسو

 

لالا کن درّه می خوابه

کنارش برّه می خوابه

گل من شب پره پیشت

می آد یک ذرّه می خوابه

 

لالا کن شیر می خوابه

گوزن پیر می خوابه

میون درّه ی ساکت

گل انجیر می خوابه

 

خرگوش

یه خرگوش یه خرگوش

یه خرگوش بازی گوش

 

خرگوش من سفیده

بابا اونو خریده

گوشای اون درازه

چشماش همیشه بازه

خرگوش من چه نازه

با بچه ها می سازه

نه نیش داره

نه چنگول

می گرده شاد و شنگول

 

بابا بزرگ

بابابزرگ پیر الهی هیچوقت نمیره

عینک داره با عصا قصه می گه با ادا

خوشحال مثل بنده با ریش سفید می خنده

نمی تونه بره کار خدایا بابا رو نگهدار

بابا خوب و ملوس می گه مرا تو ببوس

وقتی اورا بوس می کنم خودم و براش لوس می کنم

دست می کنه تو سینی به من میده شیرینی

الهی بابا نمیره هر چند که خیلی پیره

 

چرخ وفلک تند میره

بالا و پائین میره

حالا داره میره پائین

میرسه یواش به زمین

اما بسوی هوا

دوباره میره بالا

 

خانواده

مانند دست است هر خانواده

هرکس یک انگشت در خانواده

بابا در این دست انگشت شصت است

آنکه نخستین انگشت دست است

انگشت بعدی یعنی نشانه

او مادر ماست خانم خانه

انگشت دوم یعنی برادر

اینجا نشسته پهلوی مادر

پس آن یکی کیست

انگشت دیگر

آری درست است

او هست خواهر

من هستم آخر

انگشت کوچک

انگشت ها را

دیدی تو تک تک

ما پنج انگشت هستیم باهم

با هم شریکیم در شادی و غم

گرچه جدائیم ما پنج انگشت

هستیم با هم مانند یک مشت

 

تو حوض خونه ما

ماهیهای رنگارنگ

بالاو پائین میرن

با پولکای قشنگ

 

کلاغه تا میبینه

کنار حوض میشینه

توک میزنه تو آب حوض

میخواد ماهی بگیره

 

ماهیها تا میبینن

به زیر آب شیرجه میرن

کلاغ شیطون شیطونو

زار و پریشون میکنن

 

شد ابره پاره پاره

چشمک بزن ستاره

کردی دل مرا شاد

تابان شدی دوباره

 

دیدی که دارمت دوست

کردی به من اشاره

چشمک بزن ستاره

از من نگیر کناره

 

در روز ناپدیدی

شب مایه امیدی

در ابرهای تیره

چون نقطه سپیدی

 

دیدی که دارمت دوست

کردی بمن اشاره

چشمک بزن ستاره

از من نگیر کناره

 

پرنده قشنگی توی قفس نشسته

دیواره های قفس بال و پرش رو بسته

با چشمای قشنگش خیره شده به ابرا

دوست داره پر بگیره تو آسمون زیبا

پرنده توی قفس دوست نداره بمونه

دوست داره رو شاخه ها پر بگیره بخونه

بیاین پرنده هارو توی قفس نذاریم

گناه داره بچه ها ما اونارو دوست داریم

بیاین پرنده هارو توی قفس تذاریم

گناه داره بچه ها ما اونارو دوست داریم

 

این شعر هم یک زمانی ترانه شد

تو قفسای باغ وحش.حیوونای رنگارنک

پرنده های کوچولو میمون و شیر و پلنگ

میمونه شکلک میسازه مردمو خوشحال میکنه

با یک دونه توپ کوچیک . تنهائی فوتبال میکنه

نگاه کن اون خرسه رو  وایساده روی دوتا پا

خرگوشه رو نگاه کنین  هر میپره روی هوا

طاووسه رو نگاه کنین چه خوشگل و قشنگه.

چترشو که باز میکنه نازو خوش آب و رنگه

طاووسه رو نگاه کنین چه خوشگل و قشنگه.

چترشو که باز میکنه نازو خوش آب و رنگه

 

بنفشه و شاپرک

بنفشه ای دیدم.که توی صحرا بود

چه خوب میخندید.چقدر زیبا بود

بسوی او رفتم.بنفشه را چیدم

بنفشه غمگین شد.و من نفهمیدم

به او چنین گفتم.بنفشه زیبا

بخند چون دیگر.تو نیستی تنها

بنفشه خوبم.بمن نگاهی کرد

غم دلش را او.به روی لب آورد

چرا جدا کردی.ز خانه ام من را

دوباره برگردان.مرا به آن صحرا

مگر نمیدانی.که شا پرک آنجاست

بدون من الان.چقدر او تنهاست

زحال او من را .تو با خبر گردان

مرا به آن صحرا.دوباره برگردان

حمد میر زاده

 

ای رود زیبا

پاک و زلالی.بیرنگ و پر آب

پیوسته جاری.همواره بیتاب

خندان و پرشور.میآئی از راه

در دست داری.تصویری از ماه

از نغمه تو.شد دشت زنده

روئیده بر لب.گلهای خنده

در کوه و صحرا. در پیچ و تابی

هم هستی آرام.هم پر شتابی

همواره باشی.ای رود زیبا

جاری از اینجا.تا شهر دریا

ایرج اصغریلو

 

تو قفسای باغ وحش

حیوونای رنگارنگ

پرنده های كوچولو

میمون و شیر و پلنگ

 

میمونه شكلك میاره

مردُم رو خوشحال میكنه

با یه دونه توپه كوچیك

تنهایی فوتبال میكنه

 

نگاه كن اون خرس رو

وایستاده روی دو پا

خرگوش رو نگاه كنید

هی میپره تو هوا

 

طاووس رو نگاه كنید

چه خوشگل و قشنگه

چترشو هی باز میكنه

ناز و خوش آب و رنگه

 

دویدم ودویدم

به یك سؤال رسیدم

 

كیه كه توی دنیا

ماهی می ده به دریا؟

برف و تگرگ می سازه

درخت و برگ می سازه؟

 

به بلبلا آواز می ده

به موش دم دراز می ده

 

به آدمها خواب می ده

آفتاب و مهتاب می ده

 

جواب تو آسونه

خدای مهربونه

هر بچه ای می دونه

 

حرفهایت را شنیدم در کلاس مهربانی

زنگ اول باتو خواندم یک سرود آسمانی

 

باتو فلب کوچک من شادمان و پر غرور است

در نگاه کیف و دفتر شوق فرداهای دوراست

 

ای معلم از صدایت میرسد آهنگ شادی

مثل باران روی گلها مینشانی رنگ شادی

 

گاه سبزی گاه آبی مثل جنگل مثل دریا

در میان هر کتابم نام خوبت هست پیدا

 

مینویسم خوب و خوانا مشقهای هر شبم را

تا ببینم در نگاهت باز یک لبخند زیبا

مریم تکینی

 

خاطرات کودکی

اولین روز دبستان بازگرد                                     کودکی ها شاد و خندان باز گرد

بر سوار اسب های چوبکی                                باز گرد ای خاطرات کودکی

خاطرات کودکی زیباترند                                     یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود                             آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس                             روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است                             سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود                            فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید                            ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم                              ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم                            یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت                        دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود                                    برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسیهای درد و رنج و کار                               بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد                                   کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود                                جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم                      لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش                                     یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر                              یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من                             بازگرد این مشقها را خط بزن

 

باز با دست کوچکت امروز

میروی تا مداد بر داری

مینویسی تو آب بابا نان

باز انگار مشق شب داری

شعر های کتاب را از حفظ

با صدای بلند میخوانی

خوش بحالت که یاد میگیری

درس امروز را به آسانی

درسهای کتاب میگویند

ژاله گلدان پر گلی دارد

ژاله هرروز توی گلدانش

قطره قطره آب میدارد

میروی درحیاط میکاری

توی گلدان خود گل لاله

کاش گلدان کوچکت میشد

مثل گلدان پر گل ژاله

رودابه حمزه ای

 

هنگام سحر زنبور عسل

گل را از شادی میکند بغل

با مهربانی دانه شبنم

میکند بیدار گلهارا کم کم

شیره گل در کاسه بلور

صبحانه ای خوب برای زنبور

با بال زرین میپرد هرسر

میسازد عسل داخل کندو

خانه اش دارد هزاران اتاق

هر گوشه آن تمیزو براق

هر صبح روشن هنگام بهار

میبینی او را گرم کارو کار

سلام میکند ویز و ویز و ویز

صبح تو بخیر زنبور عزیز

صفورا نیری

 

از خانه ابر.بیرون میآئی

در آسمانها.پر میگشائی

مثل ستاره.مثل فرشته

یا دانه دانه.یا رشته رشته

رقصان میآئی.شاداب و چالاک

تا خوش بخوابی.بر دامن خاک

در روشنائی.رنگ امیدی

برکشتزاران.فرش سپیدی

هم میدرخشی . مانند الماس

هم نرم هستی.مثل گل یاس

نام تو برف است.اما خودت آب

فرزند دریا.همرنگ مهتاب

محمود کیانوش

 

ننه سرما

ننه سرما توی راهه .داره پیداش میشه باز

رو سرش چتر سیاهه.داره پیداش میشه باز

ننه سرما باخودش.برف و بارون میاره

همه جا ابری میشه.برف و بارون نیباره

دونه دونه برف میاد.میشینه رو خونه ها

کفترا پر میزنن .میرن توی لونه ها

ننه سرما توی راهه.داره پیداش میشه باز

رو سرش چتر سیاهه.داره پیداش میشه باز

 

گلستان خانه

مثل یک صبح بهار.خنده هایش زیباست

مادرم دشت گل است.مادر من دریاست

حرفهای پدرم .مثل عطری خوشبوست

پدرم خورشید است .روشنی ها از اوست

خانه ما باغی است. بچه ها جای گل اند

پدر و مادر من .باغبانهای گل اند

گرمی خانه ما.خنده مهر و وفاست

زندگانی آرام . زندگانی زیباست

مصطفی محدثی خراسانی

 

من یک سبد دارم.تو یک سبد داری

من از تو میخواهم.یک سیب برداری

بردار آنرا زود.توی سبد بگذار

این سیب مال من است.بادست خود بردار

وقتی که میگیری.یک سیب از دستم

با خنده میگویم . من دوستت هستم

رودابه حمزه ای

 

صبح است و کودک در خواب سنگین

یک خواب زیبا یک خواب شیرین

مادر به شادی آمد به سویش

زد بوسه آرام حالا به رویش

چشمان کودک آرام واشد

خندید و آنوقت آرام پاشد

افشین اعلاء

 

گریه نکن جان دلم بچه ی خوب و خوشگلم

گریه کنی چشمای تو پف میکنه میاد جلو

قرمز و بد نما میشه نم نمه تا به تا میشه

بجای گریه خنده کن صورت خود تابنده کن

 

قطعه کودکانه و زبان حال زیبائیه

شعر اصلی از آقای جعفر ابراهیمیه

و من تغییر کوچکی در اون بوجود آوردم

 

آخه ای گربه چرا جوجه منو بردی

رفتی و روی درختجوجمو گرفتی خوردی

جوجه کوچیک منچه بدی کرد بتو

با تو دیگه قهرمبرو از خونه برو

جوجه کوچیک من جوجه نازی بود

همدم کوچیک منبا تو هم همبازی بود

زود بردی از یاددوستیمونو چرا

هم شدم من بی دوستهم تو گشتی تنها

 

برف کله گنجشکی. مثل پنبه میبارد

روی شاخه ها انگار. باز پنبه میکارد

من نشسته ام تنها .در کنار این نرده

نرده مثل پیراهن. برف را به تن کرده

از حیاط میرسد گوش.جیک و جیک گنجشکان

روی برفها میریزم.خرده ریزه های نان

میخورند گنجشکان.خرده ریز نانها را

گوش میکنم منهم.جیک و جیک آنها را

جعفر ابراهیمی

 

گوسفنده میگه بع و بع و بع

دنبه داری نه و نه نه

پس چرا میگی بع و بع وبع

 

بزی نشست تو ایوون

نامه نوشت به دوستش

ای دوست مهربونم

دانا و خوش زبونم

دیروز رفتم به جنگل

با شاخهای تیزم

شکم گرگو دریدم

شنگول و منگول و حبه انگورو

از شکم گرگ سیاه نجات دادم آوردم

 

آقای پستچی

آقای پستچی

چه مهربونه

نشونیهارو

وقتی می خونه

میاد در خونه ها

می رسونه نامه ها

برای من هم نامه میاره

همراه نامه شادی میاره

نامه ای از یه دوستِ

خوب وصمیمی

از یه رفیق عزیز

یار قدیمی

 

شب یلدا

سی ام آذره و یک شب زیبا

یه شب بلند به اسم شب یلدا

 

 

شب شب نشینی و شادی و خنده

شبی که واسه ی همه خیلی بلنده

 

 

همه ی اهل خونه خوشحال و خندون

آجیل و شیرینی و میوه فراوون

 

 

شب قصه گفتن و یاد قدیما

قصه ی لحاف کهنه ی ننه سرما

 

شب یلدا که سحر شد،فصل پاییز میره

جای پاییز رو زمستون می گیره

 

 

ننه سرما باز دوباره برمی گرده

کوله بارش رو پر از سوغاتی کرده

 

 

سوغاتیهای قشنگ ننه سرما

بارون و برف و تگرگ و یخ و سرِما

 

چراغ آسمون

ای ماه آسمون چرا

اینقده شیطون شدی؟

چند شبی من ندیدمت

کجا تو پنهون شدی؟

شب ها برای دیدنت

چشام به آسمون بود

هی با خودم می گفتم

مهتاب چه مهربون بود!

حالا که نیست

شبها سیاه و تاره

آسمون شب تو دلش

هزارتا غصه داره

تااین که یک شب،

یک شب تاریک

دیدم تو را هلال ِ باریک

از آسمون سر کشیدی

یواش یواش قدکشیدی

گرد و تپل مپل شدی

مثل یه دسته گل شدی

شدی چراغ آسمون

ماه قشنگ و مهربون

 

آسمون

ای آسمون این روزا

چرا تو آبی نیستی؟

چرا رنگت پریده؟

دیگه آفتابی نیستی؟

 

 

چرا روی صورتت

غبار غم نشسته

از اون بالا چی دیدی

دلت اینجور شکسته؟

 

دیشب ستاره ها رو

رو دامنت ندیدم

از لب خندون ماه

گل خنده نچیدم

 

کاشکی دوباره ابرا

جمع بشن و ببارن

بازم گل های شادی

تو سینه ها بکارن

 

کاشکی بشی دوباره

آبی آسمونی

با خورشید طلایی

دوست و رفیق بمونی

توی حیاط خونه مون

 

یه مارمولک یواش یواش

 

راه میره اما نمیاد

 

به گوش من صدای پاش

 

این مارمولک کجا میره؟

 

یواش یواش چرا میره؟

 

چرا توی حیاط ما

 

پایین میره، بالا میره؟

 

شاید که اون گرسنشه

 

می خواد مگس شکار کنه

 

وقتی شکارش رو گرفت

 

برداره و فرار کنه!

 

خواب مامان

مامانم می گفت

خواب می دیدم بچه شدم

مثل گل باغچه شدم

پیرهن چین چین پوشیدم

دنبال توپم دویدم

اما وقتی بیدار شدم

دیدم که بچه نیستم

یک گل باغچه نیستم

خودم یه بچه دارم

گل توی باغچه دارم

بچه ی من گل منه

قمری و بلبل منه

 

رفیق قلقلی من

ای توپ قلقلی بدو

كوچولوی فسقلی بدو

بپر بالا

بیا پایین

برو تو هوا

بخور زمین

 

توپ قشنگم می دونی

كه خیلی ناز و شیطونی؟

پر می كشی توی هوا

قل می خوری روی زمین

میری بالا

میای پایین

 

دیروز چه شیطون شدی!

روی درخت پریدی

همونجا پنهون شدی

 

خواستم تو رو بیارم

روی زمین بذارم

چشمم تو را خوب نمی دید

دستم بهت نمی رسید

درخته را تكون دادم

تو افتادی روی زمین

 

گرفتمت دو دستی

رفیق من تو هستی

 

آواز خروس

وقتی خروس نازم

قوقولی قوقو رو سر داد

از یه روز خوبِ خوب

بازم به من خبر داد

 

 

گفت عزیزم بیدار شو

صبح شده باز دوباره

هوا چه روشن شده

خورشیدخانوم بیداره

 

 

پاشو چشاتو واکن

دنیا خیلی قشنگه

خورشید خانوم طلایی،

آسمون آبی رنگه

 

زود باش با یاد خدا

از خواب ناز بیدار شو

وقتی صبحونه خوردی

مشغول کار و بار شو

 

دعا

شب که میشه ستاره ها

راهی آسمون میشن

دور و بر ماه میشینن

همدل و همزبون میشن

 

شب ها بیا کنارهم

به آسمون نگا کنیم

ستاره ها را ببینیم

بازم یاد خدا کنیم

 

به یاد بیاریم که خدا

ما آدما را آفرید

ماه قشنگ نقره ای

ستاره ها را آفرید

 

بیا با هم بگیم خدا،

خدای پاک و مهربون

هر کسی که به یادته

به آرزوهاش برسون

 

اولی

« تو این خیابون شلوغ

همه ش میاد صدای بوق

خیابون پر ماشینه

خطر هم در کمینه

پس من باید چکار کنم؟

از اینجا چطور فرار کنم؟»

دومی

« گفتی تو این خیابون

ماشین میاد فراوون

ای آدم پیاده

باید باشی آماده

باید که احتیاط کنی

از خیابون گذر کنی

بر سر هر چهارراه

چراغ راهنمایی

با رنگهای قشنگش

می کنه راهنمایی

زرد که احتیاطه

قرمز واسه ماشین ها،

عبور واسه پیاده هاس

سبز واسه ماشین ها،

ایست واسه پیاده هاس

اما اگر چراغ نبود

چراغ راهنما نبود

نگاه بکن به سمت چپ

اگر ماشین نیومد

برو وسط خیابون

نگاه بکن به سمت راست

اگر ماشین نیومد

برو اونور خیابون.»

اولی

«توی اتوبان چه کار کنم؟

از اونجا چطور فرار کنم؟»

دومی

«توی اتوبان چه کار داری؟

چرا قصد فرار داری؟

اگر توی اتوبان بودی،

از یک پل هوایی

می تونی زودی بیایی

اگر که هشیار باشی

زرنگ و بیدار باشی

دچار مشکل نمی شی

جایی که خط کشی داره

برای تو امن تره

با دقت و احتیاط

عبور از خیابون

برای تو بی خطره

 

زاینده رود

در دل شهر اصفهان

یه رودخونه جاری بود

یه رودخونه پر از آب

به اسم زاینده رود

 

بعضی وقتا می رفتم

کنارش می نشستم

هرچی توی دلم بود

به آبِ رود می گفتم

 

اون وقت دل تنگ من

از غصه آزاد می شد

غم را تو آب می ریختم

دلم شاد شاد می شد

 

دیروز دوباره رفتم

کنار اون نشستم

زاینده رود خشکیده بود

دیگه چیزی نگفتم

 

اشکی چکید رو گونه ام

دلم حسابی تنگ بود

رودخونه ی قشنگم

پر از کلوخ و سنگ بود

 

 

اما اینو می دونم

وقتی بارون بباره

برای زاینده رود

آبِ فراوان میاره

 

اونوقته که می بینیم

زندگی شاداب میشه

زاینده رود زیبا

دوباره پرآب می شه

 

خونه تکونی

خونه تکونی می کنم منتظر بهارم

منتظر بهار و رویش سبزه زارم

می خوام وقتی بهار میاد

خونه ی من تمیز باشه

بهار توی خونه ی من

یه مهمون عزیز باشه

 

دلم را هم پاک می کنم

کینه هارو خاک می کنم

هرچی بدی توی دلمه

می روبم و بیرون می کنم

دلم که پاکیزه بشه

خدا رو مهمون می کنم

.

من می دونم دل پاک

همیشه پرِ نوره

هرچی که ناپسنده

از دل پاک دوره

 .

بیا تو دلهای پاک

نور خدارو ببین

شکوفه های عشقو

از دلای پاک بچین

 

اتل متل قورباغه

الان میون باغه

داره می خونه قورقور

صداش میاد از اون دور

 

اتل متل مرغابی

کجایی؟ توی آبی؟

داری چکار می کنی؟

ماهی شکار می کنی؟

خوش به حالت مرغابی!

همش میون آبی!

 

اتل متل خروسه

چقده ناز و ملوسه

بال و پرش قشنگه

خوشگل و رنگارنگه

صبح ِ سحر می خونه

تا کسی خواب نمونه

اگه یه روز نخونه

رفیقش خواب می مونه

 

اتل متل کلاغه

رفته پیش الاغه

میگه آهای الاغه

منم آقا کلاغه

همیشه قارقار می کنم

همه رو خبردار می کنم

تو بگو چکاره هستی؟

اینجا چرا نشستی؟

الاغه می گه کلاغه

اسم منم الاغه

از صبح تا شب بار می برم

آدما می گن خرم!!!

 

صبح که از خواب پا میشم

 

مثل گل وا میشم

یک کمی نرمش می کنم

تو باغچه ورزش می کنم

صدا می کنم مامان جون

چایی رو بریز تو فنجون

وقتی چایی نوشیدم

من مامانو بوسیدم

من به دبستان میرم

خوشحال و خندان میرم!

