قافله شتر

قافله شتر
شترها! قافله شتر! عنوان خاطره ای از پیاده رویی استاد مسلم ناصری است. استاد در اربعين 1438 (بهمن 1395) با «گروه سفیران اربعین» به همراه کاروان مربیان ویژه کودک و نوجوان، سِمت خاطره نویس گروه را به عهده داشتند. خاطره نویسی یكی از انواع نوشتار است كه نویسنده در آن، وقایعی را که شاهد بوده، شرح می‌دهد. این نوع نوشتار صمیمانه‌ترین راه‌ برای انتقال حس به وسیله نوشتن است و هر كس می‌تواند با رعایت اصولی ساده و قواعدی محدود، به ساده‌ترین شكل، خاطرات و تجربیات تكرار ناشدنی خود را با احساساتش ماندگار كند. اگر شما دستی بر قلم دارید و خاطرات خود را به نحوی مانند دفترچه خاطرات ثبت می نمایید، با افتخار اعلام می دارد که خاطرات شما همواره ارزش انتشار و عرضه جهت مطالعه را خواهد داشت. اگر هم که تا کنون اقدامی در این زمینه انجام نداده اید، بازهم نگران نباشید، در نشر خاطرات ارزشمند و زیبای شما همواره آماده ایم.

این را بغل دستی‌ام به دو دوستش که در صندلی آن طرف نشسته‌اند می‌گوید. به شیشه اتوبوس چشم می‌دوزم. در سرخی غروب چیزی نمی‌بینم. چشم تنگ می‌کنم و با دقت نگاه می‌کنم.

در دور دست جوانی را می‌بینم که مهار شتری را به دوش انداخته و آهسته به سمت گردی زرد خورشید می‌رود. یک نفر دیگر کنارش دیده می‌شود. شک می‌کنم که نکند شاید سایه‌اش باشد. بر روی شتر چیزی شبیه محمل شاید هم تابوت است که با حرکت کند حیوان کج و راست می شود. با این همه با دو چوب درازی که روی جهاز شتر است احساس می‌کنم جنازه ای را روی شتر بسته شده است. چشمانم را می‌بندم و باز می‌کنم که خیالاتی نشده باشم. نه دو تا جوان هستند. یکی نزدیک به بیست و پنج - سی سال دارد و دیگری کمی بزرگ‌تر به نظر می‌رسد. مهار شتر تنومند با بارش به دست او است. آن دو به سوی پرتقال خورشید در انتهای بیابان می‌روند. حتما خیالاتی شده‌ام که در قرن بیست و یکم میان هیاهوی شهر به این بزرگی چنین صحنه ای را  دیده‌ام. سر می چرخانم تا یقین کنم آن چه را همسفرم گفته راست یا نه که اتوبوس در کمربندی قم کاشان سرعت می‌گیرد. از زیر گذر میدان «هفتاد و دو تن» می‌گذرد و خودش را به تاریکی غروب می‌سپارد و ذهن مرا درگذشته جا می گذارد. همراه با آن دو جوان و شتر و بارش که گویی قفل شده اند بر گوشه ذهن من با آن چیز دراز شبیه جنازه قفل.
اتوبوس در کمربندی اراک برای لحظه ای توقف می‌کند. با دیدن درختان اکالیپتوس و تابلو مهمانسرای می‌فهمم زائر سفر اربعین در سال 1395 هستم نه سالیان دوری که شتر وسیله سفر بوده. چند سالی بود که اراده می‌کردم گام در راه نهم و همسفر زائران اربعین حسینی شوم. تصمیم داشتم از مرز مهران تا حائر حسینی پیاده بروم. اما امکانش فراهم نمی‌شد. سرانجام روزی حاج آقا حقیقت گفت اگر میل داری زائر کربلا شوی گذرنامه‌ات را بیاور. قرار بود که همه ملبس باشند؛ ولی من شرط را نپذیرفتم و گفتم که دوست دارم راحت و بدون لباس روحانیت باشم که قبول کرد تا به عنوان یک زائر ساده همراه گروه روحانیونی شوم که قرار بود در مواکب و مزارات مشغول تبلیغ ‌شوند.
شب که به خانه رفتم برای سفر مشغول تدارک وسایل شدم ولی خبری از گذرنامه‌ام نبود. هرجا را می‌گشتم اثری از آن نبود. سفر خارجه هم که نرفته بودم. به خانه گفتم ولی نشانه ای از ان نبود. برفی بود که آب شده بود. همسر و فرزندانم نگران که ممکن بود هر لحظه بمبی منفجر شود و مرا به دیار نییستی بفرستد. از طرف درس‌های دانشگاه خود مانعی دیگر بود و کارهای متفرقه بسیار دیگر که هر کدام چون شبحی هنگام کار مهم اطرافت را می گیرند و تو را می ترسانند و می خواهند هر طور شده جلوت را بگیرند. با این همه گذرنامه‌ام را یافتم. تازه آن را تمدید کرده بودم. روی فایلم در کاتون کوچکی بود. سرانجام آن را تحویل دادم و بعد از ثبت نامم در سامانه و منتظر ماندم برای روز موعود.
سرانجام پیام داده شد که برای نوزدهم آبان آماده حرکت باشم. بعد پیامک پشت پیامک که باید در فلان جلسه  شرکت کنی و اگر نروی اجازه شرکت در مراسم نداری و... بعد از شرکت در جلسه های خسته کننده و تکراری که همراه بود با این تهدید که حتما باید لباس روحانییت بپوشید و اگر نپوشید دو سال از سفر تبلیغی محروم می‌شوید روز موعود یعنی چهارشنبه در امامزاده سید علی همه جمع شدیم. گفته بودند که اتوبوس‌ها در فلان ساعت حرکت می‌کنند. درس بعد ظهری دانشگاه را رها کردم و بعد از ناهار و خداحافظی پرایدی دربست گرفتم که خدای نکرده دیر نرسم و از سفر جا نمانم. تا پیاده شدم زنی را افتاده بر کف خیابان دیدم. پرایدی نوک مدادی هنگام خروج از پارکنیک موتوری از عقب به او زده و در همین حین زنک از راه رسیده و نقش زمین شده بود. زن چاق مثل جسدی بی حرکت کنار خیابان افتاده بود. ازذهنم گذشت سفری که ابتدایش با مرگ شروع شود خدا از آخرش به خیر کند. جوانی خم شد. فکر کردم پولی روی جنازه می اندازد اما کفش زن را دیدم که جوان به او می‌داد که زیر سرش بگذارد. تا آمبولانس نرسید زنک نقش مرده را خوب بازی کرد و بعد او را برداشتند و روی برانکار گذشتند. نور سرخ آمبولانس چرخید و من همراه چند طلبه دیگر که سرگردان بودیم و نمی‌دانستیم کجا باید برویم به سوی سالن اجتماعات امامزاده حرکت کردیم برای شرکت در یک جلسه خسته کننده و تکراری دیگر که یعنی جلسه تودیع ما بود. با چند ساعت تاخیر نزدیک غروب پا بر پله اتوبوس شماره 7 گذاشتیم و پس چند بار جا به جایی و تاخیر طولانی روز چهارشنبه راننده شهر را دور زد که آن بنده خدا شتر را نشان داد و باقی ماجرا.

