14 خرداد

14 خرداد
دقّت در سیره و رفتار بزرگان می‌تواند برای همه الگویی مناسب باشد. به خصوص موقعی که آنان خود را تا سر حد کودکی تنزل می دهند و با شرکت در بازی کودکان، آن ها را در کارهای کودکانه یاری می دهند، روح و روانشان را سرشار از مسرت و شادی می سازند و اعتماد به نفس و احساس ارزشمندی را در آنان تقویت می کنند. در این میان نکات بسیار آموزنده و تربیتی فراوانی در رفتار اجتماعی و خانوادگی حضرت امام خمینی (ره) در نحوه رفتار و برخورد ایشان با کودکان وجود دارد که می تواند ما را با معیارهای تربیتی مورد نظر امام (ره) آشنا سازد. در همدلی با کودکان می توان در اعماق وجودشان نفوذ کرده و بسیاری از مفاهیم دینی، اخلاقی، عاطفی، اجتماعی و روانی را به طور مستقیم و غیر مستقیم به آنان منتقل نمود. درک شیوه های رفتاری امام (ره) که در این زمینه آن چنان دقیق بودند و حتّی نسبت به رعایت آن برای نزدیکان خود هم استثناء نداشتند و آن ها را به کار می‌بردند که به چند نمونه از این دست در زندگی امام (ره) اشاره می‌شود:

از ابعاد تربیتی حضرت امام خمینی (ره) نحوه رفتار و برخورد ایشان با کودکان و نوجوانان می باشد. ایشان علاوه بر اینکه همیشه با چهره ای خندان و دستانی مهربان از کودکان استقبال می کردند نسبت به تربیت صحیح آنان حساس و دقیق بودند و خانواده ها را به تربیت سالم و الهی فرزندان دعوت می کردند؛ که از لابلای سخنان گهربار و نیز سیره عملی ایشان می توان در این زمینه به نکات بسیار آموزنده ای دست یافت. دقّت در سیره و رفتار بزرگان می‌تواند برای همه الگویی مناسب باشد. در این میان نکات بسیار آموزنده و تربیتی فراوانی در رفتار اجتماعی و خانوادگی امام (ره) وجود دارد که می تواند ما را با معیارهای تربیتی مورد نظر امام (ره) و درک شیوه های رفتاری ایشان آشنا سازد. امام (ره) در این زمینه آن چنان دقیق بودند که حتّی نسبت به رعایت آن برای نزدیکان خود هم استثناء نداشتند و آن را به کار می‌بردند که به چند نمونه از این دست در زندگی امام (ره) اشاره می‌شود:

  1. امام (ره) در برخورد با کودکان، عواطف خودشان را خیلی روشن و مشخص و در کمال محبت نشان می دادند. وقتی کودکی نزد ایشان می آمد، در درجه نخست به او توجه می کرد و محبت خودشان را نشان می داد که از علائم این ابراز محبت، گرفتن دست او میان دستانشان و زدن روی دست و یا لمس کردن گونه های آن ها بود.[1]
  2. امام (ره) همیشه سعی می کردند که در خانواده مهربانترین چهره برای ما باشند. با وجود این که همه ما نزدیک تر از امام (ره) به خود داشتیم مانند پدر، مادر، برادر و خواهر؛ اما امام (ره) یک کانون رحمت و عاطفه و برای همۀ ما پناه بودند و ما احساس می کردیم ایشان از همه به ما نزدیک تر و مهربان تر است.[2]
  3. کودکان در حضور امام (ره) بسیار آزاد بودند و تا وقتی امام (ره) حضور داشتند وسعت عملشان بیشتر از زمانی بود که ایشان نبودند چون فکر می کردند یک حامی دارند و اگر عمل نادرستی انجام بدهند، ما به احترام امام (ره) اعتراض نمی کنیم. در نتیجه وقتی امام (ره) می آمدند به جای اینکه کودکان یک مقدار آرام تر باشند، فکر می کردند که حالا هر کاری دلشان بخواهد می توانند بکنند.[3]