 

صبح

صبح كه از خواب پا میشم

اول آفتاب پا میشم

یه كمی ورزش میكنم

تو باغچه نرمش میكنم

صدا میزنم مامان جون

چایی رو بریز تو فنجون

وقتی چایی رو نوشیدم

مامانو بابارو بوسیدم

میرم به كودكستان

خوشحال و شاد و خندان

 

باز تلفن زنگ میزنه

تو گوشم آهنگ میزنه

من گوشیرو برمیدارم

میگم الو سلام دارم

مامان جونم صداش میاد

صدای خنده هاش میاد

از پشت سیم بهم میگه

بزرگ شدی حالا دیگه

صدآفرین بر پسرم، برات یه هدیه می خرم

صدآفرین بر دخترم، برات یه هدیه می خرم

 

مدادم و مدادم

این روزا خیلی شادم

چونکه می خوام با دوستان

برم به کودکستان

 

تراش می یاد کنارم

خیلی دوستش می دارم

انگار با من داداشه !

سرم رو می تراشه

 

حالا چقدر تیزم من

عاشق پاییزم من !

 

با صورتی مهربون

نشسته روی ایوون

 

از گل یاس و پونه

پدر بزرگ میخونه

 

می گه برای زری

قصه دیو و پری

 

قصه سنجاب و ماه

قورباغه توی چاه

 

حرفاش همیشه حرفه

موهاش برنگ برفه

 

با اون لبای خندون

دوستش دارم فراوون

 

وقت اذان است

گلها می خندند

پشت سر سرو

قامت می بندند

 

سنبل می گوید

الله اكــــــــــــبر

لاله می خواند

سوره را از بر

 

نرگس در ركوع

گل میدهد باز

كوكب در سجده

غرق در نیاز

 

دستان سوسن

رو به قنوت است

وقت تشهد

بر سمت توت است

 

هنگام سلام

گلها یكـــــرنگند

وقت اذان است

گلها می خندند

 

مادر جونم با پارچه های کوچک

 

دوخته برام عروسک

رنگ گلای باغچه پیراهنش

 

هزارتا شاپرک داره دامنش

عروسکم مو داره

چشم و دو ابرو داره

 

عروسکم چه خوشکله خدایا

دوستش دارم قد تموم دنیا

 

من درختم

سایه دارم

سبز و خوشگلم .میوه می دم هر سال

 

بچه خوب، چه می کنی ؟؟

حرفمو گوش کن . نچین میوه کال

 

شاخه هامو تو نشکنی --- من تو رگام خون دارم

 

یادت باشه، من زنده ام . من تو بدن جون دارم

 

در پای من بریز آب همیشه . تا که شوم سرسبز

 

بذار بیان به روی شاخه هامون . هم گنجشک و هم سار

 

یادت باشه پاییز میاد  برگای من می ریزه

 

یه روز می شه که خشک می شم

. چوبم برات یه میزه

 

 

لالایی

لالایی ماه و مهتابه

لالایی مونس خوابه

لالایی قصه ی گل هاس

پر از آفتاب پر از آبه

لالایی رسم و آیینه

لالایی شعر شیرینه

روون و صاف و ساده

زلال مثل آیینه

لالایی گرمی خونه

لالایی قوت جونه

لالایی میگهیک شب هم

کسی تنها نمی مونه

لالایی آسمون داره

گل و رنگین کمون داره

توی چشمون درویشش

نگاهی مهربون داره

لالایی های ما ماهه

بدون ناله و آهه

بخون لالایی و خوش باش

که عمر غصه کوتاهه

ناصر کشاورز

 

نور نشاط

اتل متل پاورچین

دستمال آبی ورچین

بیا بیا تماشا

بیا به دیدن ما بیا به دیدن ما

بابا آق ولی من تپلم

آره عزیزم تو تپلی

دسته گلم، بله نوه جون دسته گلی

من تپلی نه بال دارم نه پر دارم

مثل كلاغ این درخت

غارغار

از همه جا خبر دارم

خبر خبر

پسرم مزنگوشه بازیگوشه

هم زبل و هم باهوشه

چه با هوشه و چه باهوشه

من منم ابراهیم آقا،

اصغر جون بفرما، آره بفرما

اجازه آقا، اجازه.

ما اصغر آق ولی، همسایه تپلی

خیلی خوب بابا كتم را ول كن.

 

اتل متل پرنده

قصه و شعر و خنده

بیا بیا تماشا

بیا به دیدن ما

بابک نیک طلب

 

خاله

خاله من رو صورتش یه عالمه خال داره

از همونا که پینه دوز به روی هر بال داره

می خوام به خاله ام بگم یواشکی یه روزی

خاله جون خال خالی ام مثل یه پینه دوزی

 

خواب داداش

داداش من خوابیده

لحاف رو روش کشیده

تو خواب داره میخنده

کی دیده کی شنیده

شاید که یه فرشته اومده از آسمون

براش لالایی خونده لبهاشو کرده خندون

 

مهربان تر از مادر

مهربانتر از مادر

مهربانتر از بابا

مهربانتر از آبی

با تمام ماهیها

 

مهربانتر از گلها

با دو بال پروانه

مهربانتر از ابری

با گیاه،با دانه

 

مهربانتر از خورشید

با گل و زمینی تو

تو خدا،خدا هستی

مهربانترینی تو

افسانه شعبان نژاد

 

سپیده زد سپیده

سپیده زد، سپیده

وقت صحر رسیده

خاموش شده ستاره

صبح اومده دوباره

 

خروس پر طلایی

با پاهای حنایی

 

قوقولی قوقو میخونه

تو کوچه و تو خونه

اذان میگن دوباره

از مسجد و مناره

 

بابام پامیشه از خواب

میره لب حوض اب

می شوید او دست و رو

با اب میگیره وضو

تمیز و پاکیزه باز

میاد سر جا نماز

 

من هم کنار بابا

نماز می خوانم حالا

 

یک لباس صورتی

یك لباس صورتی

در خیالم بافتم

نقشه خورشید را

روی آن انداختم

 

یك كبوتر، آن طرف

با پر و بال سفید

آشیانه كرده بود

بر درخت سبز بید

 

در كنار آن درخت

چشمه بود و رود و سنگ

آن خیال صورتی

شد لباسی رنگ رنگ

رودابه حمزه ای

 

 

 

دوستم درکوچه

دوستم در كوچه

توی سرما مانده

من در اینجا هستم

او در آنجا مانده

 

كوچه اما شبها

سرد و یخبندان است

دوستم تا فردا

آه، یخ خواهد بست!

 

زیر كُرسی،الان

راحت است و گرم است

بالش زیر سرم

مثل مخمل، نرم است

 

كاش می شد او هم

مثل من، اینجا بود

گرم می شد اینجا

دور،از سرما بود

 

دوستم آرام است

آدم بی حرفی است

همه جایش،از برف

اسمش آدم برفی است.

 

ما كودكانیم

شیرین زبانیم

تنها و با هم

كتاب میخوانیم

 

ما در دبستان

شادیم و خندان

چون گل كه دارد

جا در گلستان

 

گفتار ما خوب

هر كار ما خوب

با هر كسی هست

رفتار ما خوب

اشعار کودکانه

شکارچی

پشت سنگ بود

در تفنگ او

یك فشنگ بود

 

او میان دشت

یك گوزن دید

ذوق كرد و زود

ماشه را كشید

 

با صدای تیر

آن گوزن زرد

ناگهان دوید

او فرار كرد!

 

بدنت رنگ طلاست

آه! ای قوچ قشنگ

كاش می‌شد بپری

بر سر صخره و سنگ

 

من تو را آوردم

روی این كوه بلند

یک‌کمی بازی كن

شادمان باش و بخند

 

از سر كوه بدو

تا به آن‌سوی چمن

بازی و كن

باز بر روی چمن

 

دوستت دارم من

چون‌که خیلی خوبی

غصه من این است

كه تو هستی چوبی!

 

یك و دو و سه

زنگ مدرسه

زود باش كه دیر شد

هنگام درسه.

 

دو و سه و چهار

همه خبردار

باید كه باشیم

دانا و هشیار.

 

سه و چار و پنج

دانش بود گنج

در راه دانش

باید كه برد رنج.

چار و پنج و شش

شد فصل كوشش

باید بكوشیم

در راه دانش.

 

پنج و شش و هفت

فصل تفریح رفت

شد فصل تحصیل

هنگام كار است.

 

شش و هفت و هشت

تابستان گذشت

دبستان شد باز

آموزش برگشت.

 

هفت و هشت و نه

دیر شده بدو

كتاب را باز كن

حرفش را بشنو.

 

هشت و نه و ده

می‌رویم همره

چه روز خوبی

مدرسه به‌به!

 

آی بادبادک!

آی جغجغه!

آی فرفره!

 

بازیچه دارم بچه‌ها

ای بچه‌های کوچه‌ها

بازیچه‌های رنگ‌رنگ

ارزان و زیبا و قشنگ!

 

آمد دوباره پیرمرد

آن پیرمرد دوره‌گرد

با آن نگاه مهربان

آن پیرمرد خوش‌زبان

گوید برای بچه‌ها

حرفی از آن بازیچه‌ها

 

آی جغجغه فریاد کن!

این بچه‌ها را شاد کن

آی فرفره چرخی بزن!

رقصی بکن در دست من!

آی بادبادک

پرواز کن، بالا برو!

آزاد و بی‌پروا برو!

 

باران دانه‌دانه

در ناودان خانه

می‌خواند این ترانه

از قطره‌های باران

شد تازه سبزه‌زاران

 

داداشی رفته دبستان

بالباس تابستان

 

چون کتشو نبرده

طفلکی سرماخورده

 

تب کرده و خوابیده

مهتاب به روش تابیده

 

داداشی جونم بیدار شو

مشغول کاروبار شو

 

هاپیشته هاپیشته

 

بخاریم بخاری

دست‌تو رو من نزاری

ای بچه مامانی

 

وقتی‌که داغ داغم

روشن می‌شد چراغم

به‌وقت نیایی سراغم

 

دست کوچولو پا کوچولو

گریه نکن بابات میاد

تا خونه همسایه‌ها

صدای گریه هات میاد

 

گشنه شدی شیرت بدم

تشنه شدی آبت بدم

خوابت میاد بگو لالا

تا من کمی تابت بدم

 

تق و تق و تق

این باباشه صداش میاد

گریه نکن تا بشنوی

صدای کفش پاش میاد

 

دامن من چین چینیه

آبی آسمونیه

ستاره‌های ریز داره

فقط مال مهمونیه

 

وقتی‌که من چرخ می‌زنم

تموم چیناش وا می‌شد

تو آسمون دامنم

ستاره ها پیدا می‌شد

 

من به گلم من به گلم ببین، چه ناز و خوشگلم

من که به گل نبودم فقط به دونه بودم

به بچه نازنین منو گذاشت تو زمین

بارون اومد آبم داد خورشید اومد نورم داد

بهار اومد قد کشیدم گلها را دیدم

وقتی منو تو میبینی نکنه منو بچینی

 

پسر بابا قشنگه

با زندگی به رنگه

شب که بابا تو خونه ست

پسر بابا رو شونه ست

بالا و پایین می ره

نفس اونو می گیره

امّا بابا می خنده

دور غم و می بنده

اگر چه خیلی خسته اس

لباش مثال پسته اس

دلش چه شاده شاده

خوشیش چقدر زیاده

پدر و پسر تو اَبران

با اون لبای خندان

دست علی یارشون

خدا نگهدارشون

 

به ماهی و به اردک

توی به حوض کوچک

با هم شنا میکردن

سر و صدا میکردن

وقتی‌که ما رو دیدن

حیوونیها ترسیدن

ماهیه رفت توی اب

اردک پرید تو افتاب

 

مادر جونم داره دعا می‌كنه

یواشكی خدا خدا می‌كنه

 

دلش می‌خواد صدا كنه زنگ در

بابا جونم زودی بیاد از سفر

 

كاشكی خدا بشنوه زود صداشو

قبول كنه خدا جونم دعاشو

 

بابام بیاد و روی در بكوبه

وای، اگه این جوری بشه، چه خوبه!

 

باد آمد

توفان شد.

ابر آمد باران شد.

با باران

گل واشد.

صدها گل

پیدا شد.

گل‌ها را

تا دیدم

مثل گل

خندیدم

 

گندم دونه دونه

كلاغه عاشق شده

عاشق یك قناری

با مادرش دو شب پیش

رفته به خواستگاری

 

عروسیشون امشبه

رو شاخه‌ی صنوبر

مهموناشون می‌رسند

با صد مدل بال و پر

 

شام عروسیشونه

گندم دونه دونه

هركسی خورده امشب جیك و جیك و جیك می‌خونه

 

پاییزه می آد،

باد و باد و باد

زوزه می کشه

می کُنه فریاد

برگ درخت ها

باید بریزه

چونکه نوبت

باد پاییزه

باد و باد و باد،

ای داد و بی داد

باد و باد و باد، ای داد و بی داد

 

چه خاکی، چه زمینی

چه زیبا، همه جا خوب

چه گل های قشنگی!

همه شاد و رها، خوب

نه پژمرده، نه غمگین

خوش و سر به هوا، خوب

چه آبی، چه هوایی!

بگو آب و هوا خوب

نه گرم است و نه سرد است

دما خوب و دما خوب

چه گنجشک قشنگی!

پر و بال و صدا خوب

و هو هو، چه نسیمی است!

لالا، زمزمه ها، خوب

چه ابری، چه درختی!

و هرچیز، به جا، خوب

همه چیز زمین خوب

همه چیز هوا خوب

همه شاد و هم آواز

خدا خوب و خدا خوب

 

در بوسه های مادر

خورشید نور باران

آغاز روز تازه

لبخند بامدادان

 

در خنده های مادر

عطر خوش گلستان

زیبایی طبیعت

شادابی بهاران.

 

مادر تو روح و جانی

مادر تو جاودانی

با من تو مهربانی

با من تو همزبانی

 

مادر تو بهترینی

مادر تو نازنینی

مادر تو دلنشینی

بر حلقه ام نگینی.

 

مادر همیشه بیدار

مادر همیشه در كار

باشد برای فرزند

مادر همیشه غم خوار

مادر همیشه خوش قلب

مادر همیشه دل سوز

مادر همیشه روشن

خورشید عالم افروز.

 

معلم عزیز و مهربونم

قدر تموم حرفاتو میدونم

کلید باغ رو شنایی تویی

تویی تویی خورشید آسمونم

توی کلاس وقتی‌که پا میزاری

دنیایی از مهر و وفا میکاری

 

اتل متل به مورچه

قدم می زد تو کوچه

اومد به کفش ولگرد

پای اونو لگد کرد

مورچه پا شکسته

راه نمی ره نشسته

با برگی پاشو بسته

نمی تونه کار کنه

دونه هارو بار کنه

تو لونه انبار کنه

مورچه جونم تو ماهی

عیب نداره سیاهی

ای مورچه ناز نازی

خوب بشه پات الهی

 

نهال سیبی داشتم

تو باغچه اونو کاشتم

باد اومدوتابش داد

ابر اومدو آبش داد

شب اومدو خوابش کرد

روز اومد بیدارش کرد

برف اومدو سردش کرد

پیرهنشو زردش کرد

بهار که از راه رسید

درخت سیبم رو دید

سوی نهالم دوید

گرفت و اون رو بوسید

چند تا شکوفه برداشت

روی نهال من کاشت

 

داخل این شعر برای زیبائی بیشتر تغییراتی داده شده است.

 

دویدم ودویدم

سرخیابان رسیدم

 

سة تا جراغ رو دیدم

از قرمزش ترسیدم

 

زرده كه شد نمایان

رفتم لب خیابان

 

جراغ سبز كه دیدم

از جای خودبریدم

 

با فراوان

رد شدم از خیابان

 

از خط كشی دویدم

بة ماشینها خندیدم

 

از پشت کوه دوباره

خورشید خانوم در اومد

با کفشای طلا و

پیرهنی از زر اومد

آهسته تو آسمون

چرخی زد و هی خندید

ستاره ها رو آروم

از توی آسمون چید

با دستای قشنگش

ابرا رو جابه جا کرد

از اون بالا با

به آدما نیگا کرد

دامنشو تکون داد

رو خونه ها نور پاشید

آدمها خوشحال شدن

خورشید بااونها خندید

 

خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره

خونه ی مادربزرگه و غصه‌داره

خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره

خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره

 

خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره

خونه ی مادربزرگه و غصه‌داره

خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره

خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره

 

باغچه خونه ی ما

همیشه سبزه زاره

توحیاطش بوی گل

اینجا همش بهاره

دل وقتی مهربونه میاد میمونه

 

خورشید مهربان

تابیده روی بام

صبحی دگر شده

ای مدرسه سلام

 

صف بسته ایم همه

آماده در حیاط

شاداب و خنده رو

با شور و با نشاط

 

نام خدای خوب

آغاز كار ماست

هوش و توان ما

از یاری خداست

 

با كوشش و تلاش

ای بچه ی زرنگ

توی كلاس درس

با تنبلی بجنگ

 

برخیز هر سحرگاه

با یاد پاك الله

با عشق او وضو كن

آنگاه رو به او كن

 

از سستی ها بپرهیز

سحر از خواب برخیز

خود را از غم جدا كن

توكل بر خدا كن

 

آن گاه شادمانه

بیرون برو ز خانه

بسپار جان خود را

به دست باد صحرا

 

بده تن، دست ورزش

بكن هر صبح نرمش

بدو چون باد در كوه

بدو چون ابر انبوه

 

سپس با شور و امید

سلامی كن به خورشید

تن خود را قوی كن

دلت را معنوی كن

 

نسیم صبحگاهی

این نعمت الهی

به قلبت می دهد شور

به جانت می دهد نور

 

دوست دارم خوب باشم

صاف و ساده مثل آب

مثل خورشیدی كه دارد

نور گرم آفتاب

 

دوست دارم چشم هایم

چشمه ای زیبا شود

دوست دارم رود باشم

تا دلم دریا شود

 

دوست دارم پاك باشم

بهتر از گل های ناز

صورتم شبنم بگیرد

صبح ها وقت نماز

 

دوست دارم دوست باشم

با خدای مهربان

دست هایم را بگیرم

رو به سوی آسمان

 

خبر خبر خبردار

گل آمده به بازار

 

یكی، دو تا، نَه، ده تا

نَه ده، نَه صد، چه بسیار

 

به برف و سرما گفته

برو خدانگهدار

 

خبر خبر شبانه

درخت زده جوانه

 

دوباره بر سرش بست

شكوفه دانه‌دانه

 

به روی شاخه ای ساخت

پرستو آشیانه

 

خبر خبر خبرهاست میان باغ غوغاست

 

كدام را بگویم

كه هر چه هست زیباست

خلاصة خبرها

بهار خوب و زیباست

 

آغاز مدرسه فصل شکفتن است

فصل رهایی و بیداری من است

درهای مدرسه در کوچه‌های شهر

در انتظار این دریای غنچه است

در دل دارم امید، بر لب دارم سلام

همشاگردی سلام

همشاگردی سلام

ای در کنار ما، آموزگار ما

چون شمع روشنی، در کوچه سار ما

روشن به نور تو، کاشانه دلم

در زندگی تویی، حلال مشکلم

در دل دارم امید، برلب دارم سلام

همشاگردی سلام

همشاگردی سلام

 

آهای آهای آی بچه جان

در كوچه‌ها سنگ نپران

سنگ بزنی سر بشكنی

خدانكرده ناگهان

سر كه شكستی شر و شر

خون می‌ریزه از جای آن

صاحب سر داد می‌زنه

آی پاسبان آی پاسبان می‌برنت كلانتری

به ضرب و زور و كش‌كشان

آن جا تو را حبس می‌كنند

بین تمام حبسیان

نه خواب خوش كنی دگر

نه این كه داری آب و نان

از پدرت پول می‌گیرند

به اسم جرم یا كه زیان

تا بجهی ازین بلا

كندی تو هفت دفعه جان

مخر برای خود ستم

سنگ نپران سنگ نپران

عباس یمینی شریف

 

از قطره تا دریا

 

یک قطره کوچک

در فکر دریا بود

آن قطره کوچک

تنهای تنها بود

 

یک روز با خورشید

کم کم به بالا رفت

از چشمه ای کوچک

تا آسمانها رفت

 

آن قطره باران شد

از ابرها بارید

آن قطره شبنم شد

بر برگ گل غلتید

 

گاه از دل کوهی

با چشمه ها جوشید

گاهی گلی زیبا

ان قطره را نوشید

 

با رود جاری شد

تا دورتر ها رفت

آن قطره کوچک

آخر به دریا رفت

 

جنگ و صلح برای کودکان غزه

از جنگ بیزارم

از صلح بیزارم

نسبت به این هر دو

حس بدی دارم

 

وقتی‌که جنگ آمد

بابای ما را برد

وقتی‌که صلح آمد

زهرای ما را برد

 

وقتی‌که جنگ آمد

بارید خمپاره

پروانه مان پر زد

از توی گهواره

وقتی‌که صلح آمد

شد وضع ما بد تر

حس می کنم این را

در گریه مادر

 

این ها همه حرف است

اینها دروغین است

دنیا همه امروز

مثل فلسطین است

 

از جنگ بیزارم

از صلح بیزارم

در این جهان تنها

یک آرزو دارم

 

یک کوچه ی آرام

یک خانه می خواهم

بابا و زهرا و

پروانه می خواهم

 

خاله که اومد از سفر

زد به سرم یک گل سر

یک گل سر به رنگ گل

به شکل یک سیب تپل

بابا جونم وقتی اومد

سیبمو دید روی سرم

با خنده گفت به مادرم

درخت سیب دخترم

 

تو دستای مامانم

پیاز تند و تیزه

با چاقو روش می زنه

تا بشه ریزه میزه

چرا مامان گریه کرد

شاید دلش می سوزه

برای اون پیازه

 

 

دنیای دیگریست...

