پرندهی طلایی

نوشته زیر قسمتی از متن کتاب " پرنده طلایی " مجموعه داستان های لئولیونی است.
سالها پیش پرنده کوچکی را میشناختم، اسم این پرندهی کوچک « تیکو» بود. او روی شانه من مینشست و دربارهی نخلها، سرخسها و درختها با من سخن میگفت. یک بار «تیکو» این داستان را دربارهی خودش برایم تعریف کرد:
نمیدانم چگونه اتفاق افتاد، وقتی که کوچک بودم، بال نداشتم، مثل پرندگان دیگر میخواندم و مانند آنها جستوخیز میکردم، اما نمیتوانستم پرواز کنم.
در خواب دیدم که بالهایی طلایی دارم؛ بالهایی به آن اندازه قوی که مرا به بالای کوههای پوشیده از برف، در دوردستها میبرد.
این داستان با زبانی ساده و تصاویری گویا به این مسئله میپردازد که دوستان از همدیگر تاثیر میگیرند و سبب تغییر یکدیگر میشوند. این کتاب برای بلندخوانی و برگزاری نشستهای فلسفه برای کودکان مناسب است و میتواند سکوی پرشی باشند برای یک گفتوگوی گروهی درباره هویت، دوستی و …