  4. امام (ره) نسبت به همه کودکان توجه خاصی داشتند اگر در حسینیه کودکی گریه می کرد، وقتی به خانه می آمدند به شدت اظهار ناراحتی می کردند که: این ها، کودکان کوچک را در هوای گرم یا سرد می آورند و من حواسم پیش کودکان می رود و می خواهم مطالبم را زود تمام بکنم که آن ها اذیت نشوند.[4]
  5. زمانی ملاقات های امام (ره) در قم قطع شد. ایشان به باغچه آقا اشراقی می رفتند. غروب به خانه می آمدند. در مسیر، کودکان دنبال ماشین امام (ره) می دویدند. کودکی هر روز سر راه می نشست و ماشین امام (ره) را که می دید، به دنبال ماشین می دوید. یک روز امام (ره) فرمودند ماشین متوقف شود و آن کودک خردسال را نوازش کردند.[5]
  6. برای انجام کاری به منزل امام (ره) رفتم. دیدم امام (ره) با علی جلوی ایوان نشسته و برنامه کودک را نگاه می کنند. من تعجب کردم! رهبری بنشیند و برنامۀ کودک را نگاه کنند.[6]
  7. زهرا در نجف سه سالش بود. آقا با او خیلی مأنوس می شد. زهرا برای امام (ره) حرف می زد. در فوت حاج آقا مصطفی زهرا سر سفره مدام بهانه می گرفت و حرف می زد. به مادر زهرا گفتم: سر و صدا می کند. او را نیاور. گفت: باشد، من و او در آشپزخانه می نشینیم. وقتی سر سفره نشستیم، آقا گفتند: «زهرا کو؟» گفتیم: زهرا آنجا غذا می خورد. گفتند که: «اینجا اذیت می کند؟ خیلی خوب، اگر می گویید اذیت می کند، او را بیاورید اینجا، آن وقت خودتان بلند شوید، بروید!»[7]
  8. با علی به باغ رفتیم. یکی از محافظان، دختری داشت، علی به زور گفت: باید او را ببریمش پهلوی امام (ره)، سپس او را پیش امام (ره) برد. وقت ناهار بود. امام (ره) به علی گفت: دوستت را بنشان می خواهیم ناهار بخوریم. با هم نشستند تا ناهار بخورند. ما دو سه دفعه رفتیم که بچه را بیاوریم که مزاحم امام (ره) نباشد، ایشان گفتند: نه بگذارید ناهارش را بخورد. بعد که ناهارش را خورد، رفتیم و بچه را آوردیم. امام (ره) پانصد تومان هم به او هدیه دادند.[8]
  9. کودکی بیش نبودم. امام (ره) وقار خاصی داشت. ما هیچ گاه نمی توانستیم مستقیم به چشمانش نگاه کنیم و قدرت نگاه مستقیم به امام (ره) را نداشتیم. از سر و صدای شاگردان امام (ره) در کوچه، متوجه حضور امام (ره) می شدیم. چنانچه در کوچه مشغول بازی بودیم، بازی خود را قطع می کردیم. در گوشه ای می ایستادیم. وقتی که امام (ره) به ما می رسیدند، سلام می دادیم. هرگز به یاد ندارم که سلام یکی از کودکان بدون جواب بماند. امام (ره) به صورت تک تک کودکان نظر می انداختند و در حالی که تبسمی بر لبانشان بود، پاسخ سلام همگی را می دادند.[9]
  10. در ملاقاتی با امام (ره)، یکی از کودکان تا امام (ره) را دید از همین پایین که ایستاده بود با صدای خیلی بلند گفت: امام خمینی، سلام. امام (ره) لبخند زدند. ایشان که تبسم کردند، من کودک را بلند کردم. آقا دست به سر و صورتش کشیدند و او هم دست امام (ره) را بوسید.[10]
  11. وقتی بچه بودیم، گاهی اوقات شب ها در منزل امام (ره) می خوابیدیم. آن شب ها حال و هوای خاص خودش را داشت. صبح ها امام (ره) داخل حیاط می آمد که قدم بزند، ما هم گوش به زنگ بودیم، امام (ره) که وارد حیاط می شد، فوری می دویدیم پهلوی ایشان و دستمان را به کمرمان می زدیم و با ایشان قدم می زدیم. ما کودکانی پر شر و شوری بودیم ولی وقتی با ایشان قدم می زدیم، خیلی آرام بودیم و خیلی هم به ما خوش می گذشت.[11]