آرزوهای کودکانه به اندازه ی کف دست

به اندازه ی چند تکه اسباب بازی.

خوابی فقط برای خواب وقهری فقط برای آشتی

نه نیازمندنیازی و نه اندیشه ی طول ودرازی

دنیای دیگریست...

دنیایی که آسمانش همیشه آبیست

شبهایش مهتابیست

خانه اش مقوائیست.

خانه ای به اندازه ی آرزوها ی کودکانه

دنیایی به اندازه ی چند تکه اسباب بازی

ون داد

تو دستای مامانم

پیاز تند و تیزه

با چاقو روش می زنه

تا بشه ریزه میزه

چرا مامان گریه کرد

شاید دلش می سوزه

 

برای اون پیازه

 

یا شایدم واسه ما

گریه میکرده ماما

 

از دوستیهامون

گفتم گفتی گفت

مهربونی رو

جستم جستی جست

دست تو دست هم بازیها کردیم

پایکوبی و شاذیها کردیم

وقت رفتن شد باید میرفتیم

تو خونه هامون

لالا میکردیم

دستهامون رو از هم جدا کردیم

هر کدوم از ما یک دعا کردیم

دعای تو بود

مامان و بابا

مامان بابارو نگیر تو از ما

دعای اون بود

درس و مدرسه

آرزوی من همیشه بیسته

دعای من بود

رحمت خدا

 رو بیار

تو خونه ما

 

به توپ دارم قلقلیه

روی توپم گل گلیه

به روز که بچه بودم

مثل به غنچه بودم

مامان برام اونو خرید

باهاش شدم مثل رفیق

هر جائی که میرفتم

اونو با خودم میبردم

حتی بوقت خوابم

حتی تو رختخوابم

اونو با خودم میبردم

توپمو میخوابوندم

 

حسنی بی دندون شده

زارو پریشون شده

بی احتیاطی كرده

حالاپشیمون شده

با دندوناش شكسته

بادوم سخت و پسته

مك زده به آبنبات

هی میخورده شكلات

قندونو خالی كرده

وای كه چه كاری كرده

دونه به دونه دندوناش

خراب شدن یواش یواش

تا خونه همسایه‌ها

میاد صدای گریه هاش

 

چیک چیک چیک، بارونها

در گوش، ناودونها

باز آواز، می‌خونند

به یادم، می‌مونند

 

یک روز، بارونی

روز آسمونی

قدر این، رحمت رو

می‌دونم، می‌دونی

 

این روزها، که بارون

می‌باره آسمون

با یک چتر، یک کلاه

زود می‌افتم به راه

 

آواز قطره‌ها

آهنگی آشناست

این آهنگ زیبا

مانند یک دعاست

 

تو راه مدرسه

می‌خونم، یک دو سه

دفترم آسمون

بارون هم یک درسه

 

شاپرك قشنگی

رو دامنم نشسته

خسته شده گمونم

بال و پرش رو بسته

دلم میخواد همیشه

رو دامنم بمونه

خیال كنه لباسم

براش شده به خونه

گل های رو دامنم بالشت خوابش بشه

چین چینای دامنم بندای تابش بشه.

 

دوتاماهی و گنجشک

چرخیدن و چرخیدن

هی میون حوض آب

گنجشکه را که دیدن

دو تا ماهی قرمز

به خودشون خندیدن

گنجشکک نازنازی

دوتا ماهی قرمز

میون حوض آب دید

دوتا ماهی قرمز

به آب حوض نگا کرد

جیک وجیک و جیک صدا کرد

 

قورباغه سبز

با پای بسته

 

از روی برگی

در آب جسته

 

بالا و پایین

می پرد دائم

 

هرگز نباشد

بی‌حال و خسته

 

گاهی به آب است

یكدم به خشگی

 

گاهی به جستن

یكدم نشسته

 

چشمباچشمام دیدم بزرگی خدارو

گوشباگوش شنیدم کلام آشنارو

لب بالبهام گفتم دوست داشتن خدارو

پا با پا دویدم ببینم آشنارو

دستهامو بالا بردم

پیشکش چند دعا بردم

گفتم خدا خدا جون

خدا جون مهربون

دلهامونو صفا بده

به نوری از خدا بده

مریضارو شفا بده

بی خونه هارو جا بده

بابا مامانمون رو

همیشه پیشت جا بده

ما بچه‌ها دوستت داریم

دعامونو جواب بده

 

به آسمون به دریا

تو سرزمین خدا

به کلبه اون دور دورا

اینم درخت و کوهها

بالا خورشید زیبا

پرنده ها تو هوا

چند تا ماهی تو دریا

جلو اینجا و اونجا

رنگ با مداد رنگی

حالا شد به نقاشی

 

یک بچه ماهی تو حوض ما بود

از صبح تا شب کارش شنا بود

او خانه ای داشت در حوض کوچک

پیراهنش بود از جنس پولک

 

نی نی کوچولو میآره

آلبوم عکس ها شونو

می بینه دونه دونه

عکس های توی اونو

میبینه توی عکسی

مامان جونش عروسه

نشسته پیش داماد

میخواد اونو ببوسه

داماد کیه؟ باباشه

نی نی تو پولی میخنده

اما لجش میگیره

زود آلبومو میبنده

میگه مامان نمیخوام

تو بابا مو ببوسی

چرا نکری دعوت

منو به این عروسی

 

عروسك قشنگم

دخترك زرنگم

هنوز تو رختخوابی

اخه چقدر میخوابی

پاشو تولدته

تولد خودته

عروسكم بهارك

تولدت مبارك

 

خرگوش من چه نازه

گوشاش چقدر درازه

مثل بخاری گرمه

چه خوشگلو چه نرمه

دستاشو پیش میاره

به روی هم میزاره

میخوره برگ کاهو

میپره مثل آهو

 

داداش من خوابیده

لحاف رو روش کشیده

تو خواب داره میخنده

چی دیده چی شنیده

شاید که یک فرشته

اومده از آسمون

براش لالایی خونده

لبهاشو کرده خندون

 

 

ماهی زرد و سرخ من

تو آب شنا می کنه برام

وقتی‌که نزدیکش می شم

دهنشو وا می کنه برام

به روز به ماهی گفتم

میای باهم بازی کنیم

خنده ای کرد و گفتش

نمیتونم عزیزم

ماهی برای زندگی

باید که توی آب باشه

 

من بچه شیعه هستم خدا رو می پرستم

خدای پاک و دانا مهربان و توانا

پیامبرم محمد که قرآن با او آمد

دین را به ما رسانده او ما را شیعه خوانده

دختر او زهرا بود فاطمه کبری بود

فدای دین شدجانش لعنت به دشمنانش

در روز عیدغدیر بر ما علی شد امیر

امیرمومنین است امام اولین است

امام دوم ما بخشنده بود و تنها

ام ایشان حسن بود صبور و خوش سخن بود

حسین که شاه دین است امام سومین است

شهید کربلا شد تربت او شفا شد

وقتی‌که آب می خورم بر او سلام می کنم

چهارم امام سجاد به مادعاها یاد داد

هریک از این دعاها پرمعنی است و زیبا

پنجم امام باقر که علم از او شد ظاهر

شاگردها تربیت کرد اسلام را تقویت کرد

ششم امام جعفر برای شیعه رهبر

صادق و راستگو بود خداهم یار او بود

هفتم امام کاظم صبور بود وعالم

اگر چه در زندان بود معلم جهان بود

هشتم امام رضا امام رضای بالا

امید شیعیان است همیشه مهربان است

نهم امام جواد رحمت حق بر او باد

کریم و بخشنده بود ماه درخشنده بود

دهم امام نقی پاکدل و متقی

هادی راه دین بود یاور مومنین بود

یازدهم عسکری از همه عیبا بری

در خانه بود زندانی شهید شد در جوانی

یازده امام معصوم شهید شدند چه مظلوم

ولی به امر خدا امام آخر ما

از همه مردم بد غایب شد و نیامد

هزارو چندین ساله شیعه در انتظاره

بالاخره به روزی می‌شد وقت پیروزی

مهدی ظهور میکنه دشمنو دور میکنه

جهان می‌شد پر از گل نرگس و یاس و سنبل

ما بچه‌های شیعه دعا کنیم همیشه

با هم بگیم خدایا بیار امام مارا

 

پاییز اومد دوباره

برگاشدن ستاره

ستاره طلایی

زرد وسرخ وحنایی

آمد باد شبانه

برگا را دانه‌دانه

از شاخه ها جدا کرد

توی هوا رها کرد

 

آهای آهای آ گرگه

این رودخونه بزرگه

آبش خیلی زیاده

نمیشه رفت پیاده

باید كه دست بكارشی

به قایقی سوارشی

كسی تورو نبینه

بگیره دمتو بچینه

 

پاییزه و پاییزه

برگ درخت می ریزه

هوا شده کمی سردروی

زمین پر از برگ

 

ابر سیاه و سفید

رو آسمونو پوشید

 

دسته دسته کلاغا

می رن به سوی باغا

 

همه می گن به یک بار

غار و غارو غارو غار

 

ای یار با شهامت

من گویم از امامت

امامت خوش صفا

دوازده پیشوا

 

اول امام علی

دوم امام حسن

سوم امام حسین

چهارم علی ابن الحسین

 

ای یار خوش گفتگو

از امام پنجم بگو

از طاهران طاهر است

محمد باقر است

 

ششم جعفر صادق

هفتم موسی کاظم

هشتم امام رضا

رضاست به حکم قضا

 

نهم محمد علی

دهم علی النقی

یازدهم عسکری

دوازدهم غایب است

 

مهدی(ع ) صاحب زمان

اوست خدای را نشان

 

باز برای آسمون از راه رسید به مهمون

به ابر چاق سیاه با خنده های قاه قاه

ابر ِسیاه شیطون دوید توی آسمون

نشست کنار خورشید دامنشو روش کشید

آسمونو سیاه کرد خنده ای قاه قاه کرد

خورشید به ابر نیگا کرد پرنده رو صدا کرد

پرنده زود پر کشید رفت تا به ابرک رسید

پاهاشو قلقلک کرد به خنده هاش کمک کرد

ابر سیاه هی خندید اشک چشاشو ندید

خنده ی ابر بارون شد خورشید خانوم خندون شد

 

 

امروز میخوام مامان بشم

مامان عروسکام بشم

خوب صبح شده زود پاشم

از رختخواب جدا شم

عروسکام هنوز خوابن

بزار که راحت بخوابن

برم بشورم دست و رو

کم کمکی هم شستشو

حالا سماورو روشن کنم

تو قوری چائی رو دم کنم

چائی من که دم شد

سفره هم اینجا پهن شد

نونو بزارم تو سفره

چای تو استکان شسته

پنیر کجاست؟ تو یخچال

کره کجاست؟ تو یخچال

مربا توی شیشه

گردو با نون برشته

آی بچه‌ها آی بچه‌ها

خوشگلکا عروسکا

پاشین پاشین که صبح شده

صبحونه آماده شده

زود بشورین دست و رورو

اون چشمای بسته تونو

بشینیم کنار سفره

دست بگیریم به لقمه

نو نو پنیر با گردو

کره و مربا هم رو

صبحونه رو بخوریم باهم

شکر خدا کنیم با هم

 

یک و دو وسه... . نخودوپسته

آقا لاکپشته... . تنبل بسه

دو وسه وچهار... . آتیشو بیار

خمیر نونو... . تو تنور بزار

سه و چهار و پنج... . کمی بکش رنج

تند و تند برو... . برسی به گنج

چهار و پنج و شش... . گردو با کشمش

کینه و بدی... . به دلت نکش

پنج و شش و هفت... . باید کجا رفت

رفت به آبتنی... . توی حوض یا تشت

شش و هفت وهشت... باید که نشست

کمی دعا کرد... بدیهارو بست

هفت و هشت و نه... خورشت و پلو

لاک پشت خوبم... . بخورو برو

 

من در اتاقم یک جوجه دارم

دلداری از اوست هرروز کارم

 

این جوجه ناز اسمش بهار است

رنگ نوکش هم رنگ انار است

 

مثل من انگار که دست دارد

نه اینکه او هم یک شست دارد

 

اما دو پایش انگشت دارد

با این سه انگشت یک مشت دارد

 

در فکرم انگار یک مرغ زیباست

یا یک خروس است تنهای تنهاست

 

یک جفت دارد با اینکه تنهاست

یک سال دیگر یک جفت زیباست

منصوره جاذب

 

روی دامن پر از چینم

یک گل یاس آبی هست

صبح و شب روی دامن نازم

میکشم هی با تبسم دست

 

بوی این گل تمام ایوان را

شب به شب پر کند چه رویائی

از همین بوی خوش تمام حیاط

میشود میهمان زیبائی

 

قبل از اینکه غروب سر برسد

به گلم آب میدهم یکبار

ساق و برگش میان دامن من

پیچ خورده است مثل گردش مار

 

گلم اما که زنده نیست میدانم

یک گل قشنگ رویائی است

درخیالم برای بوی خوشش

جا برای هرچه زیبائی است

منصوره جاذب

 

باغی است قرآن سبز و خرّم

باغی پُر از گلهای زیبا

 

هرسوره بر گلبرگهایش

نوری است نورجان دلها

 

در باغ سبز آیه هایش

صد قصه دارد خوب وشیرین

 

او با زبان قصه کارد

در سینه ها گلهای رنگین

 

گلهای زیبا از محبت

گلهای آزادی و ایمان

 

از دوستی ها روشنی ها

با ما سخن گوید فراوان

 

آری به باغ آیه هایش

صد قصه دارد مثل مریم

 

مثل ثمود و عاد ویوسف

اصحاب کهف و نوح و آدم

 

او چون بهاری هست خرّم

اما همیشه جاودانه

 

گلبرگ سبز او نگردد

پژمرده هرگز در زمانه

 

گل صد ورق دارد

هرصد ورق یک رو

هرصد ورق یک رنگ

هر صد ورق یک بو

درهر ورق از من

صد رنگ وصد بو هست

صد کوه وصد دره

صد چشمه صد جو هست

صد باغ پر میوه

صد شهر پر گنجم

من باغ بی پاییز

من گنج بی رنجم

همراهی صد دوست

دانایی صد کار

خاموش پُر آواز

همراه بی آزار

هم این جهان درمن

هم آسمان در من

هم راز اندیشه

هم راز جان درمن

اکنون مرا بردار

اکنون مرا واکن

هر چیز می خواهی

در من تو پیدا کن

محمودکیانوش

 

شده ام نه ساله

جشن تكلیف من است

جانماز و چادر

همه در كیف من است

دین من اسلام است

من مسلمان هستم

می‌رسد صوت اذان

شاد و خندان هستم

چادری داده به من

هدیه ای مادر من

مثل تاجی از گل

چادرم بر سر من

شده ام نه ساله

بعد از این خوشحالم

چون فرشته شده است

دست هایم، بالم

می پرم رو به خدا

لحظه سبز نماز

پنج نوبت هرروز

می كنم راز و نیاز

مثل گل می شكفم

باز در سایه دین

ای خدا! شكر شدم

زود همسایه دین

 

لالای لای لالای لای

بابات گرمه شكاره

برات سوغاتی می یاره

كره اسب زین طلا

عروس صحرا

پری بیابون

یال خونی شیرا

روی شونه هاش

افتاده پریشون

 

لالای لای گل انار

مونده یادگار

از بابای پیرت

كه یك شو

به كوه و دشت

رفت و بر نگشت

منو كرد اسیرت

 

براش مهتوو ایوون

كبك كوهستون

گریه كردن از غم

روتاق، چكمه شمشیر

زین اسب پیر

مونده غرق ماتم

 

لالای لای، لالای لای

بخواب شاخه نیلوفر

بخواب ناز دل مادر

براش دستمال سفید

از سر دستا

پر گرفت و رقصید

آب زیر پل نالید

شب پره نخوابید

سر نزد خورشید

 

درخت

من درختم …. سایه دارم …. سبز و خوشگلم …. میوه می دم هر سال

بچه خوب، چه می کنی؟ حرفمو گوش کن …. نچین میوه کال

شاخه هامو تو نشکنی ………. من تو رگام خون دارم

یادت باشه، من زنده ام ………. من تو بدن جون دارم

در پای من بریز آب همیشه ………. تا که شوم سرسبز

بذار بیان به روی شاخه هامون ……… هم گنجشک و هم سار

یادت باشه پاییز میاد ……... برگای من می ریزه

به روز می شه که خشک می شم ……… چوبم برات به میزه

 

اسفند دونه دونه

داداشی میادبه خونه

مامانی به نی نی داشته

اونو قایمش میداشته

الان میاره خونه

به غنچه به جوونه

پاشم پاشم جارو کنم

حیاطو آبپاشی کنم

آب بریزم تو گلدونا

قصه بگم برای گلا

اونهارو هم مثل خودم

شاد کنم کنم

 

آن یکی کارگر است

آن یکی چوپان است

 

آن یکی دفتردار

آن یکی دربان است

آن یکی می بافد

فرش پرنقش و نگار

 

دیگری می دوزد

پیرهن با شلوار

 

آن یکی هست پزشک

کار او درمان است

آن یکی هم افسر

دیگری سروان است

 

آن یکی رفتگر است

دیگری هست وزیر

یک نفر هم نانوا

دیگری هست وکیل

 

یک نفر راننده

دیگری هم خلبان

آن یکی برزگر است

دیگری هم ملوان

 

آن یکی صنعتگر

دیگری کفّاش است

آن یکی پیشه ور است

دیگری نقّاش است

 

هرکه دارد کاری

توی دنیای قشنگ

کارها از همه نوع

کارها از همه رنگ

 

کار یعنی خدمت

همت و سعی و تلاش

بهر کسب روزی

بهر امرار معاش

 

دانید من که هستم؟

من نان تازه هستم

خوش عطرم و برشته

عطرم به جان سرشته

 

زینت سفره هایم

قوت دست و پایم

حاصل کار یاران

خوراک صد هزاران

حکایتم دراز است

در من هزار راز است

بشنو تو سرگذشتم

چه بودم و چه گشتم

گندم بودم در آغاز

گندم ناز و طناز

دهقان پیر مرا کاشت

زحمت کشید تا برداشت

هرروز و شب داد آبم

ببین چقدر شادابم

از رنج و کار دهقان

کم کم شدم شکوفان

قدم بلند شد کم کم

بوسید رویم را شبنم

به‌به به خوشه هایم

گندم با صفایم

شد ساقه ام طلایی

آی برزگر کجایی؟

پیشم بیا شتابان

با داس تیز و بران

دروم کرد مرد دهقان

برد پیش آسیابان

آردم کرد آسیابان

خمیر شدم پس از آن

گذاشت رو پاروش نانوا

چید تو تنور خمیر را

گرفتم از آتش جان

یواش یواش شدم نان

ده ها تن گرم کارند

شب تا سحر بیدارند

تا نان شود مهیا

آید به سفره ما

ای که می خوری نان را

بدان تو قدر آن را.

 

امروز میخواد مموش جون

قصه بگه براتون

به ماجرای تازه

بازی داره فراوون

نشسته توی حیاط

گنار حوض رنگی

تو دفترش کشیده

چه ماهی قشنگی

مامان مهربونش

امروز رفته به بازار

به مموش جون قول

داده موقع برگشتنش

به چیز خوب و جالب

بخره براش بیاره

به بازی بینظیر

هزار تا قصه داره

 

صدای زنگ در بود

مامان رسید به خونه

به جعبه توی دستاش

برای مموشی جونه

مامان میگه که باز کنیم

حالا در این جعبه رو

به‌به ببین چی اونجاست

به باغ وحش زیبا

اردک و غاز و ماهی

سر میکشن از اونجا

 

یکی بود یکی نبود... زیر گنبد کبود

مملی بودو به جوجه... صبح تا شب میون کوچه

به جوجه پر طلائی ... با سرو دم حنائی

مملی که کم حواس بود... تنبل ته کلاس بود

تو کلاس و توی مدرسه... زنگ حساب یا هندسه

مملی به فکر جوجه بود... فکر بازی تو کوچه بود

کاری بکار کلاس نداشت...انگار هوش و حواس نداشت

همیشه به فکر بازی...همه از دستش ناراضی

خلاصه همه میگفتن

مملی چقدر سر به هواست...معلوم نیست حواسش کجاست

اون روز هم مثل هرروز...مثل دیروز پریروز

دوید و دوید و هی دوید...مثل همیشه دیر رسید

با ترس و لرز و تردید...هی دور خودش میچرخید

آقای ناظم صداش کرد...نگاه به سر تا پاش کرد

مملی حواست کجاست...دکمه ی لباست کجاست؟

آقا اجازه؟ کنده شد

بازم از صف جاموندی...نکنه که باز خواب موندی؟

آقا اجازه ببخشین!

