مرد ناشناس

مرد ناشناس
براى رضاى خدا چنان در جبهه جنگ و نبرد شمشیر مى ‏زد و پایمردى نشان مى ‏داد كه هیچ رزمنده شجاع و پهلوانى را یاراى مقاومتش نبود، در نیمه ‏هاى شب چنان اشك مى ‏ریخت و به درگاه خدا مناجات می کرد که سرانجام به حالت بی هوشی مى ‏افتد، گوئى كه ترسوو کم دل تر از او یافت نمى ‏شد. آنچه براى او اهمیت داشت، رضایت و خشنودى خدا بود. آرى او به هنگام خشم بر دشمنان خدا قاطع و استوار، ولى در مقابل كودكان یتیم آن قدر متواضع و مهربان بود كه در برابرشان روى خاك مى ‏نشست، دست رحمت و لطف، بر سرشان می‌گذاشت و آه می‌کشید و می‌فرمود: بر هیچ چیزى مثل كودكان یتیم آه نكشیده ‏ام. چنانکه در وصیت نامه باشکوه خودش فرمود: «اللَّهَ اللَّهَ فِی الْأَیْتَامِ فَلَاتُغَیِّرُوا أَفْوَاهَهُمْ وَ لَاتضیعوا [یَضِیعُوا] بِحَضْرَتِكُمْ فَقَدْسَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ یَقُولُ مَنْ عَالَ یَتِیماً حَتَّى یَسْتَغْنِیَ أَوْجَبَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ بِذَلِكَ الْجَنَّةَ كَمَا أَوْجَبَ اللَّهُ لِآكِلِ مَالِ الْیَتِیمِ النَّار؛ بحارالأنوار، ج ‏42، ص 199

شب بود. ظرف آب را برداشت. نفس نفس زنان به سوی خانه اش می رفت. او ظرف آب را به زحمت و رنج با خودش می برد. مردی ناشناس او را دید. ظرف آب را از او گرفت. همراهش به راه افتاد. كودكان خردسالشن چشم به در دوخته بودند. آنان منتظر آمدن مادرشان بودند. در خانه باز شد. كودكان دیدند مرد ناشناسی همراه مادرشان به خانه می آید. ظرف آب را به جای مادرشان به خانه آورده است. مرد ناشناس ظرف آب را زمین گذاشت. از مادر كودكان خردسال پرسید: «خُب، معلوم است كه تنهایی! کسی نیست كه خودت ظرف آب را به زحمت و مشقت می آوری. چه شده كه همراهی نداری و تنها مانده ای؟» .

- زن گفت: همسرم سرباز سپاه و جنگجویی مدافع بود. با افراد سپاه و لشکر، به یكی از مرزها اعزام شد. او در آنجا هنگام دفاع در راه اسلام جان داد و كشته شده‌است. اكنون من و چند طفل خردسالش، بدون همسرم تنها مانده ایم.

مرد ناشناس بیش از این حرفی نزد. با اندوه فراوان سرش را به زیر انداخت. به سرعت خداحافظی كرد و رفت. در روز بعد، او حتی برای لحظه ای هم از فكر آن خانواده، بچه هایش و زندگی سخت آنان بیرون نمی رفت. شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود مقداری آذوقه از گوشت، آرد، خرما و ... آماده کرد. آن ها را فوری برداشت و به طرف خانواده آنان زن رفت. در زد.

- كیستی؟ .

-  مرد ناشناس گفت: همان بنده ی خدای دیروزی هستم كه دیشب ظرف آب را همراه شما آوردم، حالا مقداری غذا برای بچه های یتیم خردسالت آورده ام.

- خدا از تو راضی شود. خدا خودش كمکت كند. در خانه را باز کرد. مرد ناشناس داخل خانه شد. بعد گفت: «دلم می خواهد ثوابی كرده باشم. اگر اجازه بدهی، خمیر كردن و پختن نان یا نگهداری کودکان خردسالت را من به عهده بگیرم.»

- بسیار خوب، ولی من بهتر می توانم خمیر كنم و نان بپزم. تو بچه ها را نگه دار تا من به پخت نان بپردازم.

زن دنبال آماده كردن خمیر رفت. مرد ناشناس فورا مقداری از گوشت كه با خود آورده بود، برای كباب آماده كرد. مقداری از خرماها را هم با دست خود به بچه ها خورانید. به دهان هر كدام كه خرما می گذاشت، آهسته با خود می گفت: «فرزندانم! علی بن ابی طالب را حلال كنید. چرا در كار شما كوتاهی شده است؟»

خمیر آماده شد. زن صدا زد: «بنده ی خدا همان تنور را آتش كن.»

مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعله های آتش که زبانه می كشید، مرد ناشناس چهره ی خویش را نزدیك آتش برد و با خود گفت: «حرارت آتش را بچش، نباید كسی در كار رسیدگی به یتیمان و زنان بی سرپرست كوتاهی كند.»

در همین حال که تنور آتش شد و شعله های آتش زبانه می كشید، زن همسایه به آن خانه آنان آمد. به زن گفت: «وای به حالت! این مرد را كه به كمك گرفته ای نمی شناسی؟ !

زن همسایه مرد ناشناس را شناخت. زن جلو آمد و گفت: « ای امیرمؤمنان! شرمسارم! من از شما معذرت می خواهم.»

- امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب فرمود:  نه، من از تو معذرت می خواهم كه در كار خانواده شما  كوتاهی شد.[1]