  12. امام (ره) در نجف گاهی بیرون می رفتند و برمی گشتند و با یک ذوق و شوقی می گفتند: یک کودکی را دیدم. با او خندیدم، دست روی سر و صورتش کشیدم. آن طور از او تعریف می کرد و با یک ذوقی می گفتند. این محبت مبنا داشت. آن مبنا برمی گشت به اصل باورشان که خدا باوری بود. بارها شده بودکه وارد اتاق می شدم و امام (ره) مرا نمی دیدند. می دیدم که امام (ره) به زانو روی زمین نشسته اند و پسرم علی روی دوششان سوار است. خیلی دلم می خواست از آن صحنه ها فیلم و یا عکس بگیرم، اما می دانستم که امام (ره) نمی گذارند.[12]
  13. علی اظهار علاقه کرده بود که با آقا به حسینیه برود، آقا هم به او گفتند: شب زود بخواب، صبح می آیم و تو را بیدار می کنم تا برویم. آقا صبح زود آمدند و گفتند: فاطی برو علی را صدا کن من تا نیم ساعت دیگر می خواهم بروم داخل حسینیه، علی را آماده کن تا با من بیاید. گفتم: آقا، بد است، حالا او یک چیزی گفت. گفتند: نه، من به او قول دادم که او را ببرم، برو صدایش کن که بیاید. من رفتم و علی را بیدار کردم و لباسش را عوض کردم و گفتم برو حسینیه. وقتی برگشت گفت: مامان رفتم ... (نمی توانست بگوید حسینیه). آنجا یک چیزهایی داده بودند به امام (ره) که تبرک بکنند، امام (ره) داده بودند به علی، که او دست بکشد. او هم می گفت: مردم به من چیز دادند، من هم آنها را مبارک کردم. بعد گفتم امام (ره) برای چه آمدند؟ گفت: خوب امام (ره) آمدند که من نیفتم. به خاطر این که امام (ره) مواظب او بودند که از لای نرده ها نیفتد، حس کرده بود که امام (ره) پشت سرش مواظب او هستند. دوباره علی می گفت: من می خواهم بروم حسینیه و آقا می آمدند دنبال او و صدایش می کردند و می گفتند: علی بیا برویم.[13]
  14. چرا گریه او را در آوردی؟ منیره خانم![14] می گفت: یک مرتبه داخل اتاق امام (ره) رفتم، دیدم که ایشان در سجده هستند، علی از راه رسید، رفت روی کول امام (ره)، من خیلی ناراحت شدم، دویدم و علی را بلند کردم و از اتاق بیرون رفتم. علی شروع به گریه کرد. آقا وقتی نمازشان تمام شد، آمدند و گفتند: چرا این طوری کردی؟ چرا گریه اش را درآوردی؟ گفتم: آقا، این کار را کرده است. گفتند: عیبی ندارد، مواظب باش که این کار را نکند و الاّ بد کاری کردی گریه او را درآوردی. بعد دوباره او را بردند و پیش خودشان نشاندند.[15]
  15. امام (ره) بعد از بهشت زهرا به منزل پدرم آمدند. وقتی آقا نماز را خواندند، گفتند: غذای خیلی ساده ای بیاورید من خسته هستم و مدتی است چیزی نخوردم. پسر من که آن موقع شش ساله بود این طرف و آن طرف می دوید، امام (ره) گفتند: این کیست؟ مادرم گفتند: آقا نوۀ من است. امام (ره) گفتند: پسر جان شما چه کردید؟ او نیز شروع کرد به صحبت کردن. پس از مدتی بزرگترها به او گفتند که برود. آقا فرمودند: بگذارید این کودک اینجا بایستد و برای من صحبت کند. آن وقت او بازوی چپ خودش را که «انتظامات ورود امام (ره)» بر پارچه ای نوشته شده و به دستش بسته بود را به طرف آقا تکان می داد، آقا گفتند: این بچه چه کار می کند؟ چرا بازوی خودش را به طرف من تکان می دهد؟ مادرم گفتند که: آقا شما روی دست او را بخوانید، دستش را برای شما تکان می دهد. آقا نگاه کردند و گفتند: به به، شما انتظامات من هستید، این بچه ذوق کرد و گفت: بله آقا من از صبح درِ خانه پاس می دادم، دشمنان حمله نکنند. بزرگترها می گفتند که: آقا شما خسته هستید و استراحت کنید. ایشان می گفتند که صحبت های این بچه برای من جالب تر است، از این که من بخواهم استراحت بکنم.[16]