باز که ناخونات درازه...در کیفت چرا بازه؟

آقا اجازه میبندیم

قول میدی تکرار نشه...دفعه آخرت بشه؟

آقا اجازه قول میدیم

مملی هنوز با تردید...دور خودش میچرخید

مملی حواست کجاست...میدونی کلاست کجاست؟

آقا اجازه میدونیم

اینهارو گفت از جا پرید... به سمت پله ها دوید

جوجه شو تو جیب لباس... آورده بود سر کلاس

جیک. جیک وجیک...جیک. جیک و جیک

بچه‌ها هو کشیدن... سر به هرسو کشیدن

خانم معلم داد کشید

خانم اجازه به جوجه است ...کوچولو قد کف دست

به جوجه ریزه میزه...ته کلاس زیر میزه

خانم معلم فریاد زد

به جوجه! کو کجاست...کی جوجه آورده تو کلاس

خانوم اجازه همین جاست... زیر میز و نیمکت ماست

جوجه کوچولو میدوید...جیک جیک میکردو میپرید

خانم معلم داد کشید

ساکت ساکت این چیه؟...زود بگید مال کیه؟

یکی از بچه‌ها گفت

خانوم ما بگیم مال کیه؟ ...جوجه مال مملیه

مملی ترسید خم شد ... رفت زیر میز قایم شد

معتم گفتکه اینطور!

شیطون وتنبل و بازیگوش... رفته زیر میز مثل به موش؟

خان اجازه ببخشین

ساکت...

امسال که بشی رفوزه...حسابی دلت میسوزه

مملی با چشم گریون...میگفت که شده پشیمون

خانم معلم دلش سوخت

قول میدی تکرار نشه... دفعه آخر باشه

خانوم اجازه... قول میدم

مملی سر قولش موند... دیگه شب و روز درس میخوند

مجید سیف

 

كجا بودی تو بابا

چرا پس دیر كردی؟

چراآنقدر بابا

خودت را پیر كردی؟

 

شده موهایت امشب

پر از برف و پر از برف

بیا بنشین كنارم

بزن با من كمی حرف

 

بیا بنشین كنارم

كنار این بخاری

بگو جز چایی داغ

چه چیزی دوست داری؟

 

بیا گرمت كنم من

بیابابا نكن ناز

بیا این حوله را زود

به روی خود بینداز

رودابه حمزه ای

 

بابا مرا خورشید می نامد

هم نام مامان خودش خورشید

مامان به من ناهید می گوید

هم نام مامان خودش ناهید

 

من زهره هستم، خواهرم اما

می گفت دیشب ماه تابانم

خورشید و ماه و زهره یا ناهید

آخرکه هستم من نمی دانم

 

وقتی‌که دیشب عمه ی پروین

پرسید از این که چیست نام من

بی حوصله گفتم که مجموعا

منظومه شمسی ست نام من

 

من در كنار حوض

او در میان آب

پر میزند عكسم

در آسمان آب

 

وقتی كه می خندو

او می‌شود خوشحال

با خنده عكسم را

او میكند دنبال

 

تا می كنم بازی

با ماهی كوچك

پر می‌شود دنیا

از ماهی و پولك

 

رنگ دل ماهی

هم سرخ وهم آبی ست

زیباتر از ماهی

تنها خود ماهی ست

رودابه حمزه ای

 

به كاغذ مچاله

افتاده توی چاله

پیشی برش میداره

توی جیبش میذاره

چونكه نوشته برروش

آدرس لونه ی موش!

 

در باغ سبزی پر بار و زیبا

یک جوجه گنجشک آمد به دنیا

 

بال و پری زد حورشید را دید

دلبسته شد بردیدار خورشید

 

یک مدتی ماند در آشیانه

مادر به جوجه داد آب و دانه

 

هرروز می‌دید خورشید پر نور

می بوسد او را با نورش از دور

 

چندی پس از آن با پرپر خویش

آموخت پرواز از مادر خویش

 

آواز می‌خواند اینجا و آنجا

تنها برای خورشید زیبا

 

یک روز اما خواهی نخواهی

پیدا شد از دور ابر سیاهی

چون پرده پوشید رخسار خورشید

خورشید پر مهر دیگر نتابید

 

وقتی‌که خورشید از تابش افتاد

گویی که دنیا از جنبش افتاد

 

گنجشک کوچک از مرگ خورشید

با چشم گریان بسیار نالید

 

در قلب پاکش غم آشیان کرد

گنجشک غمگین آه و فغان کرد

 

تا پیش مادر بر سر زنان رفت

با مادرش گفت نور از جهان رفت

 

یا مرده خورشید یا رفته دیگر

می میرم از غم ای وای مادر

 

مادر به او گفت ای کودک من

غم را رها کن گنجشکک من

 

هرگز نمیرد خورشید تابان

در پرده ابر گردیده پنهان

 

از پشت این ابر پیدا شود باز

فردا دوباره خورشید پر ناز

 

قرص طلایی فردا بر آمد

بر کوه و صحرا رنگ طلا زد

 

بر باغ پاشید نور و صفا را

گنجشک ما گفت شکر خدا را

 

با دیدن نور گنجشک فهمید

بعد از سیاهی نور است و امید

زکریا تامرترجمه به شعر مصطفی رحماندوست

 

شب های مهتاب

توی دریاها

قلّ و

قلّ و

قلّ

آب میاد بالا

 

موج و

موج و

موج

بالا

بالاتر

تا نزدیك ماه

 

دریا و مهتاب

چیك و

چیك و

چیك

رو لبای هم

بوسه می زنن

 

مهتاب خانوم

پچ و

پچ و

پچ

آروم می پرسه

بچه‌هام كجان

 

دریا می خنده

شّر و

شرّ و

شرّ

جوابش می ده

ماهی ها اینجان

 

زمستونا كلاغا

جیغ می زنن تو باغا

گنجشك پر

كفتر پر

گلهای باغچه پرپر

 

ابر سیاه آ وردیم

ستاره ها رو بردیم

 

ابرای دسه دسه

تو آسمون نشسه

شلاق باد و سرما

می فر ما یین بسم اله

 

بهار میاد پاورچین

پیرهن سبز چین چین

جار می زنه رو پرچین

سرما و بادو بردم

شكوفه به بار آوردم

ابرارو بارون كردم

باغو گلبارون كردم

 

كلاغ پر

خزون پر

زمستون و برگ ریزون پر

 

روی درخت پسته

چلچله لونه بسته

آسمون بالا بالا

ستاره می خوای بسم اله

ناصر كشاورز

 

سه تا مداد رنگی

قرمز و زرد و آبی

تو دنیای نقاشی

رنگ میکنن هر رنگی

قرمز خودش قشنگه

با زرد نارنجی رنگه

دست بده به دست آبی

میشن رنگ بنفشه

مداد بعدی که زرده

دوست خورشید گرمه

یا ابی اسمون

میشینه روی زمین

میسازن به عالم سبزه

 

رويِ انگشت بهار

شاپرك می‌خندد

بالهایش را، باز

 

می‌كند، می‌بندد

شاپرك می‌داند

كه بهار آمده است

بر سرِ كوه، نسیم

باز چادُر زده است

از هوا انگاری

بويِ گل می‌بارد

شاپرك در چشمش

آسمانی دارد

چشمه می‌جوشد باز

مثل آوازِ بهار

شاپرك می‌داند

هست آغاز بهار

شاپرك بالش را

لحظه‌ای می‌بندد

عكس او در چشمه

مثلِ گل می‌خندد.

جعفر ابراهیمی

 

از آسمان به شهر ما

خاله بهار آمده

به دشتها و دره ها

به كوهسار آمده.

بوی بنفشه می دهد

چارقد و لباس او

گرفته شهر ما به خود

از او دوباره رنگ و بو

خاله بهار مهربان

به شهر ما خوش آمدی!

دوباره رنگ تازه ای

به خانه ما زدی

تو داده ای به شهر ما

شاپرك و پرنده را

بیا بده به بچه‌ها

عیدی خوب خنده را

جعفر ابراهیمی

 

بابابزرگم آمد

دیشب به خانه ى ما

این بار هدیه آورد

یك جا نماز زیبا

 

بابابزرگِ خوبم

جانباز شیمیایى است

بسیار مهربان است

او مرد باصفایى است

 

بابابزرگ میگفت

از خاطراتش آن شب

او خنده ى قشنگى

پیوسته داشت بر لب

 

حالش كمى به هم خورد

شد رنگ صورتش زرد

آن شب پدر نخوابید

از بس كه سرفه میكرد

 

مادر تمامِ شب را

پهلوى بسترش ماند

آهسته گریه مى كرد

میخواند «اَمّن يُجیب»

 

همراه مادر آن شب

بعد از نماز حاجت

گفتم خدا! دعایم

كى مى شود اجابت

بانك مؤذّن آمد

باران نور بارید

در شهر و خانه ى ما

بوى گلاب پیچید

 

بابابزرگ من را

آن شب خدا شفا داد

شكرت خدا كه كردى

یك دل شكسته را شاد

حمیده نجاریان

 

دوست دارم خیلى

خاک و آبت را من

آسمانت زیباست

آبى است، اى میهن!

دوست دارم خیلى

دشت و صحرایت را

شهرها، دریاها

روستاهایت را

پرچم خوش رنگت

افتخار آمیز است

رنگ هایش چو بهار

خاطره انگیز است

نام تو در معنى...

خانه ى ایمان است

دوستت دارم، چون

نام تو ایران است

دست دشمن از تو

بعد از این كوتاه است

چون‌که نامت همه جا

با خدا همراه است

صبح و ظهر و شامت

دارد آهنگ اذان

دل هر ایرانى

مى شود شاد از آن

صبح و ظهر و شامت

نامى «او» دارد از

دوستت دارم من

میهن اسلامى

جعفر ابراهیمی

 

به روز بابای نی نی

 

وقتی اومد به خونه

 

آورد برای نی نی

 

به چتر بچه گونه

 

حالا نی نی به چترش

 

خیلی علاقمنده

 

گاهی اونو می بوسه

 

باز می کنه می بنده

 

گاهی توی حیاطه

 

می گیره چتر و بالا

 

ولی هنوز به بارون

 

نیومده تا حالا

 

هرروز به ابرها می گه

 

بارون بشین ببارین

 

فکر می کنم که اصلا

 

چترمو دوست ندارین!

ناصر کشاورز

 

سیب وقتی به سیب قلقلی

پیرهن قرمز می پوشه

دوست داره گوشت و آب شو

این بخوره، اون بنوشه

 

شب که می‌شد وقت خواب ...دندونو مسواک بکن

با حوله تمیزت...دست و روتو پاک بکن

صبح که می‌شد با ...بلند شو از رختخواب

یک کمی لی لی بکن...برو سر شیر آب

دست و رویت را بشور...دوباره مسواک بزن

دندونارو سفید کن ... مانند دندون من

من همیشه صبح و شب...دندونامو میشورم

همیشه پاک و زیاست ... دندون و دست و رویم

 

سلام سلام بچه‌ها

گلهای شادو خندون

به قصه واقعی

میخوام بگم براتون

قصه زیبای ما

حفظ محیط زیسته

نمره هر کی گوش کرد

صد آفرین و بیسته

راستی محیط زیست چیست

حفظ محیط زیست چیست

حفظ محیط تمیزیست

تمیزی هم که سخت نیست

مواظبت کنیم از

جنگل و کوه و دریا

هوای صاف و زیبا

پرنده ها و گلها

 

خدای خوب و مهربان

داده به ما گوش و زبان

بخشیده مارا دل و جان

چشم و سرو دست و دهان

اوداده مارا عقل و هوش

او داده ما را آب و نان

از لطف و نعمتهای او

ما زتده ایم و پر توان

 

دریایم و دریایم

قدرتی از خدایم

از عمق و از ته دل

موج می‌زنم به ساحل

قدرت و زوری دارم

آبهای شوری دارم

امواج من قشنگه

با کشتیها میجنگه

خدای من مهربان

قدرت او بیکران

 

ما مسلمانیم...پیرو قرآن

مانند گلیم...توی گلستان

پنج تا پرنده...توی باغ داریم

بیا آنها را... با هم بشماریم

این پرنده ها...اصول دینند

همه خوش آواز ... همه رنگینند

یک پرنده هست...بنام توحید

میشود آنرا...در هر کجا دید

دومی عدل است...سوم نبوت

اما چهارم...باشد امامت

پنجم معاد است...روز خوب ما

روز امتحان... در پیش خدا

 

همدرس با وفایم

برگوتو از برایم

با آن ربان چون قند

اصول دین بود چند؟

توحید باشد یکم

نبوت است دوم

معاد سومین است

هر سه اصول دین است

دو اصل دیگر از آن

که نزد ما شیعیان

راه هدایت بود

عدل و امامت بود

چه باشد آن دو مطلب

نامش اصول مذهب

 

یک و دو و سه و جهار

از خواب غفلت بیدار

دو وسه و چهار و پنج

حق و باطل را بسنج

سه و چهار و پنج و شش

کن در راه حق کوشش

چهار و پنج و شش و هفت

باید سوی خدا رفت

پنج و شش و هفت و هشت

باید از بند آزاد گشت

شش و هفت و هشت ونه

باید هشیار باشی تو

هفت و هشت و نه و وده

ثمر کوشش به‌به

 

منم قرآن، منم قرآن منم پیغام جاویدان

منم سر چشمه ی ایمان، منم برنامه ی انسان

سرود عشق و امیدم، فروغ پاک توحیدم

زدودم تیر گیها را به هر قلبی که تابیدم

بیا یکدم تماشا کن گلستان محمد را

نگر در آیه های من جمال آل احمد را

منم قرآن، منم قرآن منم پیغام جاویدان

منم سر چشمه ی ایمان، منم برنامه ی انسان

سرود عشق و امیدم، فروغ پاک توحیدم

زدودم تیرگیها را به هر قلبی که تابیدم

منم قرآن، بها ر خرم گلهای تابنده

منم سر چشمه ی فیاض و بی پایان فزاینده

منم قرآن، منم قرآن منم پیغام جاویدان

منم سر چشمه ی ایمان، منم برنامه انسان

بیا یکدم تماشا کن گلستان محمد را

نگر در آیه های من جمال آل احمد را

منم قرآن کتاب عشق و عقل و دانش و تقوا

به حکم آیت عدلم ستمگر را کنم رسوا

منم قرآن، منم قرآن، منم پیغام جاویدان

منم سر چشمه ی ایمان، منم برنامه انسان

 

بخوان آیات بس زیبای قرآن

کلام نغز و روح افزای قرآن

سحر گاهان تلاوت کن به اخلاص

سپس اندیشه در معنای قرآن

بخوان این معجزه وانگر بیاندیش

همین بس شاهد گویای قرآن

شفای آنچه درداست و مصائب

بجوی از مکتب والای قرآن

هدایت آفرین است و سعادت

اطاعت گر کنی فتوای قرآن

همی براهل عصیان و منافق

زیان آرد شگفتیهای قرآن

بلی آثار ذات کبریایی

نمودار است درهرجای قرآن

نگنجد فهم اسرارش به افکار

که بی پایان بود دریای قرآن

بخوان تامی توانی علم تفسیر

ولی کوشش نما اجرای قرآن

خدایا رحمتی فرما به ‹‹ ذوقی ››

شود جوینده و دانای قرآن

 

سپاس برای خداست

خدایی که بی همتاست

بخشنده و مهربان

خالق هر دو جهان

ما او را می پرستیم

از او یاری می گیریم

به ما عنایت نما

ما را هدایت فرما

راهی که راه خوبهاست

نه بد راه گمراهان

ما بنده ی او هستیم

وقتی تو غم اسیریم

نشون بده راه راست

نه راه زشت شیطان

 

بگو خدا بی همتاست

او خالق انسانهاست

خدا که چاره سازه

از همه بی نیازه

او بچه ی کسی نیست

کسی هم بچه اش نیست

حالا بگو تو دنیا

کسی هست شبیه خدا

صد آفرین مرحبا

شبیه نداره خدا

 

یک روزی روزگاری

آدم های خیلی بد

رسول را اذیت کردن

گفتن که ای محمد

بی پسر و بی یاور

تویی تنها و ابتر

خدا جوابشون داد

این آیه را نشان داد

هر کس که گفته ابتر

خودش شده بی یاور

ما به تو هدیه دادیم

زهرا رو بخشیده ایم

جایزه ی تو باشه

زهرا که بهترینه

 

کی بود کی بود ابرهه

چیکار می کرد تو مکه

اون آدم خیلی بد

سوی مکه حمله کرد

یک لشگر فیل داشت

یک سپاه عظیم داشت

می رفت به سوی مکه

تا که بکوبه کعبه

چی شد چی شد یکباره

بارون سنگ می باره

به عالمه ابابیل

اومد رو لشگر فیل

تو پاهاشون سنگ داره

با دشمنا می جنگه

چی شد چی شد نتیجه

دشمنا نابود شدن

خاکستر و دود شدن

سوره ی فیل نازل شد

قصه ی ما کامل شد

 

هر گردی گردو نیست!

به روزی روزگاری

میون سبزه زاری

به موش نازنازی بود

از زندگیش راضی بود

صبح ها که از خواب پامیشد

لباش به خنده وامی‌شد

مامان جون و باباجون

هر دوتا شون مهربون

موشی را دوست می داشتن

سر سفره ی صبحونه

پنیر گردو می ذاشتن

موشی ناز و کوچولو

می خورد پنیر و گردو

سیر می‌شد و می رفت بازی

با بچه‌های نازنازی

به روز به گردو برداشت

توی دستش نگه داشت

برد تو کوچه قلش داد

به بچه‌ها نشون داد

گفت می بینید چه گرده!

قلش می دم می گرده

گردوی ریزه میزه

خوشمزه و لذیذه

نگاه کنید به گردو

هر گردی نیست گردو

مامان موشی اونو دید

به حرفای او خندید

گفت گلکم خوشگلکم

درسته گردو گرده

قلش میدی می گرده

نمره ی هوش تو بیست

فقط که گردو گرد نیست

سیب و انار و هلو

پرتقال و زردآلو

پیاز و سیب زمینی

همه را گرد می بینی

ولی موش کوچولو

هر گردی نیست گردو

 

گربه دستش به گوشت نمی رسه، میگه پیف پیف بو میده!

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

به گربه ی نازنازی بود

شیطون و اهل بازی بود

زرنگ بود و بلا بود

شکمو و ناقلا بود

از بس که بازیگوش بود

همش دنبال موش بود

کمین می کرد به گوشه

به هوای آقاموشه

موش می گرفت اون ناقلا

بعدش می خورد، با اشتها

به روزی گربه ی ما،

گربه ی شیطون بلا

رو پشت بوم راه می رفت

پایین و بالا می رفت

به دُکّون ِ قصّابی دید

از پشت بوم پایین پرید

به عشق گوشت تازه

رفت دمِ اون مغازه

به قصاب سبیلو

با ساطور و با چاقو

گوشتا را تکه می کرد

میذاشت توی ترازو

دهن پیشی پرآب شد

از گشنگی بیتاب شد

میو میو را سرداد

به قصابه خبرداد

که من دلم گوشت میخواد

جیگر میخواد دل میخواد

قصابه تا اونو دید

اخمی کرد و دادکشید

پیشته پیشته گربه ی بلا

برو برو اینجا نیا

من به تو گوشت نمیدم

دل و جیگر نمیدم

پیشی بی صبر و تاب

نگاهی کرد به قصاب

گفت آقای سبیلو

آقای چاق ِ اخمو

گوشت نمیدی دنبه بده

دل نمیدی قلوه بده

قصابه باز دادکشید

هوار و فریاد کشید

گربه ی بی چشم و رو

گم شو دیگه، برو برو

پیشی حسابی بور شد

رفت و از اونجا دور شد

خسته و سر در گریبون

نگاهی کرد به آسمون

از قصابه خیری ندید

رفت و رو پشت بوم پرید

خسته و زار و ناامید

رو پشت بوم دراز کشید

با خودش می گفت

حالا که چیزی نخوردم

گشنه و ناشتا موندم

تو دلم میگم

این گوشتای گندیده

پیف! پیف! پیف! بومیده!

شاید که باورم بشه

دلم به کم خنک بشه!

 

موش تو سوراخ نمی رفت، جارو به دمبش می بست!

به روز توی زمستون

به موش ناز و شیطون

می خواست که برف پارو کنه

کف خونه شو جارو کنه

اول به پارو پیدا کرد

برف بومش را پارو کرد

بعدهم دنبال جارو

می گشت این سو و اون سو

توی خونه جارو ندید

رفت از توی بازار خرید

گذاشتش روی شونه ش

تا ببره به لونه ش

به کمی رفت و خسته شد

از خستگی درمونده شد

گفت جارو خیلی سنگینه

چه جوری باید برم خونه؟

خوبه جارو رو ببندم

به این دم بلندم

روی زمین کشون کشون

می برمش به خونه مون

جارو رو بست به دمبش

اونو کشید و بردش

وقتی رسید به لونه

می خواست بره تو خونه

دید در لونه تنگه

کنار در به سنگه

موش زرنگ،

از اون در تنگ

رد نمی‌شد،

جاش میون در نمیشد

رفیق موشه

از به گوشه

سرک کشید

تا اونو دید

گفت عزیزم

رفیق خوب و تمیزم

چرا دم در هستی؟

جارو به دمبت بستی؟

آخه تپلی، رفیق ناز و کپلی

با این دم و این جارو

نمی تونی بری تو

اومد جارو رو باز کرد

دم موشه رو ناز کرد

گفت حالا فرز و تند و تیز

جارو بکش خیلی تمیز

لونه ات بشه دسته ی گل

صدآفرین موش تپل

 

موشی فرزو تند و تیز

جارو کشید خیلی تمیز

لونه ش که شد دسته ی گل

گفت آفرین موش تپل

 

مرغ سیاه تخم سفید گذاشته

به مرغ دارم سیاهه

پاهای اون کوتاهه

تاجش سرخه، نوکش طلا

شیطونه و خیلی بلا

هرروز براش دون می ریزم

خرده های نون می ریزم

به کاسه ی آب میارم

کنار نون ها میذارم

مرغم میاد آب می خوره

دون می خوره،

خرده های نون می خوره

بعدش میگه قدقدقدا

خوشمزه بود شکرخدا

به روز که آب و دونه

خورد و دوید تو لونه

خوابید و قدقدا کرد

انگار منو صدا کرد

وقتی رفتم سراغش

دیدم به تخم گذاشته

به تخم ریزه میزه

ناز و سفید گذاشته

مرغ سیاه نازنین

نگاه می کرد روی زمین

می گفت من که سیاهم

چرا تخمم سفیده؟

تخم به این سفیدی

کسی تا حالا ندیده

گفتم آره مرغ سیاه

مرغ سیاه پاکوتاه

تخم میذاری رنگش سفید

مقوی و خیلی مفید

می پزم و می خورمش

خوشمزه س و خیلی لذیذ

مرغ سیاه پاکوتاه

با قدقدا کرد

بازم شکرخدا کرد

منم براش دون پاشیدم

خرده های نون پاشیدم

 

سوسکه به دیوار راه میرفت، ننه اش می گفتقربون اون دست و پای بلوریت!