هشت اتوبوس خرامان پیش می‌رفتند و تابلوها و چراغ‌های روشن شهر را پشت سر می‌گذاشتند. درست بعد از حد ترخص بود که اتوبوس‌ها برای نماز مغرب توقف کردند و تازه نوبت بحث روحانی‌ها شد که آیا 350 طلبه باید نماز عشا را شکسته خوانده شود یا نه؟ پس از بحثی کوتاه که بیمارستان و کارگاه‌ها جزئ شهر نیستند امام جماعت  که هم صندلی من بود یعنی حاج آقا منصوری امام جماعت شد و نماز را شکسته خواند.
سابقه آشنایی من با حاج آقا به چند سال پیش بر می‌گشت و به من لطف داشت به عنوان نویسنده. همو بود که شترها را به دوستانش نشان داد. اویی که همراه دو دوستش کودکی خود را در نجف گذرانده بود و حالا با حرکت نرم اتوبوس داشت خاطرات اربعین کودکی را تعریف می‌کرد.


هفت هشت سالم بیشتر نبود که یک بار با بیت امام به راه افتادیم تا پیاده برویم به کربلا...

نکات کلاسداری: هدف از کلاسداری، اثرگذاری مطلوب دینی در حوزه عقاید، اخلاق، احکام و … می باشد. شما با مراجعه به پیوست می توانید نکات کلاسداری را دریافت فرمایید تا به یادگیری بهتر و ارتقاء معلومات فراگیرنتان کمک کنید.

موفق باشید.

پیوستاندازه
PDF icon نکات کلاسداری821.29 کیلوبایت