  16. شب 12 بهمن که امام (ره) به تهران آمدند. خیلی خسته بودند. غذایی نخورده بودند. گفتند: غذای خیلی ساده ای به من بدهید. غذایی ساده حاضر شد.  امام (ره) از قبل فرموده بودند که در آن چند ساعتی که آنجا هستند، یک عده ای از خانواده حتماً بیایند تا ایشان آن ها را ببینند، خواهر بزرگشان ـ عمه خانم ـ آمده بودند، پدر و مادر من که سنی داشتند، تمام خانم ها و آقایان و بزرگترها، پسر خواهر ایشان، آقای مستوفی[17] که جزء بزرگان فامیل بودند، این ها همگی نشسته بودند که با آقا شام میل کنند، پسر من هم پنج ساله بود و تمام مدت دور آقا راه می رفت، امام (ره) فرمودند: این بچه چه می خواهد؟ گفتم که آقا می خواهد نزدیک شما بنشیند. اما ممکن است، آبی یا غذایی به لباس شما بریزد و باعث مزاحمت یا خستگی شما بشود. تا این صحبت را امام (ره) شنیدند کودک را بلند کردند و نشاندند در بغل خودشان و گفتند که: حالا ما با هم دوتایی غذا می خوریم و قبل از این که خودشان غذا بخورند، او را سیر کردند.[18]
  17. خدمت خانم امام (ره) رسیدیم، ایشان با لطفی که همیشه داشتند، گفتند که: ناهار پهلوی ما بمانید. آقا هم تشریف می آورند. چون هم ذوق دیدار امام (ره) بود و هم در خدمت خانم بودن، رفتیم سر سفره و منتظر شدیم تا آقا تشریف بیاورند. من هیچ وقت در دیدار با امام (ره) قادر به کنترل اشک ریختن خودم نبودم، مادرم همیشه مرا ملامت می کردند که با این گریه، باعث تکدر خاطر آقا می شوی. امام (ره) به محض این که وارد اتاق شدند، من همین طور گریه کردم. امام (ره) گفتند که مریم چرا اینقدر گریه می کنی؟ از شدت بغض نتوانستم به ایشان جواب بدهم. مادرم گفتند که گریه و زاری او برای این است که کودکان را به دیدار شما بیاورد. ایشان دست از غذا کشیدند، گفتند: چرا کودکانیت را نیاوردی؟ من قادر به جواب دادن نبودم. مادر گفتند که آقا کودکان مزاحم شما می شوند. گفتند: مثل اینکه گریه تو برای این بود که کودکان بیایند، هیچ وقت فکر نکن که من کار دارم، یا اینکه کودکان مزاحمتی ایجاد می کنند، کودکان هر وقت خواستند من را ببینند، بیایند. شب که به خانه آمدم و به کودکان گفتم آن ها خیلی ذوق کردند. پسر بزرگم قرآنی را که دایی آن ها از جبهه آورده بود برداشت و گفت که من این را باید بیاورم امام (ره) امضا کند. مادر من برای آن ها صحبت کرد که آقا وقت این کارها را ندارند، شما فقط به آنجا می روید و دست ایشان را می بوسید و می آیید. وقتی داخل اتاق امام (ره) رفتیم و کودکان خدمت ایشان رسیدند، آقا با مهربانی آن ها را در آغوش گرفتند و یک یک سؤال و جواب که مثلاً تو کلاس چندی؟ اسم معلمت چیست؟ چه کار می کنی؟ پسر بزرگ من با خجالت آن قرآن را به طرف آقا برد و گفت که امام (ره) این را به عنوان یادگاری برای من امضا کنید. امام (ره) همراه با امضا کردن این قرآن، گفتند: همیشه یادت باشد که امضای آن را نگاه نکنی، درون آن را نگاه کنی و چیزهایی که در آن نوشته شده است، به خاطرت بسپاری. ایشان با علی محمد ـ که آن موقع پنج یا شش ساله بود ـ شروع به بازی و شوخی و خنده کردند و از همه مهمتر دختر را که خیلی عزیز می داشتند، با او به مزاح و شوخی و خنده پرداختند. بچه دیگر من ـ بهادر ـ مدرسه رفته بود و اجازه گرفته بود که من می خواهم به ملاقات امام (ره) بروم. مدیر آنها کتاب مفاتیحی که در مدرسه می خواندند، به او داده بود و گفته بود که این را بده به امام (ره) امضا نمایند و یک چیزی بنویسند. امام (ره) بعد از اینکه قرآن را امضا کردند، گفتند: آن چیست که زیر بغل شماست، گفت که آقا این مال مدیر مدرسۀ من است، گفتند که این را امضا بفرمایید، آقا گفتند: با اینکه این کار را نمی کنم، ولی چون تو آورده ای و پسری هستی که می خواهی هم به کارهای قرآن ادامه بدهی و هم به کارهای مفاتیح، من برای تو امضا می کنم که این را به مدیرت بدهی. سپس به من گفتند: چرا دوربین نیاوردی که با کودکان عکسی بگیریم؟ گفتم: آقا شرمنده هستم، من فکر می کردم که همه این کارها باعث مزاحمت شما می شود.[19]
  18. امام (ره) با نوه هایشان خیلی صمیمی و مهربان بودند. شاید چون آن ها خُردسال و بعضاً جوان بودند، امام (ره) با آن ها خیلی رفیقتر و مهربانتر بودند. مثلاً وقتی که ما خدمتشان بودیم، سختشان بود که به ما کاری واگذار کنند. اما به نوه ها می گفتند: «این لیوان را آب کن» یا «آن دوای مرا بده» یا «آن استکان را بردار». خلاصه با آن ها صمیمی و خودمانی تر بودند، آن ها هم شیفتۀ امام (ره) بودند.[20]
  19. کودکی برای امام (ره) گل آورده بود و می خواست پیش امام (ره) برود، من او را نزد امام (ره) بردم. امام (ره) گل را از او گرفت و او را در بغل گرفت و بوسید و بعد فرمودند: پولی به ایشان بده. من به امام (ره) عرض کردم: آقاجان، از این کودکان زیاد می آیند و گل می آورند و می خواهند خدمت شما بیایند. امام (ره) فرمودند: تو از طرف من گل را از آن ها بگیر و آن ها را نوازش کن و یک چیزی هم به آن ها بده که با دل خوش بروند.[21]
  20. عدّه‌ایی از ایران برای امام (ره) پول زیادی آورده بودند. می‌خواستند پول را خدمت ایشان بدهند، به امام (ره) عرض کردند: در محلّ، یک مسجد بسازیم، اجازه بدهید مقداری از این پول را آن جا صرف کنیم. ایشان گفتند: ابداً، اجازه نمی‌دهم. مسلمانان هر منطقه برای خودشان مسجد بنا کنند. مسلمانانی که در مکانی زندگی می‌کنند، باید مسجد داشته باشند. من نمی‌توانم از این پول بدهم که مسجد بسازند. این رفتار امام (ره)، هشدار سختی است به آن هایی که بی‌محابا و دقت در مصرف بیت‌المال همت به خرج می‌دهند و حاتم‌بخشی می‌کنند. جایی که امام (ره) برای ساختن مسجد برای مسلمانان اجازه نمی‌دهند، چگونه بعضی در مصرف شخصی از اموال اموال عمومی مردم آن گونه دست درازی می‌کنند؟[22]