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

سوسک سیاه نشسته بود

بچه ی او رو دیوار

ایستاده بود خبردار

تا مادره نگاش کنه

نگاه به سر تا پاش کنه

سوسکه تا بچه شو دید

با شادمانی خندید

گفت عزیزم

بچه ی خوب و تمیزم

قربونت برم مهربونم

کوچولوی شیرین زبونم

قربون اون دست و پای بلوریت

قربون اون صورت مثل حوریت

برای من تو خوشگلی، مثل گلی

قشنگ و ناز و تپلی

بیا تو را ببوسم

کوچولوی ملوسم

 

بچه ی سوسکه خندید

به سوی مادر دوید

گفتمامان مهربونم

مامان شاد و خندونم

منم تو را دوس دارم

فدات بشم مادرم.

 

به عصر قسم خورد خدا

تو این سوره، بچه‌ها

می کنه آدم زیان

اگه نباشه ایمان

کارهای خوب که باشه

خدا هم راضی می شه

توکل کن بر خدا

صبور باشید تو کارها

همیشه و هر کجا

باشید به یاد خدا

 

بگو که ای خدایا

پناه من تو هستی

تویی که راه خود را

به روی من نبستی

پروردگار انسان

ای خدای مهربان

پناه می آرم به تو

از حمله های شیطان

شعرهای قرانی

اسدالله شعبانی

 

قالی سبز چمن

باز بهار آمده

به باغ و صحرا

پر شده از بوی گل

تمام دنیا

قالی سبز چمن

خیلی قشنگ است

شكوفة درختان

رنگ به رنگ است

به شاخه ها نشسته

صدها جوانه

كرده میان شاخه

پرنده لانه

درخت كرده دعوت

پرنده ها را

چقدر شاد و زیباست

نغمه ی آنها

 

کنار گل تو باغچه

نشستن دو تا زنبور

به مهمونی گرفتن

با به دونه ی انگور

خانوم و آقا مورچه

رد میشدن از اونجا

زنبورای مهربون

صدا زدن بفرما!

شاپرک و کفشدوزک

می پریدن رو گلها

زنبورا ی مهربون

صدازدن بفرما!

کنار باغچه حالا

زیاد شدن مهمونا

مورچه ها و کفشدوزک

شاپرک و زنبورا

به مهمونی گنده

دادن اون دو تا زنبور

منم بردم براشون

دو تا خوشه ی انگور

 

آی گربه ی نا قلا

بیا پاور چین بیا

به این سوراخ نگا كن

بگرد به موش پیدا كن

اون موشه را تو بردار

سربه سر موش بذار

ببین موشه چه نازه!

دمش چقد درازه!

چه دندونایی داره!

عجب چشایی داره!

اما چرا ترسیده؟

معلومه، گربه دیده

به گربه ی چاقالو

با بدن پشمالو

با اون چشای ریزش

با دندونای تیزش

موشه را گیر آورده

انگار اسیر آورده

موش اسیر بیداره

فقط فكر فراره

گربه هه خسته می‌شد

چشاش كه بسته می‌شد

موش كوچولو باترس و لرز

یواشكی جیم می‌شد

 

تو مثل نقطه هستی

سیاه و ریز ریزی

ولی باید بدانی

برای من عزیزی

 

برای دیدن تو

كنارت می نشینم

كمی خم می‌شوم تا

تو را بهتر ببینم

 

همیشه صبح تا شب

فقط مشغول كاری

تو خیلی دانه حتماً

میان لانه داری

 

دلت می خواهد الآن

بیایی روی پایم

چرا پس ساكتی تو؟

بگو الآن می آیم

 

تو را من دوست دارم

خودت شاید ندانی

تو كوچولوترین دوست برایم در جهانی

 

چشم و گوش و زبانم

بینی، دو دست و پایم

همه وجود و قلبم

هدیه داده خدایم

می دونیپاهای من کجا هستند؟

می دونی من با اونا چی کار می کنم؟

من هیچ وقت با پاهای برهنه بیرون از خانه راه نمی روم.

گُل ها را لگد نمی کنم.

پاهای من کوچک هستند ولی حتماً به زودی اندازه پاهای مامان و بابام می شوند.

کفش های بزرگ تر ها رو نمی پوشم.

در موقع ورزش با پاهام توپ رو شوت می کنم.

خوب می‌دوم و با دوستانم بازی می کنم.

در مقابل خداوند رویپاهایم می ایستم و نماز می خوانم و از او سپاسگذاری می کنم.

خدای بزرگ ما رو دوست داره.

این همه نعمت به ما داده تا ما از اونها به خوبی استفاده کنیم.

ما همه اونو دوست داریم و ازش متشکریم.

حالا فهمیدی من با هدیه خدای خوبم چی کار می کنم؟

 

نی نی وولکی کلاغی رو

دیده رو پشت بومشون

کلاغه قارقار می کنه

رفته صداش به آسمون

نی نی می گه آهای کلاغ

این قدر سروصدا نکن

بازیهای کلاغی رو

رو پشت بوم ما نکن

بابام تو خونه خوابیده

قارقار کنی بیدار می شه

مامانم هم ناراحت از

صدای قار و قار می‌شد

برو تو باغا بازی کن

آواز بخون با قاروقار

راستی! از اون جا که می آی

برای من گردو بیار

 

آی بازی بازی بازی دارم میرم به بازی

بازی قایم موشک

با پیشی ناز کوچک

چشم میذارم همیشه

تا پیشی قایم بشه

پیشی جونم قشنگه

کوچیک اما زرنگه

قایم می‌شد زیر تخت

یا میره روی درخت

هرجا بره پیشی جون

زودی میادش بیرون

چونکه منو دوست داره

تنهام نمیگُـــــــــذاره

 

از تو کتاب فصلها پاییز خانوم بیدار شد

چارقدشو سرش کرد مشغول کار و بار شد

دوید میون باغو گرما رو جابه جا کرد

باد سرد شیطونو راهی کوچه‌ها کرد

با دستای جادوییش درختارو جادو کرد

همه برگهای باغو با حوصله جارو کرد

کلاغارو خبرکرد قارو قار و قار بخونن

اومدن سرمارو همه دیگه بدونن

ابرا رو زود فرستاد تا که بباره بارون

اونوقت صدای پاییز پیچید تو گوش ناودون

بــــاز آمــده زمــســــتان

این فصــل سردِ سرسخت

زنـــــبـورك بیــــــچــــاره

یـــخ زد روی بـــند رخــــت

گنجشـــك بــرخود لرزیـد

تــا ننـــه ســرمــا را دیــــد

دســت سرد زمــسـتـان

تــــمــــام گلـــها را چـــیـد

بــــاغ از تـــرس زمستان

چشمان سبـزش را بست

بـــرفِ ســرد زمـــستان

روی چشمانــش نشست

از سوز و ســــرمای برف

گنجشــــك و بـاغ خوابیدند

در خـــوابِ چشمــانشان

هردو بـــهــــار را دیـــــدند

 

یـــــک و دو و ســـه

یــــک و دو و ســــه

روی ایـــــن زمــــین

جــــنگ دیگه بسه

چهار و پنج و شش

چهار و پنج و شش

مـــهربـــــونی کو

عـــاطفه کو شش

هفــت و هشت و نه

هفت و هشـــت و نه

آی بــــزرگتــــرا

وقــــت صلـــــح نو

ده و ده و ده

ده و ده و ده

دنیـــــای بی جنگ

چــــه خــوبه‌به به

 

کفشدوزک کوچولو

حسابی غصه‌داره

چون که برای دوختن

دیگه کفشی نداره

سوزنشو گذاشته

کنار گل تو باغچه

کاشکی براش بیارن

به لنگه کفش کهنه

نخهاشو قیچی کرده

تا که باشه آماده

وقتی کفشی نداره

نخها چه سودی داره

از اون دورا میادش

انگار صدای خش خش

داره میاد هزارپا

با به بخچه رو دوشش

تو بخچه اش گذاشته

هزار تا کفش پاره

حالا دیگه کفشدوزک

هیچ غصه ای نداره

 

عروسی

دیروز عروسی بود

در خانه‌ی بی بی جان

از صبح همه بودیم

در خانه‌ی او مهمان

به‌به همه جا پر بود

از شربت و شیرینی

یک گوشه پر از لیوان

یک گوشه پر از سینی

دایی و پدر بودند

مشغول چراغانی

یک دفعه هوا بد شد

ابری شد و بارانی

باران که رسید از راه

هی جَرجَر و جَرجَر کرد

او خانه‌ی بی بی را

چون خانه‌ی هاجر کرد

 

داشتیم بازی میکردیم ما بالا بلندی

یکی شده بود گرگ و مارودنبال میکرد بایک زرنگی

باید به روی یک بلندی ما میرفتیم

تا دست اون که گرگ شده به‌وقت نیفتیم

اگه به‌وقتی به روی زمین میموندیم

باید جای اون آقا گرگه رو میگرفتیم

وای خدا خدا خداجون توی دنیا

زندگیمون مثل همون بازیه اون بالابلندا

بلندیمون توئی که اگه بیائیم به بالا

دستای اون گرگ پلید نمیرسه به ما

اما خدا اگه بکنیم تورو فراموش

گفته های قشنگتو ما نکنیم گوش

اونوقت دیگه اون گرگه اون شیطون بدجنس

از تو مارو دور میکنه میشیم با اون همجنس

وای خدا خدا خدا از بما نگاه کن

تو بازی بالا بلندی همیشه مارو کمک کن

 

بابای من بهترین بابای دنیاست

اون گل سرسبد همه ی باباهاست

صبح تا شب کار میکنه کار میکنه کار

تا واسه من بخره هر چی که میخوام

بابا جونم ... بابا جونم

بابا جون قدر تورو خیلی میدونم

 

ببین چقدر تمیزم

پیش همه عزیزم

دستامو صابون زدم

مسواک به دندون زدم

اتو شده پیرهنم

پر از گله دامنم

 

شسته شده لباسم

میرم سر کلاسم

دوستم دارن بچه‌ها

میگن پیش ما بیا

 

من دخترم، من دخترم

روبان دارم روی سرم

موهام بلند و خوشگله

چشام به رنگ عسله

عروسکم خانم گلی

لپاش قشنگ و تپلی

لباس خوشگل به تنش

هزار تا گل رو پیرهنش

 

شعله های آتش

یك شب مهتابی

دهكده رفته به خواب

باپدر می گشتیم

لب رودی پر آب

 

سردمان بود و پدر

آتشی روشن كرد

هركس از هر گوشه

تكه چوبی آورد

 

شعله های آتش

سرخ و نارنجی و زرد

چهره های ما را

نورباران می‌کرد

 

ناگهاناحمد گفت

بچه‌ها، آن بالا

شعله ها ساخته اند

شكل طاووسی را

 

بعد از آن هرشعله

پیش چشمان ما

شكل مخصوصی داشت

زنده بود و زیبا

 

شعله ای، اسبی بود

شعله ای، یك آهو

شعله ای، شكل عقاب

شعله ای هم یك قو

 

كم كم آتش خوابید

زیر خاكستر و دود

شاد بر می گشتیم

چه شب خوبی بود.

صفورا نیرّی

 

این خونه رو کی ساخته...اوستای بنا ساخته

با چوب نعنا ساخته...تنهای تنها ساخته

دیو اومدو دیو اومد

کدوم دیو؟

دیوی که توی خواب بود

کدوم خواب؟

خوابی که تو چشات بود

کدوم چشم؟

چشمی که روزوگم کرد

کدوم روز؟

روزی که قصر ما بود

کدوم قصر؟

دیو اومدو دیو اومدو دیو اومد

کدوم دیو کدوم دیو کدوم دیو

 

صداش کنیم رهائی زمینی نه هوائی

انگار به فکر مائی انگار به فکر مائی

به فکر ما نبودی از غم رها نبودیم

دیو سیاه دود نمیشد یک شبه نابود نمیشد

 

این خونه رو کی ساخته...اوستای بنا ساخته

با چوب نعنا ساخته...تنهای تنها ساخته

درو بستی نمکی ...به درو نبستی نمکی

درو بستی نمکی...به درو نبستی نمکی

همینه که بی عروسکی...همینه که بی بادکنکی

یک الک بی دولکی ... همینه که بی عروسکی

 

این خونه رو کی ساخته...اوستای بنا ساخته

با چوب نعنا ساخته...تنهای تنها ساخته

خونمونو آب برده...قصه تورو خواب برده

دیو اومدو دیو اومد ... دیو اومدو دیو اومد

 

به خروس چاق و چله

نشسته روی پله

پراش چقدر قشنگه

قشنگو رنگارنگه

قوقولی قوقوش قوقولی قوقوش بلنده

بالهاشو هی وا میکنه میبنده

به تاج داره رو کله اش

ناخن داره رو پنجه اش

چشمای ریزی داره

ناخنای تیزی داره

خورشید که میره تو خونه

خروسه میره تو لونه

 

فرشته های زیبا

از آن بالا بیائید

از آسمان آبی

بسوی ما بیائید

 

ما هم فرشته هستیم

خدا را میستائیم

پاک و تمیزو روشن

مثل خود شمائیم

 

ما دختران زهرا

اهل نماز هستیم

پیش خدا و مردم

ما سر فراز هستیم

 

چه خوب و دلنشین است

نماز خواندن ما

نهال حق پرستی

به دل نشاندن ما

 

با چادر سفیدش

پروانه میزند پر

آرام مینشیند

بر جانماز مادر

 

مادر خریده امروز

چادر نماز اورا

چادر نماز او هست

زیبا به مثل گلها

 

با شمع و بسته ای گل

بابا خریده قرآن

بوی گلاب دارد

جلد طلائی آن

 

تا آسمان آبی

پروانه میپرد شاد

جشن عبادت اوست

به‌به مبارکش باد

 

باغ کلاس درس ما

پر از کتاب و دفتر است

بر سر میز و نیمکت

یک آسمان بال و پر است

 

معلم عزیز ما

راهنمای دوستی

با سخنش گشوده شد

پنجره های دوستی

 

باز بهار تازه را

به باغ درس هدیه کرد

آبی آسمان چکید

به روی برگهای زرد

 

معنی سبز دوستی

در دل بچه‌ها نشست

تخته و میز و نیمکت

جوانه زد شکوفه بست

 

آئینه ایم و صاف

بی رنگ و بی غبار

هم صحبت نسیم

همسایه بهار

 

یک آسمان امید

در پیش روی ماست

خورشید سرفراز

درجستجوی ماست

 

با اشتیاق و شور

همراه هم شویم

تا قله های نور

تا فتح روشنی

 

با بینشی زلال

تا قله های فضل

تا قله کمال

همراه ماه و مهر

 

باز هم دلم خدا!

تنگ شد برای تو

می‌زند پر این دلم

باز در هوای تو

لحظه‌ لحظه‌ ای خدا!

می‌زنم تو را صدا

نامت ای خدای خوب!

تازه می‌کند مرا

ای همیشه دلپذیر!

ای همیشه مهربان!

از تو زندگی گرفت

هر که، هر چه در جهان

ای خدای هر چه بود!

ای خدای هر چه هست!

از نشانه‌های تو

این جهان ما پر است

دیده‌ام همیشه من

در نشانه‌ها تو را

ای بهانه‌ی دلم!

ای خدا، خدا، خدا!

 تقی متقی

به دست خود درختی می نشانم

به پایش جوی آبی می كشانم

 

كمی تخم چمن بر روی خاكش

برای یادگاری می فشانم

 

درختم كم كم آرد برگ و باری

بسازد بر سر خود شاخساری

 

چمن روید درآنجا سبز و خرم

شود زیر درختم سبزه زاری

 

به تابستان كه گرما رو نماید

درختم چتر خود را می گشاید

 

خنك میسازد آنجا را ز سایه

دل هر رهگذر را می رباید

 

به پایش خسته ای بی‌حال و بی تاب

میان روز گرمی می‌رود خواب

 

شود بیدار و گوید ای كه اینجا

درختی كاشتی، روح تو شاداب

 عباس یمینی شریف

 

روز اول مهر

بچه‌ها دســـــته دســــته

دارن میرن مدرســــــه

خوشحال و شاد و خندون

 

مدرسه‌ها باز شــــده

صف میکشــــــن تو حیاط

 

همه چو شاخ نبـــــات

آقا مدیــــــر بـــا ناظــــــــم

میگن ز نظم و کتـــاب

زنگ اول خــــــوش آمــــــد

 

بــعضی بودن ناراحت

علی چــرا نــــــــیامد

 

او سال قبل با ما بود

کـــــــلاس چهــــارمی بود

دیــــــــگه باید می آمد

یک نـــــفر از بچه‌ها

همسایه بود با اون ها

گفت که علی با بابـــــاش

رفته دیگه از این جــــــــــــا

علی چو بود خوش اخلاق

دوستش داشتند بچه‌ها

دعای شبانه

 

 

دلم می خواد شب، همه شب

موقع خواب دعا کنم

با قلب خیلی کوچکم

خدا، تو را صدا کنم

بگم خیلی دوستت دارم

اندازه به آسمون

جا داری توی قلب من

خدای خوب و مهربون

هر جایی که پا می ذارم

پر شده از برکت تو

چه طور تشکر بکنم

از این همه نعمت تو

 

با این همه نشانه ها

بودنتو حس می کنم

همیشه، هر کجا باشم

تو با منی، خوب می دونم

از تو می خوام کمک کنی

با همه مهربون باشم

دروغ نگم به هیچ کسی

یک دل و یک زبون باشم

کمک کنی نرنجونم

دل بابا، دل مامان

اخم نکنم، قهر نکنم

بد نکنم به این و آن

از تو تشکر می کنم

که حرفامو گوش می کنی

شبت به خیر خدا جونم

منو فراموش نکنی

 طاهره خلیلی کسمائی

 

زنگ قرآن

زنگ، زنگ قرآنبود

زنگ با خدا بودن

از خدا شنیدن حرف

پاك و باصفا بودن

آمد و معلم گفت

«مرضیه! بخوان»، خواندم

ابتدای قرآن را،

در ادامه اش ماندم

ابتدای قرآن «حمد»

سوره ای كه مشهور است

سوره ای كه ما حفظیم

سوره ای كه چون نور است

بعد «حمد» و «بسم الله...»

«ذالك الكتاب» آمد

سخت شد برای من

خواندمش ولیكن بد

بچه‌ها كه خندیدند

حال من گرفت اما

دل زدم به دریا و

كردم آن زمان غوغا

بعد هم معلم گفت

«آفرین» و خندیدم

بیست داد در دفتر

من یواشكی دیدم!

 مرضیه اسکندری

 

شهر من

شهری رو كه من می خوامش

آسمونش آبی رنگه

دل آدماش همیشه

واسه ی همدیگه تنگه

شهر من همتا نداره

آره خب به شهر نابه

توی شهر من همیشه

غصه تا ابد تو خوابه

وفا و صفا و دوستی

توی شهر من مجازه

در سبز باغ خوبی

رو همه آدما بازه

توی شهر من به رسمه

كه همه با هم می خندن

این جوری با خنده هاشون

دلارو رو غم می بندن

شهری رو كه من می خوامش

آدماش همه به رنگن

سرجنگ با هم ندارن

واسه خوش بختی می جنگن

دل آدمای شهرم

از بدی خبر نداره

دلاشون خیلی بزرگه

معرفت ازش می باره

توی شهر من غریبی

واسه ی همه عجیبه

شهر من فریب نداره

خدایی! خیلی نجیبه

دل ای شهرم

خالی از ماتم و رنجه

شعر ای شهرم

ماتمو می ده شكنجه

توی شهر من درختا

سر به آسمون كشیدن

آدما از آسمونش

به بغل ستاره چیدن

شهر من دروغ بلد نیست

شهر من سواد نداره

نمی دونه كه خیانت

سرهم چند نقطه داره

شهرمو به روز می سازم

آسمونم می‌شد بامش

شهرمو به روز می سازم

شهری رو كه من می خوامش

 زهرا گودرزی

 

شبی که نمی شناسیم

همه شب ها عجیب اند

شب هایی که ماه کامل است

و دیوانه ها دیوانه تر می شوند

اما شب قدر عجیب تر است

 

همه شب ها عجیب اند

شب هایی که رویا می بینیم

و تا صبح با پروانه ای بر شانه لبخند

می زنیم

اما شب قدر عجیب تر است

 

همه شب ها عجیب اند

شب هایی که کابوس می بینیم

و باید با چوب کبریت بر روی رودخانه ها

پل بسازیم

اما شب قدر عجیب تر است

 

همه شب ها عجیب اند

شب هایی که خواب به چشممان نمی‌آید

و در بیداری خواب می بینیم

اما شب قدر عجیب تر است

 

همه شب ها عجیب اند

شب هایی که تخت می خوابیم

و در خواب بیداریم

اما شب قدر عجیب تر است

 

همه شب ها عجیب اند

شب هایی که منتظر فرداییم

و هزار بار از خواب می پریم

اما شب قدر عجیب تر است

 

همه شب ها عجیب اند

شب هایی که دوست نداریم هیچ وقت

صبح شوند

و هزار بار از خواب می پریم

اما شب قدر عجیب تر است

 

همه روزها و شب ها عجیب اند

روزهایی که خوبیم

روزهایی که بدیم

شب هایی که خوبیم

شب هایی که بدیم

روزها و شب هایی که می شناسیم

اما شب قدر عجیب تر است

شبی که نمی شناسیم!

