رفتن به محتوای اصلی

ضحاک و کاوه آهنگر

ضحاک و کاوه آهنگر
پدید آورنده(ها):
مترجم(ان):
محل نشر/ناشر:
سال نشر:
1392

کتاب "قصه‌های تصویری از شاهنامه (01) - ضحاک و کاوه آهنگر" از انتشارات قدیانی، یک اثر جذاب و آموزشی برای کودکان است که داستان‌های حماسی شاهنامه را با تصاویری زیبا و رنگی به تصویر می‌کشد. این کتاب به کودکانی که به داستان‌های کلاسیک و فرهنگ ایرانی علاقه‌مند هستند، فرصتی مناسب برای آشنایی با قهرمانان افسانه‌ای و آموزنده‌ای چون ضحاک و کاوه آهنگر می‌دهد.

برشی از کتاب:

شبی از شب ها ضحاک خواب عجیبی دید. در خواب دید که چند مرد جوان به قصر آمدند، او را گرفتند، با گرز بر سرش کوبیدند و به زندانش انداختند. ضحاک که خیلی ترسیده بود، از خواب پرید و فوراً خوابگزار هایش را خبر کرد. خوابگزار ها آمدند و کنار تخت ضحاک ایستادند و او خوابش را برای آن ها تعریف کرد. خوابگزار ها به فکر فرو رفتند. خواب ضحاک معنی خوبی نداشت و آن ها می ترسیدند که حقیقت را بگویند. ضحاک منتظر بود. بالاخره، پیر مردی شهامت به خرج داد و گفت: ” ای شاه! از بین مردم ایران، جوانی پیدا می شود و به جنگتان می آید، شما را شکست می دهد و به زندان می اندازد. ” ضحاک ترسید و پرسید: ” این جوان کیست و پدرش چه نام دارد؟ ” خوابگزار گفت: ” نام او فریدون و پدرش آبتین است. ” ضحاک دستور داد تا آبتین را پیدا کنند. مأموران ضحاک، آبتین را گرفتند و به قصر بردند. آن ها که فهمیده بودند آبتین پسری ندارد، به دستور شاه ظالم، او را کشتند و از مغز سرش برای مار ها غذا پختند. ولی همسر آبتین حامله بود و به خواست خدا پسری به دنیا آورد و نامش را فریدون گذاشت. فرانک، مادر فریدون، که از ضحاک خیلی می ترسید، کودکش را برداشت و از شهر فرار کرد. فرانک به مزرعه ای دور افتاده رفت و نوزادش را به صاحب مزرعه سپرد تا او را بزرگ کند. صاحب مزرعه پیر مرد مهربانی بود و فریدون با مراقبت های او روز به روز بزرگ و بزرگ تر شد. پیر مرد، فریدون را خیلی خوب تربیت کرد. به او اسب سواری و تیر اندازی یاد داد و از آن کودک، جوانی عاقل و نیرومند ساخت. روزی از روز ها، فریدون نزد مادرش رفت و پرسید: ” پدر من کیست؟ نام او چییت و حالا کجاست؟ ” فرانک جواب داد: ” پدرت آبتین نام داشت و مردی مهربان و آزاده بود، ولی ضحاک او را کشت و از مغز سرش برای مار های دوشش غذا پخت. ” فریدون از شنیدن این حرف، خشمگین شد و گفت: ” من به جنگ ضحاک می روم و انتقام خون پدرم را می گیرم. ” فرانک گفت: ” پسرم! این کار خطرناک است. ضحاک سربازان زیادی دارد و تو تنهایی. باید از مردم کمک بگیری. باید مردم را با خود همراه کنی. ” از آن طرف، ضحاک که از پیشگویی خوابگزاران می ترسید، به فکر چاره ای افتاد. او بزرگان کشور را جمع کرد و به آن ها گفت: ” همه می دانید که من دشمن بزرگی دارم. او مرا ستمگر و بی رحم می داند. از شما می خواهم که نامه ای بنویسید و گواهی بدهید که من شاه عادل و مهربانی هستم. ” بزرگان ایران از ترس ضحاک، نامه ای نوشتند و گواهی دادند که ضحاک شاه خوب و مهربانی است. اما ناگهان از میان مردم، مردی بلند شد و فریاد زد: ” این حرف دروغ است. تو بی رحم و ستمگری. ”

ایتا روبیکا