  21. امام (ره) از بیمارستان قلب فرمود: من باید از بیمارستان بیرون بروم. اگر وسایل مهیا نکنید، خودم می‌روم. در خیابان دربند، یک ساختمان سه طبقه اجاره شد. امام (ره) فرمود: این منزل مناسب نیست. من باید از این جا بروم. آن جا به درد یک فرد متوسط می‌خورد. بروید، منزلی معمولی برایم پیدا کنید. تنها مسئله خانه، داشتن سنگ در نمای بیرونی آن بود. در نتیجه منزلی ساده پیدا شد که از حسینیه جماران نیز برای ملاقات عمومی استفاده می شد.[23]
  22. در نوفل‌لوشاتو به علّت ارزانی، 2کیلو پرتقال خریده شد. امام (ره) با دیدن پرتقال‌ها فرمود: این همه پرتقال برای چیست؟ عرض شد: پرتقال ارزان بود، برای چند روز این قدر خریده شد. ایشان فرمود: شما مرتکب دو گناه شدید، یک گناه برای این که ما نیاز به این همه پرتقال نداشتیم و دیگر این که شاید امروز در نوفل لوشاتو کسانی باشند که تا به حال به علّت گران بودن پرتقال، نتوانسته‌اند آن را تهيّه کنند و شاید با ارزان شدن آن می‌توانستند، مقداری از آن را تهيّه کنند. ببرید مقداری از آن را پس بدهید. گفته شد: پس دادن آن ها ممکن نیست.  ایشان فرمود:‌ باید راهی پیدا کرد. عرض شد: چه کار می‌توانیم بکنیم؟، ایشان فرمود:‌ پرتقال‌ها را پوست بکنید و به افرادی بدهید که تا حالا پرتقال نخورده‌اند، شاید از این طریق خداوند از سر گناه شما بگذرد.[24]
  23. فرزند امام (ره) آقا مصطفی باید هر هفته به خدمت امام (ره) می‌آمد و خرج هفته‌اش را می‌گرفت و امام (ره) به هیچ وجه مخارج اضافه به او نمی‌داد. وقتی هم خواست مکه برود، با پول خانه‌ای که در قم فروخت و مقداری پول که از خانمش بود، به مکه رفت.
  24. مسئول دفتر امام (ره) پشت پاکت چیزی نوشت و برای امام (ره) فرستاد. ایشان در کاغذی کوچک جواب داد و زیر آن نوشت: شما در این کاغذ کوچک می‌توانستید بنویسید. از آن پس کاغذ‌های خرده را جمع‌وجور می شد، روی آن‌ها می‌نوشتند، امام (ره) هم زیر همان کاغذها جواب می‌نوشتند.[25]
  25. ساختمان منزل امام (ره) در نجف مناسب نبود. به امام (ره) گفته شد: ... خانه را رنگی بزنیم. امام (ره) فرمود: من از بیت‌المال نمی‌توانم خرج کنم. گفته شد: شخصی از پول خودش می‌دهد تا رنگ شود. امام (ره) قبول کرد منزل را رنگ کنند. وقتی امام (ره)  به کربلا رفتند، فرصت شد. اتاق را درست کردند. در اطراف آن هم تشک گذاشته شد. وقتی امام (ره) از کربلا به نجف برگشت، در اتاق نشست، اخم‌هایشان را در هم کرد و گفتند: من گفتم رنگ کنید، ولی نه اینطور! با این که کار زیادی نشده بود. زیلو همان زیلو بود، منتهی در اطراف آن تشک انداخته و پارچه‌اش هم خیلی ارزان خریده شده بود.[26]
  26. مشهدی حسین می‌گفت: امام (ره) پول برای خرید به من دادند. وقتی از بازار «حُویش» برگشتم، نان، پنیر، ماست، سبزی و ... خریدم، به منزل برده و برگشتم. هنوز به درب خانه نرسیده بودم که امام (ره) صدا زدند: مشهدی حسین! برگشتم. فرمود: چقدر شد؟ حساب کردم. مقداری از آن باقی می‌ماند. امام (ره) فرمود: بقیه را بده.[27]
  27. در اتاق امام (ره) یک لامپ مهتابی با یک لامپ صد وات روشن بود. هنگام مطالعه چون این نور کافی نیست، یک لامپ دیگر را روشن می‌کرد. امام (ره) از اتاقشان که بیرون می‌رفتند، ولی چند لحظه بعد از میان راه برگشته، لامپ مهتابی را خاموش کرده و دوباره می‌رفتند. با آنکه در آن موارد معمولا بیش از چند دقیقه بیرون نمی‌ماندند و دوباره برمی‌گشتند.