لیلی شیرازی

 

 

 

 

با خویش

شب در دل خویش جستجویی کردیم

در اشک دوباره شستشویی کردیم

این بار به جای گفتگو با دگران

با خویش شدیم و گفتگویی کردیم

 قیصر امین پور

 

بی بال پریدن...

اسطوره بی بال پریدن ماییم

پروانه بی پریم و بی‌پرواییم

«لا» گوی خدایان و «بلی» گوی خدا

ماییم که در حجم زمان تنهاییم

 قیصر امین پور

 

دیشب كه توفان

در باغ پیچید،

یك شاخه را كند.

یك غنچه را چید.

 

باغ دلم شد

از غصه لبریز.

گویا رسیده

از راه پاییز.

 

چندی پس از آن،

دیدم در آن‌جا

صدها جوانه

در باغ زیبا

 

گل‌های قرمز

شاداب و زیبا

گل‌های آبی

هم رنگ دریا

 

بر غنچه‌ی لب

رویید خنده

چون دید باغم

شد سبز و زنده!

 

 

 

 

دیشب که خواب بودم

یک خواب بد بدیدم

از توی کوچه باغی

زوزه ی سگ شنیدم

 

گفتم که سگ دو باره

دنبال تو دویده

شاید به گازی محکم

تو را ز هم دریده

 

با این خیال بد بود

کز خواب خود پریدم

چون برّه ای هراسان

از جای خود جهیدم

 

تا آمدم به بیرون

اشکم بشد روانه

دیدم ولی نشستی

رو پشت بام خانه

 

ای گربه ی ملوسم

چشمم که بر تو افتاد

شکر خدا بگفتم

وز دیدنت شدم شاد.

 

خشک و سوزان بود

خاک کربلا

می بارید عطش

ظهر عاشورا

 

جای گل رویید

سرنیزه از خاک

هر غنچه شد از

تشنگی هلاک!

 

حتی آب آن روز

تشنه بود تشنه!

جای آب خوردند

بچه‌ها دشنه!

 

كنج چشمان قشنگ باغچه،

لابه لاى شمعدانى ها كسى ست

گرچه عطرش در هوا پیچیده است

پشت گل ها صورتش معلوم نیست

 

شاپرك دور سرش پرمى زند،

روى موهایش پر از پروانه است

میهمان قاصدك ها مى شود،

قلب سبزش گرچه صاحبخانه است

 

برگ ها با خنده نازش مى كنند،

غنچه ها پیراهن او مى شوند

شاپرك هاى قشنگ باغچه،

چین روى دامن او مى شوند

 

روزهایى هم كه سرما مى خورد

با كمى گل روبه راهش مى كنند

من نگاهش را نمى بینم ولى،

شمعدانى ها نگاهش مى كنند

 

خوش به حال شمعدانى هاى باغ،

صورتش را بارها بوسیده اند

چهار فصل سال را گل مى دهند،

رازقى هایى كه او را دیده اند

 

حیف اما راه بین چشم ما،

با تن گلبرگ گل ها بسته است

كاشكى او روزنى پیدا كند،

چشم هاى من كه دیگر خسته است

 

كاش مى شد روزى از این روزها،

پرده هاى شمعدانى را كشید

یا براى دیدن چشمان او،

برگ ها را یك به یك از شاخه چید

 

در میله ‌جای كابل

با نام و یاد كودك

در جشن گل نشستند

خورشید‌های كوچك

 

مانند آفتاب است

این دختر هزاره

چشمش شبیه بادام

دستش پر از ستاره

 

 

زرمینه دختران را

تا قندهار برده

دیدم لبان سرخش

شاید انار خورده

 

وقتی كه می‌برآید

این شوخ تاجیك از در

بر دور چادرِ او

پروانه می‌زند پر

 

پیراهنش كه سبز است

گلچهره یا بهار است

آن نونهال ازبك

او لاله‌ی مزار است

 

این دختران افغان

گل‌های باغ كابل

ریحان، بنفشه، نرگس

مریم، شكوفه، سنبل

 

كاغذ‌پران خوبم

كاغذ‌پرانِ رنگی

از تو فضای شهرم

لبریز از قشنگی

 

در اوج آسمان‌ها

چرخی بزن برایم

تا بشكفد لبانم

تا پر زند صدایم

 

با غُته‌های نازت

از شوقِ تارِ شیشه

همرنگِ بالِ كفتر

چك چك بزن همیشه

 

هم بازی قشنگم

از باد‌های خسته

از روزهای ابری

خیلی دلم شكسته

 

آغاز خشم و جنگت

آغاز ماست

جنگی بدون آتش

جنگی كه خوب و زیباست

 

جنگی كه شعله‌هایش

از چرخه‌ها بخیزد

یك آسمان ستاره

در كوچه‌ها بریزد

 

كاغذ‌پران خوبم

آزاد می‌شوی تو

فریاد می‌زنم من

دلشاد می‌روی تو

 

كاغذپران بادبادك.

غتهپایین كشیدن بادبادك باسر؛ یاهمان شیرجه زدن.

تار شیشه نخ مخصوص بادبادك بازی كه برندگی داشته باشد.

چرخه وسیله‌ای برای جمع كردن نخ بادبادك

آزادشدن رها شدن ویاپاره شدن نخ باد بادك در آسمان

 

در چشم های مادر

آبی آسمانی

روًیای سبز نوروز

معنای زندگانی

 

در اشك های مادر

پاكی آب باران

رنگین كمان روشن

آوای چشمه ساران.

 

مادر زعشق سرشار

روح نثار و ایثار

در راه كودكانش

مادر بود فداكار

 

مادر چراغ خانه

گرمای آشیانه

مهرش درون قلبم

ماناست جاودانه.

 

مادر همیشه بیدار

مادر همیشه در كار

باشد برای فرزند

مادر همیشه غم خوار

 

مادر همیشه خوش قلب

مادر همیشه دل سوز

مادر همیشه روشن

خورشید عالم افروز.

 

در نغمه های مادر

لالایی محبت

شعر بلند پیوند

آوای انس و الفت

 

در پند های مادر

شیرینی سعادت

آسایش دو گیتی

 بینهایت.

 

مادر تو صبح پاكی

برتر ز آب و خاكی

در مشرق محبت

خورشید تابناكی

 

تو مایهً غروری

سرچشمهً سروری

سرشار شعر و شوری

بخشندهً شعوری.

 

مادر همیشه بیدار

مادر همیشه در كار

باشد برای فرزند

مادر همیشه غم خوار

 

مادر همیشه خوش قلب

مادر همیشه دل سوز

مادر همیشه روشن

خورشید عالم افروز.

 

مادر دلش رحیم است

قلبش مرا حریم است

روحش پناهگاهم

در لحظه‌های بیم است

 

قلبش طپد برایم

خود را كند فدایم

پر میشوم ز

چون میكند صدایم.

 

بخشندهً جوانیست

معنای زندگانیست

لبخندش آسمانیست

 جاودانیست

 

آرامش نسیم است

بخشنده و كریم است

در بوستان هستی

چون گل پر از شمیم است.

 

مادر همیشه بیدار

مادر همیشه در كار

باشد برای فرزند

مادر همیشه غم خوار

مادر همیشه خوش قلب

مادر همیشه دل سوز

مادر همیشه روشن

خورشید عالم افروز.

 

شد زمستان انگار...ننه سرما آمد

ننه در توبره اش...چه برامان دارد؟

 

تخمه یا شیرینی...قصه ای یا حرفی

هیچ برف آورده...جانمآدم برفی

 

ننه سرما آمد...دست در دستش دی

این یکی دیگر کیست؟ بچه کوچک وی

 

برف و بادو باران...هست با دی همراه

بعد از آن میماند...پیش ما تا یک ماه

 

چون که شد دی خسته...میرود ازاینجا

ننه خواهد آورد ...جای او بهمن را

 

دی و بهمن با هم ...دو برادر هستند

بجز اینها هم هست...یک برادراسفند

 

بوی گل میگیرد...بعداز اسفند زمین

ننه برمیگردد...میرسد فروردین

افشین اعلا

 

وقتی‌که آمد فصل پائیز

من درحیاط خانه بودم

در لابه لای بوته گل

دنبال یک پروانه بودم

یکدفعه یک باد تندی آمد

مثل دیوی زوزه ای سر داد

یک سیلی محکم به گل زد

گل ناگهان تا خورد و افتاد

از دیدن افتادن گل

غمگین شد آن پروانه شاد

با حالتی انوهگین گفت

آخر چه بی رحمی بی رحمی ای باد

گلبرگها را از تن گل

آن باد وحشی ناگهان کند

دزدید با خود برد ناگاه

هر رخت را از روی هر بند

پروانه خیلی ناله میکرد

زیرا که زخمی بود و خسته

رفتم که حالش را بپرسم

دیدم که یک بالش شکسته

ابر سیاهی گریه سرداد

شد قلبم از اندوه لبریز

من در حیاط خانه بودم

وقتی‌که آمد فصل پائیز

سید احمد میر زاده

 

پیش ترها این دلم آزاد بود

روستای شعر من آباد بود

 

بیل بود و پاره ای نان و نمک

سفره از آواز بلبل شاد بود

 

آسمان از درس باران می نوشت

در کلاس ما پر از استاد بود

 

زشت بودن را کسی باور نداشت

قهر بودن پیش ما بر باد بود

 

آن قدر بودند مردم گرم رو

شرمگین خورشید در مرداد بود

جنگل از دست تبر آسوده دل

هر کجا باغی پر از شمشاد بود

 

با پرنده هیچ کس کاری نداشت

قلب ما بی آهن و فولاد بود

 

آسمان و دشت شیرین تر ز هم

قصه گوی روستا فرهاد بود

 

شادمانی های ده یادش به خیر

لحظه‌هایی را که دل آزاد بود

لقمان دهقانی رحیم ابادی

 

آرزوی ژاکت

قارو قارو قار

باز هم کلاغ

خانه کرده است

در میان باغ

 

زرد و زرد و زرد

رنگ باغ ها

روی شاخه ها

جنگ زاغ ها

 

سرد و سرد و سرد

سرسر تگرگ

های و هوی باد

توی گوش برگ

 

یک نفر هنوز

روی نیمکت است

آرزوی او

شکل ژاکت است

لقمان دهقانی رحیم ابادی

 

پروانه رنگ‌رنگ زیبا

باز آمده ای به خانه ما

در گوشه پنجره نشینی

تا باغ قشنگ را ببینی

مهمان قشنگ رنگ‌رنگم

همبازی کوچک قشنگم

امروز که غنچه های زیبا

لبخند زده به صورت ما

من میکنم این دریچه را باز

پروانه من در آ به پرواز

پروین دولت آبادی

 

تق تق تق بر در زد - بابا از بیرون آمد

رفتم در را باز کردم - را پیدا کردم

وقتی بابا را دیدم ... فوری او را بوسیدم

بابا آمد نان آورد... با لبخندش جان آورد

بابا خندید قه قه قه... مامان خندید به‌به

با او روشن شد خانه - او شمع و ما پروانه

 

پارک محله ی ما

قشنگه باصفا

گلهای زیبا داره

حوض داره واب نما

به باغبون پر کار

اونجا مشغوله کاره

چمن ها را اب میده

تو باغچه گل میکاره

وقتی کاری ندارم

میرم تو پارک میشینم

رقص پروانه ها را

روی گلها می بینم

پارک محله ی ما

به جای خوب وزیباست

جای برای بازی

ورفع خستگیهاست

پارک محله ی ما

سطل زباله داره

رفتگر مهربون

تو اون کیسه میذاره

اگر زباله ای بود

باید تو سطل بریزیم

با پاکی ونظافت

پیش خدا عزیزیم

 

تو دفتر نقاشی

عکس به گل کشیدم

گلی از اون قشنگتر

دور و برم ندیدم

روی گل قشنگم

اسم تو رو گذاشتم

اسمی از اون قشنگتر

واسش سراغ نداشتم

اسم تو را معلم

تو را که مهربانی

در باغ علم وایمان

همیشه باغبانی

 

دویدم و دویدم

به باغ وحش رسیدم

فیل کوچولو را دیدم

چه خرطوم بلندی داشت

دندونای قشنگی داشت

نشسته بود با مسواک

دندوناشو می کردپاک

خرگوش ناز تپلی

پایین وبالا می پرید

از جلوی فیل کوچولو

رد می‌شد و هی می دوید

خرگوش فرز و چالاک

نگاهی کرد به مسواک

گفتآقافیل چه میکنی؟

دندوناتو پاک می کنی؟

فیل کوچولو دهانشو با آب شست

مسواکشو کنار گذاشت

رو کرد به خرگوشه وگفت

 آره عزیزم

دندونو مسواک میکنم

دهنمو خوب پاک میکنم

تا دهنم خوشبو بشه

مثل گل شب بو بشه

مسواک زدن مفیده

هر دندونی با مسواک

سالمه وسفیده

 

می گشایند باز مدرسه را

مهر ماه است، ماه مهر و امید

روز دیدار دوستان آید

می توان باز روی یاران دید

باز آموزگار ما آید

با دلی گرم همچنان خورشید

بگشاید به خنده آن لب شاد

با خود آرد هزار گونه نوید

ای تو آموزگار مهر آموز

می توان با تو داشت گفت و شنید

از نگاه تو دوستی ریزد

بر لبانت سرود صبح امید

پروین دولت آبادی

 

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پندآموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشگکی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریزعلی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می‌شدیم

ما پر از تصمیم کبری می‌شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درد و رنج و کار

بچه‌های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم

لااقل یک روز کودک می‌شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشق ها را خط بزن

محمد علی حریری جهرمی

 

کودک من، بهارمن

مایه ی افتخار من،

عیدت مبارک

کودک مهربان من،

بلبل خوشزبان من،

عیدت مبارک

ای گل خوبروی من،

طوطی قصه گوی من،

عیدت مبارک

کودک من، امید من،

بخت خوش سفید من،

عیدت مبارک

سروده محمود کیانوش نقل از ماهنامه شهرزاد

 

دایه ی زمین

 

بر شاخه شکوفه

 

خوش چشم باز کرده،

 

گنجشک در کنارش

 

آواز ساز کرده

 

فصل بهار این است

 

او دایه ی زمین است

 

خورشید رنگ و بویی

 

دیگر به باغ داده،‌

 

از گل به دست شاخه

 

صد چلچراغ داده

 

فصل بهاراین است،

 

او دایه ی زمین است.

 

تا آن هوای وحشی

 

آرام و نرم گشته،

 

قلب زمین دوباره

 

پر شور و گرم گشته

 

فصل بهاراین است،

 

او دایه ی زمین است.

 

آورده از سر کوه

 

باد ابر و ابر باران،

 

داده عجب صفایی

 

باران به کشتزاران

 

فصل بهاراین است،

 

او دایه ی زمین است.

 

خاموشی و سیاهی

 

از خاک و آب رفته؛

 

آواز و روشنایی

 

تا آفتاب رفته

 

فصل بهاراین است،

 

او دایه ی زمین است.

 

سروده محمود کیانوش نقل از ماهنامه شهرزاد

 

 

 

 

توپ زرد

توی حیاط خونه

گم شده توپ زردم

همه جا رو من دارم

دنبال اون می‏گردم

همین دور و برا بود

نمی‏دونم کجا رفت

من که کاریش نداشتم

از پیش من چرا رفت

خدا جونم تو لطفاً

توپ منو صدا کن

خوب می‏دونی اون کجاست

اونو برام پیدا کن

معصومه سادات وزیی ثانی

نقل از ماهنامه شهرزاد

 

فصل پاییز

 

کلاغه میگه خبرخبر

 

پرستوها میرن سفر

 

حالا که فصل پاییزه

 

برگ درختا می ریزه

 

بارون می باره نم نم

 

به‌وقت زیاد به‌وقت کم

 

هوا به خُرده سرده

 

برگ درختا زرده

 

پاییز خیلی قشنگه

 

ببین چه رنگارنگه!

 

مهری طهماسبی دهکردی

 

 کودک و ایران

من کودکم یاد آور بهاران

روشن تر از رخسار سبزه‌زاران

می آیم از کانون عشق و ایمان

از سرزمین ایران، از سرزمین ایران، از سرزمین ایران

دامان او، دامان اولینم

والاترین گهواره ی یقینم

در گوش جان آواز جویبارش

لالای دلنشینم ...

 

 

از کوه او آزادگی گرفتم

از چشمه سارش سادگی گرفتم

دور از غرور، از شاخه های پر بار

افتادگی گرفتم، افتادگی گرفتم

 

 

ایران! تو آن خرم ترین بهشتی

با آب و خاکت، روشنی سرشتی

با خط خوانا در کتاب تقدیر

تاریخ را نوشتی ... تاریخ را نوشتی ...

 

در دامنت آموختم الفبا

خواندن، نوشتن، حرف و صوت و آوا

پروردی ام با مهر و تندرستی

از جان و تن توانا

 

ایران، تو را همواره می پرستم

من نونهالم، ریشه در تو بستم

ای مادر آزاده، از تو زادم

از هستی تو هستم ...

مهری طهماسبی دهکردی نقل از مجله رشد

 

 

سلام بید، سبز است

سلام رود، آبی ست

سلام گرم خورشید

بلند و آفتابی ست

سلام ابر، خیس است

سلام ماه، روشن

سلام چشمه، ست

شبیه خنده من

سلام مرغ حق، حق

سلام باد، هو هو

سلام غنچه مخفی ست

میان خنده او

خدای روشنی ها!

خدای مهر و لبخند!

همه از دور و نزدیك

سلامت می فرستند

تقی متقی

 

زری کوچولو

زری کوچولو پنج سالشه،

اما چادر نماز داره

مقنعه ای خیلی قشنگ،

تسبیح و جانماز داره

 

او همیشه مثل بی بی

می شینه روی جانماز

دستاشو بالا می بره

تا بکنه راز و نیاز

 

دوست داره اون بعدِ نماز

مثل بی بی دعا کنه

تسبیحِ شو بگردونه

خدا خدا، خدا کنه.

محمد منصوری

 

باغ رؤیا

بیهوده می گردد

توی خیابآن‌ها،

آن دختر غمگین

آن دختر تنها

 

اسباب بازی ها

با یک نگاه سرد

او را رها کردند

با سینه ای پردرد

 

دیگر نمی خندد

آن دختر تنها

یک آه سهم اوست

از این عروسک ها

 

در باغ رویایش

یک تاب می بیند

او هرچه می خواهد

در خواب می بیند.

علیرضا روحانی

 

برره تنها

در دشت زیر بوته ای

یک برّه، تنها مانده است

حتما دوباره طفلکی

از گلّه اش جا مانده است

 

ای کاش می دانست او

صحرا که جای خواب نیست

وقتی‌که گلّه می‌رود

وقتِ چرا، یا آب نیست

 

گرگ سیاهی ناگهان

اینجا اگر پیدا شود،

یا این که یک روباه پیر

بوی غذا را بشنود

 

می افتد اینجا بازهم

یک اتفاق شوم و بد

ای کاش چوپان زودتر

این برّه را پیدا کند.

محمد جبرییلی

 

سنگ

من مثل صخره، محکم

بسیار استوارم

مانند کوهِ کوچک

فرزند کوهسارم

 

از باد و سیل و طوفان

هرگز دلم نترسید،

صد صاعقه مرا زد

اما دلم نلرزید

 

می بینی ام تهِ چاه

تا قلّه دماوند

در کوچه و خیابان

در جای جای الوند

 

من هرکجا که باشم

سرسخت و رنگ‌رنگم،

در پیش هرچه سختی

تنها منم که سنگم.

 

من نغمه سرای كودكانم

شادست ز مهرشان روانم

عباس یمینی شریفم

گیرید ز كودكان نشانم

عباس یمینی شریف از نخستین ان و نویسندگان كودكان كشورمان است. او در خرداد سال در محله پامنار تهران به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی او در دربند گذشت. علاقه یمینی به شعر كودك با ورود او به دانش‌سرای عالی(دانشگاه) افزایش پیدا کرد. در سال اولین شعرش برای کودکان در مجله «نونهالان» منتشر شد. در سال اشعار او در کتاب‌های درسی دوره ابتدائی ایران وارد شد. یمینی شریف برای تحصیلات عالی تر به خارج از ایران سفر کرد و به تحصیل دوره تخصصی در آموزش کودکان پرداخت. همچنین از کارهای مهمی که او بعد از بازگشت به ایران انجام داد، این بود که دبستان روش نو را پایه گذاشت که بعدها با گسترش فعالیت به مجموعه آموزشی از کودکستان تا پایان دوره راهنمائی تبدیل شد. اولین شماره مجله کیهان بچه‌ها از طرف مؤسسه کیهان انتشار یافت؛ که یمینی به عنوان مدیر مجله در آنجا مشغول بود. کتاب کلاس اول ابتدائی نوشته ی او به کتاب «دارا و آذر» معروف است و سال‌ها اولین کتاب آموزشی کودکان ایران بود. همچنین او به نگارش کتاب سواد آموزی به بزرگسالان برای کلاس‌های مبارزه با بیسوادی نیز پرداخت. عباس یمینی شریف از بنیانگزاران شورای کتاب کودک نیز بود. بیش از سی اثر شعر و داستان او در دوران حیاتش به انتشار رسید و برنده جوایز متعدد در ادبیات کودکان شد. یمینی شریف زمانی در زمینه ی شعر كودك فعالیت می کرد كه كسی به نام كودك در ایران شناخته نمی‌شد. او خود در این باره می‌گوید پنجاه سال پیش كه به سرودن شعر برای كودكان و نوجوانان پرداختم، كس دیگری به نام كودكان وجود نداشت. تنها چند مانند ایرج میرزا، یحیی دولت‌آبادی، مهدی قلی خان هدایت، ملك‌الشعرای بهار، حبیب یغمایی، پروین اعتصامی، گل گلاب و یكی دو تن دیگر چند شعری برای كودكان سروده بودند؛ بنابراین، باید گفت یمینی شریف نخستین كسی است كه از همان آغاز تمام سعی خود را در مورد شعر كودك صرف كرد و جز شعر كودكانه نسروده و جز به كودك فكر نكرد. به این دلیل، باید او را نخستین كودك در ایران بدانیم؛ علاوه بر این‌ها، او نه تنها شعرهای كودكانه بسیاری سرود، بلكه اشعارش از نظر فضای كودكانه‌ای كه داشت، از اشعار پیشین ممتاز بود. به هر حال، یمینی شریف تنها ی است كه بیش‌ترین تعداد از اشعار او طی بیش از پنجاه و پنج سال به طور مرتب در كتاب‌های دبستانی آمده است؛ تا جایی كه هم اكنون نیز تنها در كتاب‌های فارسی دبستان شعر او وجود دارد. عباس یمینی شریف، این نغمه‌سرای كودكان، عمری دراز نیافت و پس از طی بهار، كه به قول خودش نیم قرن آن به گشت و گذار در باغ شعر كودكان سپری شده بود، سرانجام در آذر سال جان به جان‌آفرین تسلیم كرد. رحمت خداوند بر او باد. یمینی شریف در طول فعالیت‌های ادبی خود علاوه بر سرودن شعر به كارهای متنوعی در این زمینه دست زد از جمله نوشتن قصه‌های منظوم، نمایش‌نامه‌‌های كودكانه، ترجمه اشعار كودكانه خارجی به فارسی،‌قصه‌ها و نمایش‌نامه‌های منثور، ترجمه‌ی داستان،‌مطالب علمی و مطالب اجتماعی، و نوشتن كتاب اول ابتدایی برای دبستان‌ها. اولین كتاب او با نام آواز فرشتگان در سال منتشر شد و بیست و هفتمین و آخرین كتاب او نیز سیاهك و سفیدك بود كه با نقاشی پرویز كلانتری در سال انتشار یافت.

 

باز کردم قفس بلبل را

او ولی بال و پری باز نکرد

گفتم ای بلبل من آزادی

رفت یک گوشه و پرواز نکرد

 

راز عکس العمل بلبل را

رفتم و از پدرم پرسیدم

پدرم خنده تلخی زد و گفت

 پسرم آن چه تو دیدی دیدم

 

کارش از کار گذشته؛ یعنی

بلبلت کرده به اینجا عادت

چون به فردا برسی عاقل باش

کار امروز بماند یادت

 

حرف دیروز پدر یادم هست

تا که عمر و نفسی بگذارد

زندگی بر سر راهم شاید

مثل بلبل قفسی بگذارد

یحیی علوی فرد ماهنامه باران شهریور

 

بهار دیگر

وقتی‌که می‌آید بهار

با کوچ سرمای زمین

احساس هامان می شوند

گرم از نفس های زمین

 

تالاب ها پر می شوند

از دسته های شاد قو

جاری است در دست نسیم

آواز و شعر و رنگ و بو

 

لبخندها گل می کنند

گلبرگ ها وا می شوند

پروانه ها سر می رسند

گرم تماشا می شوند

 

دل ها ولی هستند باز

در فکر ناب و بهتری

چون در رگ ما جاری است

خون بهار دیگری

شش دانه قاشق

شش دانه بشقاب

نان و نمكدان

یك كاسه ی آب

دیگی پر از آش

یك شام ساده

در دور سفره

یك خانواده

با مهربانی

با هم نشستند

در سینه

بر چهره لبخند

گفتند اول

نام خدا را

خوردند با هم

نان و غذا را

یك سفره ی خوب

یك شام دلخواه

بعد از غذا هم

الحمدلله

مصطفی رحماندوست

 

دیشب شب بدی بود

بسیار بدتر از بد

زیرا كه تب به جانم

یك تیر آتشین زد

می سوخت مثل كوره

تا صبح پیكر من

دستی نبود اما

از لطف بر سر من

تب بود و درد هم بود

مادر نبود اما

تا با محبّت خود

تسكین دهد دلم را

اما نه، یك نفر بود

در آن سیاهی شب

وقتی كه او می آمد

می رفت از تنم تب

از كوشش پرستار

شب شد چو روز روشن

امروز خوب خوبم

تب رفته از تن من

مصطفی رحماندوست

 

تیك و تیك و تیك

صبح شد بچه‌ها

با نام خدا

برخیزید از جا

برخیزید از جا

با لب خندان

سلام به بابا

سلام به مامان

شستشوی دست

شستشوی رو

با آب تمیز

بگیرید وضو

با نماز صبح

با شكر خدا

می‌شود آغاز

روز خوب ما

مصطفی رحماندوست

 

پدرم گفت «برو» گفتم چشم»

مادرم گفت «بیا» گفتم «چشم»

 

هر چه گفتند به من، با لبخند

گوش كردم همه را، گفتم چشم

 

مادرم شاد شد از رفتارم

خنده بر روی پدر آوردم

 

با پدر مادر خود، در هر حال

تا توانستم، نیكی كردم

 

پدرم گفت «تو خوبی پسرم»

مادرم گفت «از او بهتر نیست»

 

آسمان خنده به رویم زد و گفت

«پسرك از تو خدا هم راضی است.»

مصطفی رحماندوست

 

آب آبی است آسمان آبی است

موجِ دریای بیكران آبی است

 

آبی آرامش است، خوشحالی است

بال بال پرندگان آبی است

 

در زمستان سرد و بارش برف

رنگِ احساس این و آن آبی است

 

خنده آبی است، دوستی آبی است

دلِ پر مهرِ مهربان آبی است

 

غم، سیاه است و سرد و طولانی

غمِ كوتاهِ كودكان آبی است

 

شعر، یعنی خیالِ آبی رنگ

پیچ و خمهای داستان آبی است

 

آخرین حرفِ آبی‎‎ام این است

بهترین رنگ این جهان آبی است!

مصطفی رحماندوست

 

 شاطر چطوری؟

قربانت آقا!

خسته نباشی.

ممنون، بفرما!

حالت چطور است؟

الحمدالله!

كارت چه طور است؟

دلخواه دلخواه!

یك سنگك داغ!

قربان دستت.

باشد سر چشم

اما به نوبت!

مصطفی رحماندوست

 

یك دوست دارم

كه مهربان است

جایش همیشه

در آسمان است

او صورتم را هی می‌کند ناز

یا توی گوشم

می‌خواند آواز

اسمش نسیم است

آرام و شاد است

بابای خوبش

آقای باد است

مصطفی رحماندوست

 

برف های سرد تر

نی نی توی حیاطه

چشمش به آسمونه

منتظره برف بیاد

از ابر دونه دونه

 

به ابر میگه چرا کم

برف می آری واسه مون

زمستونه! لم نده

بی کار توی آسمون

 

برف های دیروز تو

هی چیکه چیکه آب شد

آدم برفی ای که

ساخته بودم خراب شد

 

برف های سردتر بریز

توی حیاط خونه

برفی که زود آب نشه

یکی دو روز بمونه

 ناصر کشاورز

جوراب

یك چیز تازه

فهمیده ام من

كاری ندارد

جوراب شستن

من شستم آن را

امروز با دست

چون مادر من

كارش زیاد است

جورابم الان

روی طناب است

هم پاك و زیبا

هم خیس آب است

خورشید خانم

تابیده بر آن

پس می‌شود خشك

جورابم الان

 ناصر کشاورز

 

به بشقاب سفالی

نی نی وولکی چی داره؟

به بشقاب سفالی!

آبینه رنگ بشقاب

با نقشی خوب و عالی

 

عکس به دونه ماهی

چاپ شده توی بشقاب

نی نی وولکی می ریزه

رو ماهیه کمی آب

 

می گه دلم نمی خواد

رو ماهی آش بریزم

به‌وقت تنش می سوزه

ماهی جون عزیزم

 

ماهی من جون داره

حرف میزنه راه میره

به روز اگه تو بشقاب

آب نریزم می میره

 ناصر کشاورز

 

سه ستاره

باد آسمان را

دیشب تكان داد

سه تا ستاره

در دستم افتاد

بودند آن‌ها

بسیار زیبا

یك دانه اش را

دادم به بابا

آن دیگری را

دادم به مادر

دیدم كه مانده

یك دانه دیگر

آن را به بالا

پرتاب كردم

این كارها را

در خواب كردم!

 ناصر کشاورز

 

خدا

دانا خدای مهربان

اندر زمین و آسمان

هر چیز یا هرگونه كار

باشد به پیشش آشكار

هركس بگوید حرف زشت

جایش نباشد در بهشت

آهسته گویی یا بلند

داند خدای ارجمند

هرروز و شب نامش بخوان

منما خدا دور از زبان

یزدان همیشه یار تو

خشنود باد از كار تو

 عباس یمینی شریف

 

بچه‌ی خوب و عاقل و هوشیار

اول صبح می‌شود بیدار

می‌رود از اتاق خود بیرون

می‌برد آب و حوله و صابون

می‌كند دست و روی خود را پاك

خوب دندان خویش را مسواك

می‌زند شانه‌ی تمیز به موی

صاف و براق می‌كند سر و روی

می‌نماید لباس تمیز دربر

می‌رود با ادب به پیش پدر

سخن اول و شروع كلام

می‌كند با پدر به مهر سلام

می‌رود با دهان خندان پیش

می‌زند بوسه دست مادر خویش

می‌نشیند برای صبحانه

بعد از آن ترك می‌كند خانه

به دبستان برای كسب كمال

بچه‌ی خوب می‌رود خوشحال

 عباس یمینی شریف

 

من و ماه

ای ماه آسمانی

امشب شدی كمانی

می آورد به دلها

نور تو شادمانی

 

شبها مكن فراموش

ما را ز پاسبانی

روز از تمام چشمان

خود را كنی تو پنهان

 

خواهی ترا نبیند

شب می شوی نمایان

پنهان چگونه ماند

روی سفید تابان

 

آن دور دور از ما

بی همنشین و تنها

در آسمان گرفتی

آن بالا بالاها جا

تا آنكه از بلندی

ما را كنی تماشا؟

 

ای ماه شب پرستم

من در پی تو هستم

شبها به روی زیبات

چشمان خود نبستم

امشب كبوتری شو

بنشین به روی دستم

 

تاكم كمك كنم ناز

با من بخوانی آواز

بازی كنیم و

با هم كنیم پرواز

صبح سحر به جایت

برگردی از زمین باز

 

نه نه، در آسمان باش

بین ستارگان باش

آنها چو كودكان اند

مادر برای شان باش

با هر كدام از آنها

غمخوار و مهربان باش

 عباس یمینی شریف

 

خدا

به مادر گفتم آخر این خدا كیست

كه هم در خانه‌ی ما هست و هم نیست.

تو گفتی مهربان‌تر از خدا نیست

دمی از بندگان خود جدا نیست

چرا هرگز نمی‌آید به خوابم

چرا هرگز نمی‌گوید جوابم؟

نماز صبحگاهت را شنیدم

تو را دیدم، خدایت را ندیدم

به من آهسته مادر گفت‌ فرزند!

خدا را در دل خود جوی یك چند

خدا در بوی و رنگ گل نهان است

بهار و باغ و گل از او نشان است

خدا در پاكی و نیكی است فرزند

بود در روشنایی‌ها فرزند

به هر كاری دل خود با خدا دار

دل كس را زبی‌مهری میازار

 پروین دولت آبادی

 

آفتاب و مهتاب

آفتاب مهتاب چه رنگه!

چقدر هر دو قشنگه

یكی روشنی روز

یكی نور شب‌افروز

یكی طلای زرده

یكی نقره‌ی سرده

یكی پرتو خورشید

به روی خاك پاشید

یكی از ماه زیبا

بتابد بر همه جا

آفتاب مهتاب چه رنگه!

چقدر هر دو قشنگه

 پروین دولت آبادی

 

شب‌ها چراغ مهتاب

با نور سیم‌گونش

می‌ریخت نقره‌ی ناب

بر روی جوی هر آب

می‌رفت پرتو ماه

با جویبار آب

می‌خواند جویباران

آواز باد و باران

شعر خوش بهاران

در گوش رهگذاران

 پروین دولت آبادی

 

خورشید خانم كه خسته بود

رفت پشت ان كوه كبود

هلال ماه ابرو كمان

نشست كنار آسمان

ستاره‌ها دور و برش

الماس‌ می‌ریختند به سرش

وقتی كه شب سحر شد

خروس از آن خبر شد

قوقولی قوقو را سر داد

به بچه‌ها خبر داد

كی خواب و كی بیداره!

صبح شده وقت كاره!

 پروین دولت آبادی

 

برف آمده شبانه

رو پشت‌بام خانه

برف آمده رو گل‌ها

رو حوض و باغچه‌ی ما

زمین سفید هوا سرد

ببین كه برف چها كرد

رو جاده‌ها نشسته

رو مسجد و گلدسته

برف قاصد بهاره

زمستان‌ها می‌باره

سلام سلام سپیدی!

دیشب زراه رسیدی؟

 پروین دولت آبادی

 

پاشو، پاشو، خورشید و نگاه کن

پاشو، پاشو، آفتابو صدا کن

پاشو، پاشو، لباستو بپوش

پاشو، پاشو، آماده شو بکوش

.

حرف منو گوش کن

خوابو فراموش کن

زنده کن با ورزش دل و جان

.

ای کودک زیبا

زودتر پاشو از جا

نیرو بخشد ورزش به انسان.

 

دنیای ما بر پا از کوشش و کاره

هر کس که بیکاره تنبل و بیماره

راستی که بی کاری مایه هر عیبه

باعث رسوایی، باعث آزاره.

 

هرکس کاری یا هنری داره

قاضی، کارگر یا که پرستاره

من به روزی از روزا

گفتم اینو به بابا

که چه کاری واسه ما

بهتره فردا؟

گفت عزیزم بابا جون

هر کاری رو که انسان

خوبه بده انجام اونو

خوبه همون.

 

دنیای ما بر پا از کوشش و کاره

هر کس که بیکاره تنبل و بیماره

راستی که بی کاری مایه هر عیبه

باعث رسوایی، باعث

 

ما دانش آموزیم

سربلند و پیروزیم

باغ سبز فرداییم

نونهال امروزیم.

 

صبح ما بود تابان

قلب ما بود شادان

بخت ما بود خندان

شادكام و بهروزیم.

 

جان ما گل افشان است

گلشنی شكوفان است

در دل زمستآن‌ها

مژده بهاران است.

 

غنچه های امیدیم

خوشه های خورشیدیم

نوبهار جاویدیم

باغ ما دبستان است.

 

با سلاح دانایی

شب چراغ بینایی

با سپاه نادانی

در نبرد دشواریم.

 

چشم ما بود بیدار

ذهن ما بود هشیار

هوش ما بود سرشار

پرتوان و پركاریم.

 

قدر زندگانی را

قیمت جوانی را

معنی شكفتن را

ما همیشه میدانیم.

 

اوج علم و دانش را

قله های بینش را

راه سعی و كوشش را

رهنورد و پویانیم.

 

درس تازه آموزیم

گنج دانش اندوزیم

در سیاهی غفلت

گوهر شب افروزیم.

 

از تلاش و سعی ما

روز نو شود بر پا

قصه گوی فرداها

مژده بخش نوروزیم.

 

ما دانش آموزیم

سربلند و پیروزیم

باغ سبز فرداییم

نونهال امروزیم.

 

صبح ما بود تابان

قلب ما بود رخشان

بخت ما بود خندان

شادكام و بهروزیم.

 

ما با هم می خوانیم

با هم مهربانیم

در اندوه و

همدل و هم جانیم

 

با هم یك رنگیم

بی هم دل تنگیم.

 

ما با هم می خندیم

در بر غم میبندیم

همراه و هم گامیم

یاران دلبندیم

 

با هم یك رنگیم

بی هم دل تنگیم.

 

ما با هم یك صدا

زیباتر از گل ها

خورشید تابانیم

روشنی فردا

 

با هم یك رنگییم

بی هم دل تنگم.

 

ما با هم می خوانیم

مرغان خوش خوانیم

گل های بستانیم

شاداب و خندانیم

 

با هم یك رنگیم

بی هم دل تنگیم.

 

كتابم و كتابم

كتاب قصه هایم

پر از نوشته هستم

بخوان نوشته هایم.

 

نگاه كن به جلدم

پرم ز عكس و تصویر

اگر مرا بخوانی

نمی شوی ز من سیر.

 

هزار قصه دارم

از آفتاب فردا

ز روزهای روشن

ز صبح پاك و زیبا.

 

پر از حكایتم من

ز رنج و كار و زحمت

ز نیكی و ز پاكی

ز خوبی و محبت.

 

بیا ز من بیاموز

كه با تو دوست هستم

چراغ رهنمایم

بیا بگیر دستم.

 

بگو به خود همیشه

معلمم كتاب است

دلم از اوست روشن

برایم آفتاب است.

 

كتابم و كتابم

كتاب داستانم

مرا نكو نگهدار

كه خوب و خوش‌زبانم.

 

بادبادكم من

جایم در بالاست

آشیانه ام

در آسمآن‌هاست.

 

پرمی گشایم

اینجا و آنجا

بالم رنگارنگ

پروازم زیبا.

 

می رقصد دورم

ابری بازیگوش

می كشد با ناز

مرا در آغوش.

 

همبازی با من

رنگین كمان است

كار ما بازی

بعد از باران است.

 

می دهد خورشید

بوسه بر رویم

می‌زند شانه

او بر گیسویم.

 

مرا می شوید

در نورش آفتاب

لالایی گوید

برایم مهتاب.

 

یارم نسیم است

خندان و خرم

می‌رویم همراه

می رقصیم با هم.

 

آرام و آرام

می‌رویم بالا

جای ما آنجاست

در بی كرآن‌ها

 

دستم به دستت

عمرم به پایت

چشمم به راهت

جانم فدایت.

 

ای صبح روشن

خورشید خندان

ای آسمانی

روز فروزان.

 

باغ و بهاری

سرشاری از گل

پرواز قمری

آواز بلبل.

 

عطر از تو گیرند

گل های مریم

شاداب از تست

لبخند شبنم.

 

سرشاری از مهر

سرچشمه نور

والا و سركش

شیرین و پرشور.

 

ای جان فردا

هستی تو نوروز

جان از تو یابد

 

روز دل افروز.

من مرغ عشقم

زیبا و طناز

در حال خواندن

سرگرم آواز.

 

هستم سبكبال

در آسمآن‌ها

همچون ستاره

در كهكشآن‌ها.

 

هر جا كه مهر است

آنجا دل من

عمر من از دوست

مرگم ز دشمن.

 

شعرم شكوفان

طبعم روان است

خندد نگاهم

قلبم جوان است.

 

در دوستی ها

من خانه دارم

در آرزوها

كاشانه دارم.

 

پروازم آبی

بالم سپید است

در قلب گرمم

عشق و امید است.

 

درخت سبزپوشم

شكفته ام به گلشن

بهار غنچه بارم

پر از شكوفه ام من.

 

دو كاكلی عاشق

لبالب از ترانه

به روی شاخه هایم

گرفته آشیانه.

 

ز شاخسار سبزم

شكوفه می تراود

برای من شباهنگ

ترانه میسراید.

 

میان شاخه هایم

پر است از هیاهو

كه گرم گفتگویند

هزار سار پر گو.

 

روم به سوی خورشید

در آسمان سبكبار

كشد مرا در آغوش

كند ز بوسه سرشار.

 

دهد سلام بر من

سپیده بوسه باران

كند مرا نوازش

طلوع صبح گاهان.

 

نثار میكنم من

صفا به زندگانی

دهم به باغ هستی

طراوت و جوانی.

 

حرف هایت را شنیدم در کلاس مهربانی

گفتی از آهنگ

از خرد. از زندگانی

ای معلم. ای مدرس

ای ژیامت جاودانی

گاه سبزی گاه آبی

مثل جنگل مثل دریا

دست خطت خوب و زیبا

در میان دفتر ما ...