 رفتار با نوجوان

بیست اصل تربیتی

برای آشنایی با مهارت‌های موردنیازتان در تدریس می‌توانید با کلیک روی هرکدام از موارد زیر، به آن‌ها دسترسی داشته باشید:

  1. شعر
  2. اردو
  3. مثل‌ها
  4. مسابقه
  5. گِل‌بازی
  6. کلاسداری
  7. اسباب‌بازی
  8. نقد داستان
  9. تربيت برتر
  10. جدول قرآنی
  11. پوشش مربّی
  12. قصه‌های قرآن
  13. قصه حیوانات
  14. اشعار کودکانه
  15. پرسش و پاسخ
  16. مهارت «پایان»
  17. مهارت «بازی»
  18. مهارت «شروع»
  19. مخاطب شناسی
  20. پرسش استاندارد
  21. اطلاعاتی از قرآن
  22. مهارت «تدریس»
  23. بیست اصل تربیتی
  24. مهارت «نویسندگی»
  25. مهارت‌ «قصّه‌گویی»
  26. مهارت «شعرخوانی»
  27. شیوه «تنظیم محتوا»
  28. مهارت «تابلونویسی»
  29. مهارت «رنگ آمیزی»
  30. مهارت «فرزندپروری»
  31. مهارت آموزش «مفاهیم قرآنی»

منابع: پدر مهربان، ص 1 - 26، ‌برداشت هایی از سیره امام (ره) خمینی، جلد3، ص 222، صحیفه امام (ره)، ج 21، ص: 328، صحیفه امام (ره)، ج 7، ص: 490، ج 21، ص 143و برداشت‌هایی از سیره امام (ره) خمینی، جلد 3، ص 225.

پانویس:[1] .شمس احمدی از منسوبین آیت الله پسندیده، برادر امام (ره)[2] .علی اشراقی نوه حضرت امام (ره)[3] .فرشته اعرابی نوه حضرت امام (ره)[4] .همان[5] .غلامرضا اکبری (پاسدار)[6] .فؤاد ترکمان از پرسنل بیمارستان بقیة الله جماران[7] . حجةالاسلام والمسلمین حسن ثقفی برادر همسر امام (ره)[8] .حاج عیسی جعفری خادم حضرت امام (ره)[9] .حسین شهرزاد، مجله شاهد، ش 186..[10] .حجةالاسلام و المسلمین عبدالحمید صالح پرور (معادیخواه)[11] .سیدعماد طباطبایی نتیجه حضرت امام (ره)[12] . امیررضا ستوده، پا به پای آفتاب، گفته ها و ناگفته ها از زندگی امام خمینی (ره)، ج 1، ص 83 وفاطمه طباطبایی عروس امام (ره)[13] .فاطمه طباطبایی عروس امام (ره)[14] .عروس امام (ره)[15] .فاطمه طباطبایی عروس امام (ره)[16] .مریم کشاورز نوه آیت الله پسندیده (ره)[17] .حسن مستوفی کمره ای، پسر خاله امام (ره)[18] .مریم کشاورز نوه آیت الله پسندیده (ره)[19] .همان[20] .فریده مصطفوی دختر امام (ره)[21] . سید رحیم میریان[22] . به نقل از آیت‌الله محمّدهادی معرفت(ره)[23] . به نقل از حجّةالاسلام انصاری‌کرمانی از روزهایی که امام (ره) در بیمارستان قلب بودند و مرخّص شدند.[24] . به نقل از حجّةالاسلام انصاری‌کرمانی[25] . به نقل از آقای رضوانی مسئول امورمالی امام (ره)[26] . به نقل از آقای رضوانی مسئول امورمالی امام (ره) و آیت‌الله اشراقی داماد امام (ره) شخصی که از پول خودش پول می‌دهد تا رنگ کنند.[27] . مشهدی حسین پیرمرد وارسته‌ای که مسئول خرید منزل و مورد اعتماد امام (ره) مبلغ آن ربع دینار در آن زمان 5 تومان بود. مشهدی حسین حساب کرد، 235فلس شده بود، تا ربع دینار که 250 فلس بود 15 فلس باقی می‌ماند. امام (ره) فرمود: بقیه را بده.