شانزده. نوزده. بیست. امضا

یادگاری در دل ما

 

یك دانه چوب كبریت

شمع تولدم بود

مهمان من در این جشن

تنها دل خودم بود

شاید به كارهایم

یا شعر من بخندی

كیك تولدم بود

یك تكه نان قندی

یك مورچه مرا دید

یك ذره كیك هم خورد

یك ریزه كند و آن را

با خود به لانه اش برد

در راه هر كه را دید

دعوت به جشن ما كرد

برگشت و چند مهمان

همراه با خود آورد

با این كه دوستانش

خیلی زیاد بودند

از كیك كوچك من

خوردند و شاد بودن

 

صبح شده آفتاب اومده

من تازه از خواب پا شدم

وای جواب مامان جونو

ای خدا چی بدم

اول جامو جمع می کنم

بعد چایی رو دم می کنم

حاضر می شم برای ورزش

ورزشهای ساده و نرمش

با صابون خوشبو، می شورم دست و رو

صورتم می شه از پاکی چو گلها

مامانم واسه من به چایی می ریزن

. بوسم هم میکنن، میگن بفرما.

 

آقا موشه، ای شکموی دله

دیدی افتاد آخر دمت لای تله

حالا چشمات از کاسه در اومده

شکسته پات عمرت به سر اومده

چطور بوی گردو رو از به فرسخی شنیدی

اون تله گنده رو تو یک قدمی ندیدی

آخه زبون بسته مگه تو چشم و گوش نداشتی

همین شکمو داشتی و فکر و عقل و هوش نداشتی

یادته یک شب تا به صبح نذاشتی من بخوابم

رفته بودی تو گنجه ام رو دفتر و کتابم

هی بازی کردی چیغ زدی رو کاغذام دویدی

دفتر پاکنویس انشای منو جویدی

دسته گلی تو آب دادی، من خجالت کشیدم

مزه این بیمزگی رو فردا من چشیدم

آقا موشه، ای شکموی دله

دیدی افتاد آخر دمت لای تله

حالا چشمات از کاسه در اومده

شکسته پات عمرت به سر اومده

 

 توی این دلم

چند تا غم است

فكر می كنم

سیب، آدم است

سیب را همه

پوست می كنند

نصف می كنند

گاز می زنند

فكرهای من

نیستند عجیب

غصه می خورم

من برای سیب

زود می‌شود

سیبشان تمام

یك نفر نگفت

سیب جان سلام

 

سفره را انداختم من

مادرم هم آش آورد!

بوی گرم آش مادر

خانه را از عطر پر کرد!

کاسه ها را با محبت

مادرم پر کرد از آش

با خودم آرام گفتم

«مثل مادرم بودم ای کاش!»

او چه می‌ریزد در آشم

که خوشم می‌آید از آن؟

می‌شود خوش‌طعم و شیرین

مثل لبخند پدرجان!

می‌زند بر آش شاید

دو سه حبه قند شیرین

چند قطره مهربانی

چند تا لبخند شیرین!

دست‌پخت مادرم را

هر چه باشد دوست دارم

بوسه‌ای را روی دستش

با تشکر می‌گذارم!

 

دریاچه آبی رنگه

توش ماهی و نهنگه

ماهی رو موج می شینه

نهنگ اونو می بینه

می گه نهنگ پرزور

به‌وقت نری راه دور

شب كه بشه، جای شام

می خورمت هام و هام

ماهیه از روموجا

می پره توی دریا

شناكنون می ره

به یك جای دور

جا می مونه

نهنگ چاق و مغرور

 

یك مگس بی‌ادب

آمده توی اتاق

سرزده و بی‌خبر

پرزده توی اتاق

رخت و لباسش سیاه

دست و دهانش كثیف

بال و پرش چرب وچیل

پیف! پیف!

هرطرفی كه خواسته

چرخ زده درهوا

قند و شكر بس نبود

رفته سراغ غذا

آخرسرآمده

پیش من، این روبه‌رو

پاشو ازاینجا برو

ای مگس وزوزو

 

 یك بستنی از

كوچه خریدم

برگشتم و به

خانه رسیدم

از كاكائوهاش

خوردم ولی زود

احساس كردم

بی‌حال و شل بود

دیدم كمی بعد

شد نرم و وارفت

یک‌دفعه كج شد

جیغم هوا رفت

سُر خورد و افتاد

بر روی پایم

از بستنی ماند

چوبش برایم

ای «گرم» خیلی

لوس و بدی تو

شد بستنی آب

تا آمدی تو

 

خانه‌مان امروز

روشن می‌شود

می‌رسد داداش خوبم

از سفر

می‌شوم خندان

به سویش می‌دوم

تا كه می‌پیچد

صدایش پشت در

خنده‌هایم را

تماشا می‌کند

با دو چشم

مهربان و آشنا

چون‌که می‌داند

برای دیدنش

روزها و لحظه‌ها

كردم دعا

خانه كرده

در نگاه گرم او

چون گل زیبای

نرگس در حیاط

می‌شوم گم

در میان رنگ و بو

توی ایوان

خوابِ خوبی می‌رود

چکمه‌هایش

خسته از راه دراز

شاید آن‌ها

بی‌صدا در خوابشان

كوه و دشت و چشمه

می‌بینند باز

 

مامانِ من امشب

خاموش و غمگین است

از غصّه پرچین است

امشب قناری هم

کزکرده غمگین است

آواز غمگینی

در خانه پیچیده

آرام می‌لرزد

لب‌های مامانم

آهسته می‌خواند

جانم حسین جان

جانم حسین جان

 

یك مارمولك در خانه‌ی ماست

او زیر سقف است

هرروز آنجاست

او غیرازآن جا جایی ندارد

او توی سوراخ یك لانه دارد

اما همیشه

می‌ترسد از ما

جاروی مامان

كنده دمش را

حالا كه مامان

جارو به او زد

باید دمش را

فوراً بدوزد

 

چتر سفید و قرمز

زرد و بنفش و آبی

مثل شکوفه‌های

سیب و به و گلابی

روی سر بچه‌هاست

تو راه كودكستان

تو فصل پاییز شده

مدرسه‌ها گلستان

بارون میاد جَرجَر

تو كوچه و خیابان

شرشر آب می خونه

رسیده فصل بارون

 

گربه‌ام كز می‌کرد

گاه توی ایوان

من كنارش بودم

غصه‌دار و نگران

هر چه می‌آوردم

لب نمی‌زد به غذا

وا‌نمی‌کرد كمی

لااقل چشمش را

صبح تا شب غمگین

گوشه‌ای می‌خوابید

به گمانم او هم

خواب من را می‌دید

خواب می‌دید كه باز

می‌دود دنبالم

خواب می‌دید كه من

مثل او خوش‌حالم

چند روزی كه گذشت

حال او بهتر شد

چون به قول مامان

گربه‌ام مادر شد!

 

كلاغ خانم با قارقارش

به حیوونا می ده خبر

كه فصل سرما رسیده

پرستوها می رن سفر

خبر می دن به همدیگه

حیوونا از نزدیك و دور

سر می رسن یکی‌یکی

با هدیه‌های جورواجور

مورچه می گه خداكنه

جا نمونیم تو برف و باد

بازم كنار هم باشیم

وقتی بهار اینجا می آد

پرستوها با همدیگه

بال می زنن تا دور دورا

سوسك سیاه به یادشون

می پزه آش پشت پا

 

زیبا و رنگین

خوشحال و آزاد

در باغ می گشت

پروانه ای شاد

هر جای بالش

رنگی دگر داشت

دو شاخك ناز

بالای سر داشت

یا قصه می گفت

در گوش گل ها

یا تاب می خورد

بر دوش گل ها

ای كاش من هم

پروانه بودم

در باغ و صحرا

پَِر می گشودم

می رفتم این سو

می رفتم آن سو

در جست و جوی

گل های خوش بو

 

یك و دو و سه

زنگ مدرسه

چهار و پنج و شش

صبح است و ورزش

هفت و هشت و نه

دیر شده بدو

تعطیلی ها تمام شد

در كلاس ها باز شد

مدرسه باغ داش

محّل سعی و كوشش

معلّم عزیزم

می بینمت دوباره

دوستت دارم دویست تا

صدتا و صد دوبیست تا

 

انگار قلبم

یك آسمان است

بابای خوبم

خورشید آن است

انگار قلبم

یك دانه ماهی است

همبازی او

جز خواهرم نیست

انگار قلبم

یك سبزه زار است

مادر برایش

مثل بهار است

انگار قلبم

یك سایه بان است

هر كس كه خوب است

در زیر آن است

 

یك امام خوب

یك امام ماه

یك ستاره بود

در شب سیاه

مثل او كسی

مهربان نبود

با علی كسی

هم زبان نبود

گرچه قلبش از

جنس خاك بود

مثل چشمه ای

صاف و پاك بود

مثل آینه

پاك و بی ریا

یك نشانه از

رحمت خدا

غصه های او

رنج من و تو

شام هر شبش

نانِ خشكِ جو

كوه صبر بود

كوه رنج و درد

با تو روزگار

ای علی چه كرد؟

 

مادر بزرگم

یك روستایی است

او با سلیقه ست

دست‌پخت او بیست

در خانه دارد

یك دار قالی

نقش و نگارش

از غصه خالی

مانند مادر

او مهربان است

دستان گرمش

یك آسمان است

ای كاش باشد

او در كنارم

من آرزویی

جز این ندارم

 

گرفتم مثل مادر

تمام روزه ها را

سر سجّاده خواندم

دعای ربّنا را

همیشه وقت افطار

دلم پروازمی‌کرد

كسی مثل فرشته

دلم را ناز می‌کرد

دلم پروانه می‌شد

نگاهم مثل یك رود

تمام لحظه‌هایم

پر از نور خدا بود

 

مامان جونم

مامان زیبا

دوستت دارم

قدر یك دنیا

بهشت من

تویی تو مادر

زِ هَر كسی

 

تو مهربون تر

به جسم من

تو همچو جانی

تویی تو چون

فرشتگانی!

 

خورشید خانم درآمد

سلام كنان برآمد

ای كودكان خوشرو

باز وقت بازی آمد

خورشید خانم طلوع كرد

آفتاب كرد و آفتاب كرد

فریاد زد بچه‌ها

هنگام آمد

آمد با ما به بازی

در نقش یك همبازی

آفتاب كرد و آفتاب كرد

برف و یخها رو آب كرد

 

وقتی پدر در خانه آمد

تنهائی ما هم سر آمد

در را به رویش باز كردیم

ما سوی او پرواز كردیم

او باز هم با خنده آمد

 كنان در خانه آمد

او خسته بود از كار اما

احوال پرسی كرد با ما

مادر برایش چای آورد

خستگی بابا در آمد

 

من به یاد كودكی

لیله بازی می كنم

با گل و پروانه ها

خاله بازی می كنم

من سلام غنچه را

گرم پاسخ می دهم

در میان غنچه ها

مثل آهو می پرم

من برای یاس ها

از ستاره گفته ام

یا برای كاج ها

از پرنده گفته ام

دوست دارم مادرم

قصه ای گوید از آن

دوره های كودكی

آن زمان خوبمان

دوست دارم گم شوم

در میان كوچه ها

یا كه پروازی كنم

در میان قصه ها

كودكی ها خاطره

یا كه مثل دفترند

كودكی هامان لطیف

چون گل نیلوفرند

 

عصر گرم تابستان

كوچه ها پُر ز كودك

وای چقدر تماشایی است

فوتبال تیم گل كوچك

می‌رسد زنقطه ای فریاد

وای تیم ما شده پیروز

پیرمردی عصا زنان از دور

باز غرغر می‌کند امروز

با شلنگ آب می‌آید

رویمان آب می بندد

باز هم مثل روزهای پیش

رفته و از دور می خندد!

دوستم به خنده می گوید

كار خوبی می‌کند این مرد!

چون‌که گرمم بود و او آمد

صورتم را خنك تر كرد

 

\من یك ستاره دارم

در آسمان آبی

پرواز می كنم من

در آسمان به

وقتی كه صبح زیبا

از راه می‌رسد باز

ستاره ی من امّا

به خواب می‌رود باز

من در كنار تختم

شب ها به انتظارش

چشمم به آسمان است

تا او رسد ز راهش

ستاره ی قشنگم

چشمك زنان و زیبا

بر من دوباره بخشید

یك آسمان تماشا

 

باز توی كوچه سایه ام

راه می‌رود كنار من

چه ساكت است و بیصدا

كار ندارد به كار من

او توی كوچه مثل من

چپ می‌رود راست می‌رود

همیشه در كنار من

هرجا دلش خواست می‌رود

گاهی می افتد توی جو

هیچ كس خبر نمی‌شود

آهسته بیرون می‌رود

ذره ای تر نمی‌شود!

 

همسایه مون پیر زنه

پیر، و عینك می زنه

به روز منو كرد صدا

گفت عزیزم جونم بیا

گل پسرم تاج سرم

نامه فرستاده برام

به زحمتی برام بكش

نامه رو واسم بخونش

نامه گرفتم من از او

یک‌کمی‌کردم زیر و رو

سرخ شدم سفید شدم

آخر سری جواب دادم

آخه منم بیسوادم

هر كی كه دانش نداره

به ذره ارزش نداره

آی بچه‌ها درس بخونید

قدر سواد بدونید

 

با موج و با باد

می‌آید از دور

با داد و فریاد

طوفانی و سرد

خاكستری رنگ

امروز با ما

دارد سر جنگ

دنبال دعواست،

با این هیاهو!

بیچاره ماهی،

می‌ترسد از او.

 

بیشتر آد مها شور و حالی دارند

 

در کنار خودشان یک موبایلی دارند

 

 

کوچک و پر شور و از همه آگاه است

 

طفلکی دوست من تلفن همراه است

 

 

می برم او را من بی‌صدا، پنهانی

 

هر کجا هستم من توی هر مهما نی

 

بهارم و بهارم

 

 با خود میارم

 

شکوفه‌های سفید

 

گل های تازه دارم

 

سه ماه دارم همیشه

 

فروردین اولیشه

 

اردیبهشت و خرداد

 

ماههای آخریشه

صدای زنگ تلفن صدای آشنائیه

تو خلوت خانه ما رفیق خوش صدائیه

 

تا تلفن زنگ می‌زند گوشی رو من بر می دارم

با اشتیاق گوشی رو من کنار گوشم می ذارم

 

بعد سلام بفرمائید منتظر صدای ام

برای حرف و گفتگو عاشق یک پیامی ام

 

مادر بزرگ با خنده هاش صدای خوب و نازیه

برای من صدای اون صدای دل نوازیه

 

آی قصه قصه قصه

 

نون و پنیر و پسته

 

به بچه ی کوچولو

 

کنار حوض نشسته

 

تو اون حوض پر از آب

 

ماهیا میخورن تاب

 

پایین و بالا میرن

 

انگار تو آب راه میرن

 

کوچولو ماهیارو

 

میون حوض آب دید

 

لباش به خنده واشد

 

چشماشو بست و خندید

 

ماهی سرخ کوچک

 

کوچولو را نگا کرد

 

میون آب چرخی زد

 

شنا کرد و شنا کرد

 

کوچولو میگه که ماهی!

 

چقده قشنگ و ماهی!

 

سرخ و ملوس و ریزی

خیلی پاک و تمیزی

 

 مامان جونم به بته گل خریده

کنار باغچه کاشته

تا کج نشه نیفته

به شاخه چوب کنارش

برای تکیه دادنش گذاشته

بته گل مامانم

مثل گل همسایه مون ستاره

سه چهار تا غنچه داره

صبح که بیاد، غنچه هاشون وا می شه

چشم های من گرم تماشا می شه.

شاهین رهنما

 

شاپرک با هر دو بال کوچکش

در میان آسمان پر می‏زند

می‏رود در لابلای شاخه‏ها

به تمام غنچه‏ها سر می‏زند

می‏پرد او از میان شاخه‏ها

می‏نشیند در کنار آب پاک

لحظه‏ای هم شاد و خندان می‏پرد

می‏نشیند بر درخت سبز تاک

شاپرک شاد است و در پهنای باغ

از محبت قلب او آکنده است

می‏کند پرواز و همچون روی باغ

بر لبانش غنچه‏های خنده است

جمشید مقدم

 

روزی به خانه‏ام

ای قاصدک بیا

تا خانه‏ام شود

از خنده باصفا

روزی که آمدی

در کنج خانه‏‏ام

بنشین و خنده کن

بر روی شانه‏‏ام

آنگه برایم از

پروانه ها بگو

از شوق کودکان

از خانه‏ها بگو

شعری برایم از

دریاچه‏ها بخوان

 

درگوش خسته‏ام

از لاله‏ها بخوان

با من مگو چرا

این‏گونه خسته‏ای

درهای خنده را

بر سینه بسته‏ای

ای قاصدک غمی

بر سینه بسته‏ای

ای قاصدک غمی

بر سینه مانده است

کین گونه خنده را

از خانه رانده است

ای قاصدک پدر

روزی که شد شهید

در واپسین نفس

هرگز مرا ندید

از دوری‏اش دلم

تنگ است و بی‏صدا

او رفته آسمان

تا عرش کبریا

ای قاصدک دلم

پیوسته با خداست

با آنکه سینه‏ام

از خنده‏ها جداست

ای قاصدک بیا

تا خنده‏رو شوم

با قصه‏های شاد

من روبرو شوم

خواهم که با تو من

یک شب سفر کنم

از ابر غصه‏ها

خندان گذر کنم

جمشید مقدم

 

از آسمان رسیده

نسیم، دختر باد

خدا چه روز خوبی

برای ما فرستاد

از آسمان می آیند

فرشته ها دوباره

به روی بال هاشان

سبد سبد ستاره

ببین که ماه و خورشید

کنار هم نشستند

به حضرت محمد(ص)

درود می فرستند

افشین اعلا

 

من تو حیاط خونه

گذاشتم آب و دونه

تا گنجشکا آب بخورن

دون بخورن،

به کم خرده نون بخورن

گنچشک ریزه میزه

الآن توی حیاطه

وای چه بی احتیاطه!

توی حیاط خونه

دنبال آب و نونه

جیک و جیک و جیک

دون می خوره

خرده های نون می خوره

نمی دونه رو دیوار

به گربه در کمینه

داره اونومی بینه

گنجشک خبر نداره

گربه ی شیطون بلا

تو فکر یک شکاره

منم میرم توی حیاط

میگم آهای بی احتیاط

بپر برو که گربه

الآنه در کمینه

داره تورو می بینه

گنجشک ریزه میزه

می پره روی پشت بوم

از اونجا هم پر میزنه

میره به سوی آسمون

گربه ی چاق تپلو

میگه میو میو میو

غذای من کجا رفت؟

پر زد و تو هوا رفت

مهری طهماسبی دهکردی

 

شال زیبا روی بند

باز آویزان است

باد هم سرگرم

بازی با آن است

باد آن را می‏دهد

تاب روی بند رخت

شال شیطان می‏پرد

ناگهان روی درخت

یک سرش را سفت سفت

شاخه می‏گیرد به دست

باد آن را می‏کشد

شال من ترسیده است

باید از همسایه‏مان

من بگیرم نردبان

می‏دهم او را نجات

مثل یک آتش نشان

رابعه راد

 

نشستم و نوشتم

بهار مهربان است

دلم شده پرستو

که توی آسمان است

دویدم و رسیدم

به چشمه‏ ای، ته دشت

صدا زدم بیایید

بهار تازه برگشت

بهار دامنی داشت

پر ازشکوفه و گل

و حس تازه می‏‏داد

به شعر فنج و بلبل

خدا کند دل ما

پر از بهار باشد

و خنده ‏های ما چون

گل انار باشد

مجید ملا محمدی

 

زیردرخت سیب بودم

چشمم پی پروانه ها

 

پروانه‏ای می‏رفت در باد

انگار، شعری در هوا بود

 

من، دست‏هایم بوی گل داشت

پروانه آمد روی دستم

من بی‏صدا، آرام ماندم

سنگی شدم، آنجا نشستم.

 

لب‏های خود را پیش بردم

پروانه بالش را تکان داد

من خواستم او را ببوسم

او بال‏هایش را نشان داد.

 

زیر درخت سیب بودم

پروانه از دستم جدا شد

او رفت بالا، پیش خورشید

یک ذره از نور خدا شد.

جعفر ابراهیمی

 

من دارم میسازم

در ذهنم یک موشک

هم ساده هم زیبا

هم خوشرنگ هم کوچک

میگیرم از صحرا

یک عالم پروانه

میریزم در موشک

هم گل هم پروانه

 را در دلها

صد چندان خواهد کرد

آن موشک دنیا را

گل باران خواهد کرد

افشین علا

برای آشنایی با مهارت‌های موردنیازتان در تدریس می‌توانید با کلیک روی هرکدام از موارد زیر، به آن‌ها دسترسی داشته باشید:

https://el.balagh.ir/sites/default/files/field/image/content/nsh-ykh-rwz-z-khls.png

  1. کلاسداری
  2. اسباب‌بازی
  3. جدول قرآنی
  4. پوشش مربّی
  5. قصه‌های قرآن
  6. مهارت «پایان»
  7. مهارت «بازی»
  8. مهارت «شروع»
  9. مخاطب شناسی
  10. پرسش استاندارد
  11. مهارت «تدریس»
  12. مهارت «نویسندگی»
  13. مهارت‌ «قصّه‌گویی»
  14. مهارت «شعرخوانی»
  15. شیوه «تنظیم محتوا»
  16. مهارت «تابلونویسی»
  17. مهارت «رنگ آمیزی»
  18. مهارت «فرزندپروری»
  19. مهارت آموزش «مفاهیم قرآنی»

منابع:

  1. نیم‌قرن در باغ شعر کودکان گزیده ای از اشعار عباس یمینی شریف نوشته عباس یمینی شریف
  2. روش و محتوی آموزش در مراکز آموزش قبل از دبستان سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی

 

پیوستاندازه
PDF icon بانک اشعار کودکانه banke ashar 23.85 مگابایت
PDF icon بانک اشعار کودکانه banke ashar 110.43 مگابایت
PDF icon مجموعه اشعار36.81 مگابایت